از پنجره تراس سرم را می برم بیرون برای شانه زدن موهای نمناکم. نفس عمیقی می کشم. ته بوی سیگار در آمیخته با بوی چمن در این هوای نیمه شرجی شب صیقل می دهد روحم را و طراوت می بخشد مشامم را. از دود سیگار متنفرم اما این ته بوی درآمیخته با عطر چمن مرا می برد به شب نشینی های تا دم صبح خانواده پدری داخل پارک ه.ب. به آن شبی که با کاسه نارنجی مادر از دور حوض پارک آبشار یک پلاستیک قورباغه جمع کرده بودم و مادر گفت اجازه ندارم آنها را به خانه ببرم و همه شان را کنار خیابان رها کردم. راستی اگر ماه اک دستهایش را به قورباغه ها بزند عکس العمل من چه خواهد بود؟ احتمالا از شدت شوک موهایم بریزد :))
به خاطر نزدن نرم کننده موهایم در هم گره خورده. با اسپری بازکننده گره مو بازشان می کنم و با مهربانی زیاد می بافم موهای دوست داشتنی ام را که وقت خواب پریشان خشک نشود. مدتهاست که حوصله سشوار زدن را ندارم. البته که با حضور ماه اک امکانش خیلی کم شده. می ترسم سشوار را روشن کنم و همان چند دقیقه ای که نمی شنوم اش برایش اتفاقی بیفتد. دستی می کشم روی بافتِ موهایم و چه رضایت بخش است داشتن شان
همینطور که مسواک می زنم، کلید را داخل قفل می چرخانم. صورتم را که بر می گردانم قامت مردی کنار در اتاق برایم هویدا می شود. دلم هوری می ریزد اما آن قامت لوله پیچ و تاب دار جارو برقی است. هنوز آثار ترس را در دلم حس می کنم. سرم را که برای قرقره کردن بالا می برم چشمم می افتد به ابروهایم و لبخند رضایت بخشی بر لبانم نقش می بندد و با خودم می گویم عملکردت بد هم نبوده. دو ماه قبل که بی مقدمه قصد رفتن به ولایت پدری ام کردیم و فرصت آرایشگاه رفتن نبود ابرویم با دستگاه بند انداز به فنا رفته بود. بالاخره به حد قابل قبولی درآمده اما با این ماه شیطون و نبودن کسی برای نگه داشتن اش؛ آرایشگاه رفتن سخت است در نتیجه در این زمینه هم مانند خیلی کارهای دیگر خودکفا شده ام.
چرخی در خانه می زنم. دلم از این نامرتبی و ضعف ام در مرتب کردن خانه گرفته است. حرف زن کویر "ده سال بعد کسی خاطرش نیست که خانه تو تمیز نبود اما تو هرگز زمانهایی را که برای بودن با ماه اک از دست داده ای را فراموش نخواهی کرد " در ذهنم بانگ می زند. گرفتگی دلم را پشت در فکرهایم می گذارم. ماه اک خوابم را بوسه باران می کنم و روی تخت دراز می کشم. دستم را که روی بازوی همسر می گذارم پرت می شوم به صبح ساعت ٦:٣٠ و جمله پر از حس خوب همسر که برای اولین بار در این سه سال به جای این که بگوید " غزل صبحانه میدی؟" گفت:"جوجه با من صبحانه می خوری؟"
غ ز ل واره:
+ بالاخره دیروز دوران نقاهت بعد از بدخلقی ها و بی حوصلگی های این دوره هایی که نمی دانم بر چه اساسی رخ می دهد هم تمام شد. نفهمیدم چرا ناخوش شدم اما تلاش کردم برای خوب شدن. البته که رفتن خانواده ام ناخوشی را تشدید کرده بود. دیروز یک عالم کار کردم و چقدر چسبید
+ فقط خدا می داند منِ حساس روی جمله "صبحانه می دی" چقدر با شنیدن جمله جدید انرژی گرفتم. با شنیدن جمله اول احساس بدی دارم. این که من یک کلفتم که وظیفه صبحانه دادن دارم. اما حس جمله جدید برایم حس عشق بود. حس همدلی و مهربانی. مست خواب بودم اما اینقدر حس جمله برایم خوب بود؛ اینقدر همیشه سر جمله اول و قهر کردنهای زیرپوستی همسر که چایی ندهم صبحانه نمی خورد ... که دلم نیامد همراهی اش نکنم. گفتم من میز را می چینم شما چایی دم کن و همسر بدون قیافه گرفتن و با کمال میل چایی دم کرد و جایتان خالی عجب صبحانه ای بود با طعم مهربانی و همدلی
+ دوشنبه وسط ناراحتی هام به همسر گفتم من زنت هستم نه مادرت. باید بعضی کارهاتو خودت انجام بدی نه من. شاید این هم اثر همان حرفها بود
+ ماه اک هر روز شیرین تر می شود و خدا را سپاس که دارمش. الهی روزی همه خانمهای عالم شود مادری کردن
سه شنبه ٢٥ تیرماه
خدا حفظش کنه این وروجکه شیطونو
واقعا چه جمله خوبی
نگران نباش خونه همه ماها عین جنگله از دست وروجکهامون
خوش باش
ممنونم شیرین جانم
خدا وروجک شما رو هم حفظ کنه
سلام
وای همیشه میگن زبون خوب داشته باشیدااا؛ آفرین آقای همسر که دل غزل بانوی ما رو شاد کردن با این جمله:)
سلام مرضیه بانو
واقعا خیلی مهمه
اصلا همین جمله کل روزمو ساخت
کامنت گذاشتم پرید!!!
میگم اگه کارهای خونه وظیفه نباشه
خیلی بهتره
حیف که پرید
دقیقا همینطوره
چقد خوب که حالت خوبه
بعضی وقتا یه حرف ساده انچنان انرژی خوبی داره
دقیقا همینطوره
یک روز قشنگی شد برام
چه حس خوبی داشت نوشته هاتون
غزل عزیز ایا شما تهران هستید ؟
یک اقای مطمعن و خیلی تمیز رو از اسپارد باهاشون اشنا شدیم و بعد از چند وقت با خونه و فامیل و شغل دایمش که استخدام یک شرکت دولتی هست هم اشنا شدیم پس مطمعنه میخوای معرفیش کنم یک روز بیاد کارهاتون رو بکنه مطمعن باش در ازای 1رداخت 80-90 تومن تا ده روز خونه تون در حد قابل قبولی تمیزه و شما فقط مرتب کنی کلی کیف میکنی
لازم به ذکره من این اقا رو به خواهر و خواهر همسرم که کلللللی هم برام عزیزن معرفی نکردم چون نمیخوام سرش شلوغ بشه (ایکون بدجنس )
نوش جونتون مهری جان
نه گلم تهران نیستم
چه خوب که از کارش راضی هستی
راستش همسر که کلا مخالفه کسی بیاد
خودمم یه کم وسواس دارم
دوست دارم کسی بیاد کمک اما گاهی مامان هم که میاد کار کنه دلم میخواد خودم بکنم
یسری چیزها هست که کاملا فردی عه و ممکن یک نفر رو به شدت ناراحت کنه و یکی دیگه رو اصلا... به خودتون خورده نگیرید همه ما خانوما ازین حساسیت ها داریم:)
روزگارتون در کنار ماهک خوش
دقیقا به تفکرات و روحیات آزم بستگی داره
ممنونم
این آرامشِ نوشته هاتونو که از آرامشِ وجودِ خودتون میاد، خیلی دوس دارم!
ممنونم هدی جان
زندگی آدمها هر دوره اش یک جور میگذره
حضور همسر و ماه اک بخش اعظم ناآرامی های درونمو از بین برده
امیدوارم آرامترین و شیرین ترین روزها پیش روت باشه یک آرامش پایدار در کنار کسی که دوستش داری و دوستت دارد
کنار عرفان اصلا
تو خونه ما کلا صبحانه با همسر هستش چون من بعد از بیدار شدن ارایش می کنم در نتیجه همسر اماده می کنه صبحانه رو. اما شنبه و یکشنبه با منه چون تعطیلیم.
البته که این تنها کاریه که همسرمان در آشپزخونه انجام می دن. آهان چایی هم بلده بریزه. غیر از اینا هیچ کاری نمی کنه.
یکم زیادی حساس نیستی؟ منم هر روز صبح به همسر می گم زود باش صبحانه بده نکنه ناراحت بشه و نگه؟
خوبه دیگه همکاری می کنید دیگه
خوب من تا قبل از ماه اک باید هر روز ٥ و نیم بیدار میشدم لقمه میدادم
اونوقت اگه دیر خوابیده بودم و نمیتونستم اونقدر زود بیدار شم همسر قهر میکرد؟! نمیدونم. منو تنبیه می کرد یا خودشو؟! نمیدونم اما میگفت پس منم صبحانه نمیبرم
ناراحت نبودم از این بیدار شدنها اما اون معدود روزها که نمیتونستم ناراحتم میکرد رفتارش
الان یه وقتایی اگر من چایی نریزم اصلا حاضر نیست پاشه
نه همیشه ها اما دیدی یه چیزایی حس می کنی اما قابل تعزیف کردن نیست؟!