هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

107: kaçıyorum

گاهی چقدر دردناک می نماید زندگی

در حالیکه در ظاهر همه چیز عالی و آرام به نظر می رسد. 

  

اختلاف نظرهایی که به نظر، هیچ زمانی به تفاهم تبدیل نخواهد شد و هر از گاهی گند میزند به رابطه، افکار و همه چیزت و گیر میفتی در یک لوپ بی پایان از آنچه در این ده سال می توانستی ازش لذت ببری اما فقط دویدی دنبال زندگی بدون اینکه آن لذتی که در جستجویش بودی را از  ته دل ببری. تازه همه اینها حتی پیش کش، 5 سال است که داروهای روان جز لاینفک زندگی ات شده در حالیکه دوست نداشتی ماه تک و تنها بماند و دلت میخواست قوی و سر حال باشی و لذت داشتن سیبلینگ را به کوچکت هدیه کنی.

غرق کردنِ خودت بارها و بارها، آن هم  در یک سریال تکراری که فکر می کنی دوای دردت هست که زندگی را در خیالاتت زیبا بگذرانی اما یک روزی می رسد که می فهمی همه این تکراری دیدن ها فقط برای فرار از آن چیزی است که آزارت میدهد. شاید حتی ندانی درد و رنجت از چیست اما بدون اینکه متوجه باشی با تمام توان در حال فراری از همه چیز. حتی از نوشتن.

ترس از شروع کردن ها بلای جانم شده. بعد از سه ماه که کاموا خریده بودم و میترسیدم از شروع کردن، چون ماه چیزی را از من خواسته بود که بلد نبودم و خواستم از آزی کمک بگیرم و به همین بهانه ماند. تا اینکه بیخیال آن ملوس درخواستی شد و من تصمیم گرفتم کاموایی که برای جلیقه خریده بودم را برایش یک تاپ ببافم. شروع کردنش سخت بود.خیلی سخت اما حالا که شروع کردم لذتبخش ترین کار دنیا برایم همین است. بافتن و بافتن و دفن کردنِ تمامِ فکر و خیالات ناخوشایند در زیر دانه های بافتنی.

دو ماه قبل روزی که خانه را برای آمدن خانواده ام آماده میکردم، درست در همان دوره ای که پاکسازی می کردم، چشمم که به سنتور افتاد کسی در سرم گفت: "این ساز تو نیست. از خیرش بگذر" و برای اولین بار چقدر خرسند بودم که در سال گذشته سنتور جدید نخریدم. بعد از مشورتهای زیاد، از آنجایی که از اول عاشق سازهای کوبه ای بودم و سنتی گوش کن نبودم، سازی را انتخاب کردم که همه ریتم ها را ساپورت می کند اما همچنان از شروع فرار می کنم. چرا؟ چون اولین قدمها واقعا سخت هستند. در هر کاری. حتی کاری که شاید بارها و بارها انجامش داده باشی

امروز دومین جلسه کلاس موسیقی است و من آنقدر از درون بهم ریخته ام که لذت این شروع را نمی برم. چون خسته ام از سرزنش ها و ایراد گرفتن ها. خسته ام از این که او همیشه در جای درست است و تصمیم هایش درست و منطقی است اما عملکرد من از نظر او اغلب ایراد دارد و از طرفی فکر میکند برای بچه بزرگ کردن فقط کار کردن و پول داشتن و خرج کردن مهم است نه پذیرفتن مسئولیتی هرچند کوچک در قبال کودکی که سال اول مدرسه است و این تعطیلی های لعنتی، هم زمان من را نابود میکند؛ هم طفلکِ کوچکم که در این سه سالِ مدرسه یا پیش دبستانی رفتن، حتی یک بار هم گریه نکرده بود و روز اول مدرسه از شوقش حتی نمیتوانست با من خداحافظی کند، دچار اضطرابی شده که از هفته قبل هر صبحی که مدرسه داشته با گریه رفته. حتی امروز. وقتی شنبه قبل با معلمش حرف زدم گفت: "از نظر من ماه در خانه به شدت تحت فشار هستش چون خیلی دقتش بالا بود، خوش خط بود و به شدت باهوشه اما الان مدتی هست که دایم فقط دنبال یک زمان خالی برای نقاشی کردن میگردد، بد خط شده و تمرکزش کم. اگر شما یا پدرش سخت گیری میکنید آزادش بگذارید." گفتم :"من معتقدم ماه خودش باید بخواهد تکالیفش را انجام بدهد و اگر انجام نداده بود خودش پاسخگوی شما باشد اما متاسفانه پدرش اینطور فکر نمی کند و دایم در حال تاکید بر نوشتن تکالیف است. معلمش گفت: "نظر شماکاملا درست است. به پدرش هم بگویید آزادش بگذارند. خودم پیگیری میکنم"

بعد قسمت قشنگ ماجرا اینه که او مرا مقصر می داند و میگوید محض اطلاع، امروز هم توی ماشین گریه کرد از نگرانی تکالیفش :))) یه جوری که انگار من بچه رو از خونه بابام آوردم و چون من آوردم و اون باید برای ارتقا مقاله و کتاب داشته باشد و خودش را با این کارها خفه کرده، حق دارد من را مقصر بداند. سرزنش کند و هر چه دلش خواست حواله من کند

در حالیکه ما می توانستیم خیلی آزادتر نفس بکشیم وقتی امکانش بود اما .... چه جاها که دلم میخواست و میتوانستیم بریم، چه چیزها که میخواستم و انجام ندادیم.

