گاهی چنان احساس بی عُرضگی بر وجودم چمبره میزند که در حیرت می مانم که با چه میزان از شعورم تصمیم به بچه دار شدن گرفتم؟ در حالیکه وقتی کارهای خانه را انجام نداده ام درگیری انجام نشدنشان اجازه آرامش برای بازی درست با ماه اک نمیدهد و وقتی زمان برای کارهای منزل میگذارم وقت کافی برای بودن با ماه ندارم. تا یکی دو هفته پیش خودش خوب با خودش سرگرم میشد امادو هفته ای است دائم درخواست تلویزیون دارد
چنان عذاب وجدان و بی عرضگی دارم که کاسه چ کنم چه کنم بدست میکیرم
چقدر این احساساتت شبیه احساسات من راجب خودمه...
کلاً بیشتر پستهات حرف دل منه غزل جان
خودم هم خیلی وقتها حس میکنم مادر خوب و خانم خونه دار لایقی نیستم... گاهی هم اتفاقا برعکس فکر میکنم اما بیشتر اوقات مورد اول بیشتر صدق میکنه برام متاسفانه.
کاش راهکاری داشتم برای اینکه اینطور فکر نکنی اما خودم هم دنبال برطرف کردن این احساس گند و پوچم! اینکه کارهام قاطی میشه و همیشه باید نیلا رو ساعت یک شب بخوابونم و هفت صبح بیدار کنم برای مهد! که چرا نمیتونم زودتر به کارام برسم! یا بهتر مراقب بچم باشم و براش وقت بذارم
دختر تو که سر کار میری معلومه زمانت کمتره
خوب من شکر خدا کارم رو گذاشتم کنار ولی خوب یه وقتا خیلی احساس عجز می کنم
تو بیشتر از من باید مراقب خودت باشی
خب بچه های الانم ماشاالله انقدر باهوشن به همین راحتیا نمیشه سرگرمشون کرد


تلویزیونم خوبه حالا که دوسالش تموم شده کارتون ببینه
سخت نگیر بخودت جانم
بلا و دانا
خوب نسترن جون نه شبانه روزی
من یه چله بگم خودت بگیری؟؟ ناراحت نمی شی؟ خب حالا ناراحت نشو :-)
سرزنش کمتر خودت، کمی حق دادن به خودت ، قبول کردن اینکه نه بی نظمی نه تنبل
اینو کسی بهت می گه که پنج ساله می خوندت
ناراحت نمیشم
اتفاقا فکر خوبیه
به نظرم اومده شاید اول حس بد و سرزنش گرم رو نسبت به آدما کم کنم
به نظر من داری دوباره زندگی رو سخت میگیری غزل.خب یکی دو ساعت تماشای تی وی هییچ خطری نداره.میتونی نقاشی کنی،عروسک بازی،آجرهای ساختنی،کتاب بخونی،حتی قابلمه و کفگیر کوچیک آشپزخونه بدی دستش و لطفاً انققدددر نگران نامرتبی نباش ،لطفا.تو بیای خونه ی ما فکر کنم رسما روانی بشی!!
حمیده جان یکی دو ساعت نبود. چشماش رو باز میکرد میگفت تزیون و تا شب هم میخواست روشن باشه حتی وقتی یه کم بازی میکرد
حمیده جون من قبل اومدن مهمونا هم شلوغیاشو جمع کرده بودم و یادم رفته بود بیارم دم دست
از وقتی آوردم اوضاع بهتره
سلام غزل جانم
من همیشه میخونمت ولی در کامنت گذاری تنبلونگی دارم...البته همیشه تنبلونگی نیس گاهی هم نظر میزارم کد رو نشون نمیده و نمیشه ثبتش کرد
قبلا البته برات کامنت گذاشتم ...
من هم مدتیه یک عدد بی بی جان به دنیا آوردم و حالت رو درک میکنم
اصلا احساس بی عرضگی نداشته باش
مامان ها هم آدمن نه از فولادن نه فرشته ان که از آسمون افتاده باشن نه غول چراغ جادو دارن
ما ها هم توان محدود داریم
حق داریم که ۲۰ نباشیم همیشه
گاهی استراحت و فراغت از همه چی لازم داریم
گاهی لازمه لوس باشیم ومورد نازکشی واقع بشیم
میخام بگم سطح توقعاتت از خودت منو به فکر میبره راجع به خودم
چون منم همین واگویه ها رو گاهی با خودم دارم
سعی کنیم توقعات مون از خودمون رو هم متعادل کنیم همونطور که از بقیه توقع متعادلی داریم ...
مثالهاش زیاده
مثلا گاهی که همسر از کار میاد و خریدات رو فراموش کرده و خستس دلت نمیاد دوباره بفرستیش بیرون پی خرید تازه باهاش مهربونی و نازشو هم میکشی
باید با خودمون هم حداقل همون اندازه مهربون باشیم به نظرم
ببخشید طولانی بود بیشتر از پست شما شد کامنتم
سلام رهای عزیز
قدم بی بی جان مبارک باشه
دقیقا توقع زیاد از خودمون حالمون رو خواب میکنه
آره دقیقا موافقم
کاش بتونیم
غزل جان مگه یک مادر چقدر می تونه بچه ش رو سرگرم کنه؟؟؟ ما با خواهر و برادر و بچه همسایه و فامیل سرگرم می شدیم و مادرا هم به زندگی و خونه می رسیدن اما الان مادرا باید بچه رو سرگرم کنن پس وقت چندانی برای کار خونه نمی مونه. من فهمیدم کار خونه تمومی نداره پس بی خیال شدم و اون مدلی که راحتم سعی می کنم زندگی کنم
مهنا جان
تازه یادم اومد که من همه اسباب بازیا رو با اومدن مهمونا جمع کردم و خوب وقتی دوتا بازی داره نمیتونه خودشو سرگرم کنه
دقیقا همینطوره
باید بتونم تعادل برقرا کنم بین تواناییهام و توقعاتم
پیش میاد غزل جان...
اگر دوستی براش پیدا کنی که با هم وقت بگذرونن خیلی خوبه
یا ههمون خانه بازی هم خوبه
نسترن جان هفته ای دو روز کلاس مادر و کودک میبرم
اما فعلا تمایلی به دوست شدن با بچه ها نداره
خیلی احتیاط می کنه
و من نمیدونم چرا اینقدر ناتوانم تو سرگرم کردنش