چهارشنبه 23:15
------------
هری پاتر رو لاجرعه نوشیدم و چقدر دلم سوخت که این کتاب رو تو دوران نوجونی نخوندم چون قطعا از هیجان انگیزترین لحظه های عمرم میشد.
الان هیجان اون مدلی نداشتم اما نمی تونستم جلوی عطش دانستن بقیه داستان بایستم و ذره ذره کتاب رو نوش کنم. اینقدر این مدت رمان های تلخ و گزنده خونده بودم که به شدت به یک کتاب امیدبخش و با پایان شیرین نیاز داشتم. نمیدونم چرا قبلا حتی پیگیر نبودم فیلمش رو که بارها و بارها پخش شده رو ببینم اما الان به شدت مشتاقم که فیلمش رو ببینم. حال خوبی دارم و هنوز یک ساعت نیست که کتاب رو تمام کردم. یه وقتایی چقدر دلم میخواد من هم یک نویسنده بودم و با نوشته هام لحظه های خوبی رو برای بقیه رقم میزدم. وقتی کتاب نغمه چاپ شد چقدر تو دلم تحسین ش کردم و برام وقعا خیلی هیجان انگیز هستش که کتابش توی پیش فروش به چاپ دوم رسید و الان بعد از دو ماه به چاپ چهارم رسید ولی خوب کار نیکو کردن از پر کردن است. نغمه سالهاست که درگیر نوشتنِ. دو سال پیش که ازش پرسیدم چقدر مطالعه می کنی؟ گفت: "روزی ده ساعت میخونم و می نویسم" با اینکه خیلی نزدیک نیستیم ولی افتخار می کنم به ارتباط داشتن باهاش
چقدر خوبه که تونستم جلوی سرزنش گر درون قوی ظاهر بشم. یک وقتایی مثل الان بدجوری به در و دیوار می زنه که با زمزمه هاش اوقاتم رو تلخ کنه ولی من سعی میکنم درِ گوشهای ذهنم رو بگیرم و لاقل سر و صداهاش تا اندازه ای مبهم به گوش برسه.
آدم چه آرزوهایی به دلش راه پیدا میکنه و چقدر زیادند آرزوهایی که فقط در حد یک آرزو می مونند و برای همیشه مدفون می شن.
کاش منم چوب دستیمو تکون بدم
پنجشنبه 17:00
------------
دارم به شوخی و خنده از همسر درخواست پول می کنم و میگم دیگه وقتش رسیده یک فکر اساسی برام بکنه :)) همسر میگه چقدر میخوای؟ مبلغ مد نظرمو میگم. میگه باشه میدم و پول فلان چیز رو خودت تسویه کن. باخنده میگم من فلان کارو کردم و فلان پول رو بهت دادم :)))))) روت میشه اصلا؟ یادم نمیاد همسر در جوابم چی گفت
بعد ماهک که تو بغل همسر لم داده خیلی جدی به همسر میگه: "مگه تو مامان رو نمی شناسی که این حرفو میزنی؟ اگر اینو بگی مامانو نمی شناسی"
اونوقت منی که داشتم به حرفهامون میخندیدم خنده هام به قهقهه تبدیل شد و گفتم: "ببین حرف حساب جواب نداره"
ولی دور از شوخی بچه ها یه وقتا یه حرفهایی میزنند دهن آدم باز میمونه
از ماهک می پرسم: "به نظرت من خوشگلم؟"
میگه: "بله. من و تو خوشگلیم اما حامی خوشگل نیست"
میگم: "چرا؟"
میگه: "چون حامی خیلی مردِ"
روزی که سرما خورده بود و آب ریزش بینی داشت با مامان حرف میزدم و میگفتم: "بینی اش رو که با دستمال خشک کردم به خاطر نازک بودن پوستش میسوزه و گریه می کنه"
یک ساعت بعد من در حال ظرف شستن بودم که یکدفعه دیدم ماهک اومده تو آشپزخونه و شروع کرده با صدای بلند و طلبکارانه میگه: "تو اشتباه کردی با دستما مماخ منو پاک کردی. تو اشتباه کردی"
بدون اینکه بهش فکر کنم می بینم یهو پرت شدم وسط میدون نقش جهانِ قبل سال نو و با خواهرک دور میدون میچرخیم و میخوایم یه چیزای برای خونه بخریم.
مهدیه عزیزم همین یکی دو روزه راجع به سپاس گزاری برات می نویسم. یادم هست که بهت قول دادم
من هم در نوجوانی، هری پاتر رو ندیدم اما پارسال با پسرم تموم قسمتهاش رو دیدم. میدونی غزل جان یه چیزهایی درون آدم میتونه بارها تبلور پیدا کنه. انشااله همینطور که ماهک فسقلی بزرگ میشه کلی حس و هیجان تازه رو باهاش تجربه میکنی. و در آخر پوزش بابت اینکه خیلی دیر سر میزنم به سرای سبزت. لحظاتت شاد عزیزم
ای جان
مثل اینکه میگن خیلی با کتابش متفاوته
دقیقا همینطوره
همین الانش هم کلی لذت و هیجان متفاوت رو تجربه میکنم باهاش
خواهش میکنم فرنوش جانم
همین که هستی و به یادمی خودش یک دنیاست
پایدار و سلامت باشی همیشه
وای بر من که تو تا حالا هری پاتر رو نخونده بودی
همه کتابهاش رو خوندی؟ من از فیلمهاش متنفرم. چون تقریبا بی ربط به کتابه. همه چی رو عوض کردند البته به غیر از فیلم اول و دومش.
من هر سال دو یا سه بار می خونم
گفته بودم که خیلی کتاب نمی خوندم
برباد رفته، قلعه حیوانات و از اینجور چیزا خونده بودم قدیما
آفرین خوب وقت میزاری واسه خوندنشون
فعلا دوتاش رو خوندم اینقدر خوشحالم که هنوز دارم که بخونم و نمیدونم چی میشه؟
فقط تو صوتیا شاهزاده دو رگه نبود :(( کاش تا من بخونم اونم بیاد
واقعا؟ چرا آخه؟
پس منم فیلم اول دومش رو باید ببینم
دلم برای نقش جهان تنگ شده،برای چهارباغ عباسی و ...
اون موقع ها جذبش نشدم یادمون نمیاد چرا

منم هری پاتر رو نخوندم
عزییییزم چه جمله ای گفته مااااه دهنم باز موند
شاید دلیلش فضای فیلم بوده که باعث شده کتابشم نخونیم
میگم حس میکنم ماهک راهنمای منه تو دنیای روح که اینطور حامی منه