گاهی فکر میکنی همه چیز عالی است اما با یک تلنگر میفهمهی تو فقط داری فرار میکنی. فراااااااار


نظرات 8 + ارسال نظر
رهآ چهارشنبه 22 اسفند 1403 ساعت 15:47 http://Ra-ha.blog.ir

کجایی دختر؟
اون طرف برات کامنت نوشتم، ندیدی انگار
خوبی؟
ماهک خوبه؟

هستم گلم
باید چک کنم اونجا رو
خوبیم گلم
تو و فسقل خوبید؟

گیل‌پیشی جمعه 5 بهمن 1403 ساعت 15:05 http://Www.temmuz.blogsky.com

سلام غزل جانم. خوبی؟ چرا نیستی

سلام گیلی جون
دست و دلم به نوشتن نمیره
دلم گرفته
شایدم خسته ام نمیدونم

لی لی دوشنبه 24 دی 1403 ساعت 13:43 http://lilihozaklili.blogfa.com/

چقدر دلم برای نوشته هات تنگ شده بود غزل
اما امیدوارم الان حالت خودت و ماهک بهتر باشه
زندگی در عین سادگی خیلی سخت و پیچیده ست

منم دلم برای تو تنگ شده
کجایی تو هم نمینویسی؟
خوبی؟
حالم خوبه
فقط در هم پیچیده و درگیرم از درون
خودت چه خبر .

Lunacy یکشنبه 23 دی 1403 ساعت 11:01 https://lunacy.blogsky.com/

به نظر من هم هر چه بچه آزادتر باشه در آینده مستقل تر خواهد شد. درک می کنم آدم هایی که خیلی توی درس غرق بودن سخت گیری بیشتری دارند نسبت به بچه ها اما مگه خودشون با سختگیری تبدیل به همچین آدمی شده‌اند؟

من همین بودم
حامی خودش از خرخونای روزگار بوده
بچه های خواهرشم همین اند
منم درسم خوب بود ولی خودمو خفه نمیکردم
من تک بعدی بودن بچه ها رو اصلا نمیپسندم برای همین ماه رو کلاسهای متفاوت میبرم تابستونا اگر خودش بخواد
‌و موسیقی و زبان هم جز لاینفک زندگیشه

نه بابا. نه من نه حامیآزاد بودیم تو انجام تکالیف و امتحانات
خدا رو شکر یه مقدار تغییر رویه داده

هدی شنبه 22 دی 1403 ساعت 02:02 http://vchb.blogfa.com

قشنگم کاش منم اندازه‌ی تو صبور بودم این روزا :)))
ماهک خوشگلم رو ببوس. دلتنگتونم. حرف می‌زنم باهات به‌زودی

واقعا من صبورم؟
من تو رو خیلی جاها صبورتر دیدم

قربونت برم عزیز دلم
بوس به صورت ماه خودت
منم دلتنگتم
منتظرت هستم جذاب دوست داشتنی و قوی

پستت رو خوندم فرصت نشد نظر بزارم هنوز
ولی چقدر میفهمم نگرانیتو در مورد سافاری
امیدوارم زودتر ببینیش و پیش خودت بمونه

زن بابا پنج‌شنبه 20 دی 1403 ساعت 16:08 http://www.mojaradi-90.blogfa.com

ای جان الهی! میم هم همین طوره حسابی تذکر میده نمیشه هم همش
بهش گفت نگو به هر حال بهش بر میخوره اینجوری خودم و بچه ها فقط آسیب می‌بینیم درکت میکنم

بابا ما مگه به اونا تذکر میدیم؟
واقعا خیلی حس بی کفایتی و ناکافی بودن بهت دست میده
ولی اونام اینطوری تربیت شدن

رویا پنج‌شنبه 20 دی 1403 ساعت 07:59 http://hezaran-harfenagofte.blogsky.com

غزل جان خوبی ؟
خیلی وقته نیستی .

سلام رویا جان
خوبم گلم
نیستم چون در حال فرارم
از خودم؟ زندگی یا چی نمیدونم
هر بار حس نوشتن میاد شکل نگرفته پوچ میشه و نیبینم دستم خالیه
ممنون از احوالپرسیت

لیمو پنج‌شنبه 13 دی 1403 ساعت 09:31 https://lemonn.blogsky.com/

کاش بدونم چه چیزی آقایون رو انقدر مصر و حق به جانب میکنه. اینکه حس میکنن میتونن بهت تشر برن اما اگر برعکسش اتفاق بیفته داد و فغانشون بالا میره که غرورمون خدشه دار شد. بدم میاد از این تذکرها و تفکر عقل کل بودنشون در حالیکه میشه آروم صحبت کرد راجع به انتقاد ها.

فهمیدی به منم بگو حتما
غرور ما که به ف..ک رفته والا دلیل اعتراضشونو نمی فهمم
آروم حرف میزنه
من ظرفیتم تکمیله از بس حس ناکافی بودن گرفتم و خودمو کم دیدم و سرزنش کردم
و حالا وا دادم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد