هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

76: دل تنگم

تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان

به سنگ غم مشکن دگر

چو شیشه مینا دلم

  

باید ساعت 12 برای هدیه معلم ها توی کافه آموزشگاه حاضر میشدیم. بعد از انجام کارهای واجبم سریع دوش گرفتم. آرایش کردم و چون مانتوم نسکافه ای بود یک رژ قهوه ای زدم و با کلی ذوق برای شال و کیف و کفش جدیدم (نه اینکه تازه خریده باشم ولی زیاد ازشون استفاده نکرده بودم) آماده شدم که برم. امروز اولین روزی بود که من اول صبح دست به دامن دیازپوکساید نشدم و اونقدر آروم بودم که یادم بره باید دارو بخورم. با عجله داروهامو خوردم و زدم بیرون. همسر درست روبروی آموزشگاه پارک کرد. همین که رسیدم داخل کافه و تو فکر بودم که کجا بشینم مامان دایانا (دوست صمیمی ماهک) که صمیمیتی خاصی هم بین ما نیست، تو جوی که خیلی هم شلوغ نبود، همین که با من دست داد بلند گفت: "چی شده؟ چرا اینقدر داغونی؟" گفتم: "خیلی کار داشتم با عجله حاضر شدم و اومدم"

کم کم شلوغ شد. بچه ها اومدن و پشت سرشون تیچرها و مدیر آموزشگاه. همه ظاهرن خوشحال بودن و سر حال اما من هم استقبال ناخوشایندی ازم شده بود هم تمام مدت ذهنم درگیر این بود که ماهک یا خودم نخوریم به سطل آشغال آموزشگاه (آخه درست جلوی من بود). حالا نه که خیلی کثیف باشه اما تمیزی هم نبود. از این که برم جلو بین مامانها و بخورم بهشون تا بتونم دوتا عکس بگیرم اجتناب میکردم. فکر کنم از بعد از کرونا است که من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد و از این که کسی بهم بخوره اذیت میشم. همه سرخوش درگیر این بودن که بچه اشون با تیچرها عکس بگیره، نه این که من نمیخواستم. من هم این کار رو کردم اما دیگه دلم میخواست از اونجا فرار کنم. شلوغی اذیتم میکرد. ولی یک چیز خیلی توجهم رو جلب میکرد. اینکه هیچکس، مطلقا هیچکس نگران نبود که به اون سطل بخوره و شاید خیلی ها هم بهش خوردن و نگرانش هم نبودن. حتی نگاش هم نکردن. یکی از مامانها هم که پاش به پدال سطل نمیرسید با دست در سطل رو باز کرد و آشغالش رو انداخت داخلش. کاری که من بمیرم هم انجام نمیدم

دم در از مامان دایانا پرسیدم کجا ثبت نامش کردی؟ گفت عترت و دیگه اینم رفت روی مخم. وقتی سوار ماشین شدم خوب نبودم. به همسر گفتم از نهم برو من این مدرسه عترت رو ببینم. راستش بعد از اینکه من ماهک رو مدرسه مد نظرم ثبت نام کردم همه اونایی که بین مدرسه مورد نظر من و عترت شک داشتن رفتن عترت چون مدرسه مد نظر من معلمای کلاس اولش پیرن. این اتفاق باعث شد شک کنم به انتخابم چون عترت تنها مدرسه ای بود که من نرفتم سر بزنم. مدرسه رو که دیدم همسر گفت برای ماهک همون مدرسه بهترین گزینه است چون وقتی جابجا بشیم پنج دقیقه بیشتر فاصله نداره با خونه  و ماهک هم میگه من دوست دارم بتونم پیاده برم مدرسه.

به همسر گفتم صورت من چطوره؟ گفت معمولی. گفتم مامان دایانا میگه چقدر داغونی؟ همسر گفت: "چهره ات خوشحال نیست. اون اضطرابی که در درون داری تو ظاهرت مشخصه". تا ده روز قبل خودم میدیدم که چشمام هیچ فروغی نداره. واقعا هیچی. فقط یک موجود زنده و متحرک بودم. اما بعدش حس میکردم بهتر شده اما حالا به اندازه یک دنیا غمگینم. اونقدر غمگین که دلم میخواد از همه چیز انصراف بدم. گاهی روبرو شدن با حقایق این چنینی اونم از زبون کسی که تقریبا غریبه است اونقدر تلخ و گزنده است که فکر میکنی تمام تلاشهات بی فایدست.

همش فکر میکنم چرا بین اون همه آدم فقط من نگران بودم که کسی یا خودم به سطل نخورم. چرا بین اون همه آدم هیچکس با خوردن به دیگران مشکل نداشت. چرا همه .... چرا من...؟؟؟؟ واقعا چرا؟

نظرات 5 + ارسال نظر
samar جمعه 14 اردیبهشت 1403 ساعت 19:26 https://glassbubbles.blogsky.com/

همیشه آدمایی که این تیپ شخصیتی رو دارن و بدون ذره یی تامل و تفکر حرف پرتاب می کنن بیرون رو اعصابم بودن و هستن به نظرم هیچ آدمی اجازه اظهارنظر کردن در مورد کسی رو نداره حتی اگه خیلی نزدیک و صمیمی باشی بازم از جریانات درونی اون آدم اطلاعی نداری مگه اینکه آدم خودش از کسی بپرسه نظرت چیه! برای همین اصلا فکر نکن مقصر تویی چون در حال گذروندن این جنگ درونی هستی که کسی خبری نداره ازش, ضمن اینکه بعضیا کلا عادت به زبون خوب داشتن ندارن اگه هیچ مساله یی نبود باز از یه چیز دیگه ت ایراد میگرفت

این به ذهنم نیومده بود.
موافقم باهات. آدم میتونه به جای اون جمله بگه روبراهی؟خوبی؟ و فرد اگر لازم بدونه حرف میزنه وگرنه میگه خوبم و تموم میشه همه چیز
شاید.
به هر صورت اون این حرف رو زد منم سعی کردم فاصله امو حفظ کنم

گیل‌پیشی جمعه 14 اردیبهشت 1403 ساعت 11:21 http://Www.temmuz.blogsky.com

قربونت مهربون باوفا. من هم خوبم.

خدا رو شکر که خوبی گلم

گیل‌پیشی جمعه 14 اردیبهشت 1403 ساعت 02:07 http://Www.temmuz.blogsky.com

از ظاهر آدما نمیشه غم‌های درونشون رو فهمید.
هممون یه مشکلاتی داریم.
شما تمرکزت روی سطل زباله‌ست‌. دیگری رو یه موضوع دیگه‌ای تمرکز داره و اذیتش می‌کنه.
حالت کاملا خوب میشه غزل جانم. فقط واسه هیچی غصه و حرص نخور.

دقیقا. حتی شرایط جسمی شون رو هم نمیشه فهمید
بله هر زندگی چالش ها و سختیهای خودش رو داره
چه حرف جالبی زدی. یعنی هر کسی یه چیزی رو اعصابش رژه میره
عزیز دلی خیلی بهتری گیلی جان
تو چطوری؟

عمه اقدس الملوک پنج‌شنبه 13 اردیبهشت 1403 ساعت 17:45 https://amehkhanoom.blogsky.com

اون خانم در مورد حال بد قبلا تو کمترین اطلاعی نداشته و پس حال الانتم نمیفهمه. میدونی عزیزمبه تجربه بهت میگم تو چه خوشحال باشی تو چشم بقیه و چه یک مادر داغون اصلا مهم نیست. چون اونها جای تو زندگی نمیکنند و آسیبها و ازارهایی که تو دیدی را ندیدند, پس نگاهشون و حرفهاشون مهم نیست و بگیر به تخمدان چپت ننه و از حال خوب در لحظت لذت ببر و بگو بیش باد

همینطوره
پس به تخمدان چپ ننه ام
حال خوش هممون بیش باد عمه جانم

سیتا پنج‌شنبه 13 اردیبهشت 1403 ساعت 01:43

شاید اون خانم این قدر این جمله رو از اطرافیانش شنیده که الان می خواد با گفتن این جمله جلوی شنیده شدن احتمالی شو بگیره.
کسایی که واسشون اون سطل مهم نبوده قطعن چهره شمام واسشون اهمیتی نداشته. همین که خودتون خوشحال بودید و حتا یاد قرص نیفتادید مهمه دوست من.

شاید
سیتا جان نمیدونی اول صبحی با خوندن نقطه نظرت در مورد دیروز چقدر حال خوبی بهم دادی
گاهی وقتا فقط یک جمله میتونه حال آدم رو زیر و رو کنه
ممنون که دیدگاه آگاهانه ات رو برام نوشتی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد