یک پارادوکس عجیبی تو وجودم شکل گرفته. یک حس عمیق از خوشبختی و یک حس رعب آور از نکنه مبتلا بشیم به خاطر ویروس لعنتی این روزا. یک وقتایی از شدت احساس خوشبختی حس می کنم روی زمین نیستم و یک وقتا اونقدر می ترسم گویی خودم یا کسی مبتلا شده و تو وضع بدی قرار داره. با این حال، بودن همسر تو این روزا اگرچه بحث هایی رو هم به وجود میاره که البته قبلا هم در همون حضور کم اش تو خونه پیش می اومد؛ به شدت موجب آرامش درونی من شده. همسر تمام روز مشغول تبدیل کردن ایده های جدیدش به مقاله های جدید در حد ژورنالهای Q1 هستش اما همین که بگم با هم یک چایی بخوریم؟ امکان نداره پیشنهادم رو رد کنه و حتی اگر این چایی خوردن فقط 5 دقیقه طول بکشه؛ همون نیازی هست که همه روزهای تنهایی آرزوشو دارم اما هیچوقت کسی نیست که در طول روز برآوردش کنه؛ چنان آرامش عمیقی رو روانه وجودم می کنه که در یک ماه به ندرت سر ماهک داد زدم اونم وقتی بوده که من و همسر بحثمون شده و شدت داد زدنم هم خیلی کم و کوتاه بوده. تمام این یک ماه به جز یک شب که از شدت نیاز به خواب به ماهک التماس می کردم بخوابه؛ بقیه شبها با همه آرامش درونم در اوج خواب آلودگی، خواب رو مهمون چشماش کردم. شبهایی که دوست داره سرش رو بزاره رو بالش من و بعد دستهای کوچولوش رو محکم حلقه کنه دور گردنم مبادا یک اپسیلون فاصله ام ازش زیاد بشه و هر چند ثانیه با صدای آرومی خیلی مظلومانه طور می پرسه "چطوری؟" و من جواب میدم "خوبم. عالی" و بعد اون یک بوسه از لبهای غنچه اش می زاره روی لبهام و اوج می گیره حال خوبم و قدم می زارم روی ابرهایی که عین پنبه توی یک ارتفاع ثابت از زمین انگار پشت یک شیشه به نمایش گذاشته شدن و نمی دونم خدا رو چطور سپاس بگم که درخور اون همه خوشی باشه. تا خوابش ببره حداقل پنج بار پرسیده "چطوری" و ده بار گفته "دوستت دارم" و بارها خودشو کشیده بالا از بالش و لبهام گرم شده از حرارت لبهای قرمزش.
تو این روزها دست و پا شکسته کارهایی رو انجام دادم که قبلا انجامش برام سخت بود و الان نه به اجبار بلکه چالش گونه اقدام به انجامشون کردم. هنوز همت نکردم کتاب صوتی جدید گوش کنم اما فکر کنم کتاب "مرگ ایوان ایلیچ" گزینه خوبی باشه برای این روزهایی که یک زمانهایی از اون رو به مرگ زیاد فکر می کنم.
از طرفی خیلی ذهنم درگیره که من بالاخره از این زندگی چی می خوام؟ قراره چی برای ماهک داشته باشم که یک روزی با همه وجودش به من افتخار کنه؟ و گزینه های زیادی تو ذهنم چرخ میزنه. از گذروندن دوره های B2 بگیر (که با حضور ماهک و دست تنها بودن من حالا حالا امکان این کار وجود نداره) تا زدن تو حوزه هوش مصنوعی و همراه شدن با مقاله های همسر جان، یا ادامه فعالیت تو حوزه تخصصی خودم با تکنیک ها و نرم افزارهای به روز دنیا و هزار و یک فکر دیگه. و فکر می کنم تنها راه تصمیم قاطع گرفتن اینه که در هر کدوم از حوزه هایی که ذهنم سمتش کشیده میشه یک تلاش مقدماتی بکنم و ببینم علاقه دارم ادامه شون بدم؟ این بار می خوام مصمم باشم. این بار می خوام قاطع باشم و عمل کنم. ماهک اونقدری بزرگ شده که من بتونم کمی فقط کمی وقت بزارم برای فعالیت های کاری (اگرچه همچنان زیاد درخواست بغل داره و دوست داره با هم کارتون ببینیم) و آهسته و پیوسته یک برنامه مشخصی رو برای سالهای آینده ام مشخص کنم. می خوام این آخرین سال قرن حاضر نقطه عطفی باشه تو زندگی من به عنوان یک مادر
٥ فروردین ١٣٩٩
11:08am
سهم مطالعه ام از "یازده دقیقه" را خواندم و با پلی کردن رسته شاد رادیو جوان خصوصا "آتیش" فرزاد فرزین حال خوبی دارم. تمام رخوت امروزم پودر شده و دوباره خوشحالم از همه چیز. فردا روز سوم سپاس گزاری است و این بار شکستن این قول و قرار قطعا تنبیه سختی پیش رو خواهد داشت ( رویکردی که قرار است در سال جدید سختگیرانه به ملسه اجرا در بیاید).
می نویسم که رخوت پست قبل از بین برود و شور و حال زندگی و البته سال جدید هم اینجا ظهور کند.
"اعتماد به نفس به زبان آدمیزاد میخوانم" و ساسی میخونه "روحانی با برجامش فدای اون اندامش.... " و من خزیدم روی تخت و یادم میره در حال انجام ورزش کِگِل هستم و هی قر میدم. اگر تونستم کگل رو عادت کنم :)) یک روز از مزایای انجامش می نویسم.
و پر انرژی میگم سال نو فرخنده و مبارکاست.
روز آخر سال رو عالی زندگی کردم. کمترین زمان رو به گوشی اختصاص دادم. در عوض مشغول انجام کارهایی شدم که ترس از کرونا منو از انجامشون باز داشته بود. هنوز خیلی کار مونده تا بگم خونه تکونی ام تمام شد اما روز آخر زیاد کار کردم. از بعد از ظهر هفت سین ام رو آماده کردم و هر بار رفتم اومدم با دیدنش کلی ذوق کردم. تنها بدیس این بود که وقتی پروازمون رو کنسل کردیم دیر بود برای سبز کردن ماش و عدس و من که فقط یکبار دسته گندم سبز کرده بودم و خیلی هم عالی شده بود؛ نمیدونستم گندمهایی که دارم چون پوست کنده است سبز نمیشه و دوبار دوبار خراب شد و ریختم دور. اگر سبزه داشتم بیشتر الان حس عید توی خونه داشتیم. روز آخر رو فرشیها رو شستم و بعد از یک عالم کار، کیک هم پختم و ساعت ١١ با ماه رفتیم حمام و فسقل تا ١:٣٠ بیدار بود. تا مطالعه کنم و بخوابم از ٢ گذشته بود و صبح تنها صدای بد گریه کردن ماهک میتونست من رو از تخت بکشه بیرون تا بتونم سال تحویل بیدار باشم. کمی خونه رو مرتب کردم. سیب و کیک رو از یخچال آوردم سر هفت سین. موهام رو نظم دادم و ابروهای نامرتبم رو کمی مرتب کردم ولی اصلا جون درد کشیدن تو این مدت نداشتم که صورتم رو اصلاح کنم. اعصابم نمی کشه.
نزدیک سال تحویل حال خیلی خوبی داشتم. برآن بدست روی کاناپه نشستم و چقدر صفحه ای که باز کردم پر بود از حرفهای امیدبخش. یک بغض شیرینی داشتم. اشکهام مثل ابر بهار جاری بود و لحظه سال تحویل فقط سلامتی خواستم برای همه مردم دنیا که این روزا با کرونا دست و پنجه نرم میکنند. خوشحال بودم و پر از انرژی. از اینکه روفرشی ها رو جمع کرده بودم حالم خوش تر بود و خیلی دلم میخواد یک روزی بیاد من اصلا مجبور نباشم رو فرشی پهن کنم.
امروز اما دلگیرم که دیروز نتونستم برنامه ام رو خلوت کنم و بنویسم اون همه حس قشنگ رو.
امروز اما خیلی سر حال نبودم و دنبال دلیل می گشتم. عصری خیلی اتفاقی متوجه شدم دو روز دیگه یک ماه تمامه که از خونه بیرون نرفتم.
با این حال من تصمیم دارم آخرین سال قرن حاضر رو متفاوت از همه عمرم زندگی کنم حتی اگر این تفاوت رو فقط خودم بتونم درک کنم. و اگر بر این تصمیم استوار باشم قطعا نقطه عطفی در زندگی ام خواهد بود
سال نوی همه تون مبارک مهربونای من. برای همه مون آرزوی عبور از این بحران رو در کمال صحت و سلامت دارم و آرزوی سالی پر از تغییرات مطلوب و هیجان انگیز.
آهنگی که باهاش غرق خوشی میشدم رو گذاشتم و مثل ابر بهار اشک میریزم. مثل سگ ترسیدم و فقط چندتا جمله رو هی برای خدا تکرار میکنم
خدایا از این لحظه دیگه هیچ کس تو دنیا دچار کرونا نشه و همه اونایی که دچارش هستند رو شفا بده.
خدایا نمیخوام نفرین کنم به مسببین این شرایط ولی چرا یک عده خودشونو زدن به خری و پلاسن تو بازار یا راه میفتن میرن سفر
یعنی از کشوری با این همه بی مسئولیتی آدم وحشتش میگیره