همه ما میدونیم که تو روابط زن و شوهری یک مسائلی هست که به نظر میرسه حل شدنی نیست. نگید نه که باور نمی کنم. من توی بهترین روابط زن و شوهری هم این مسایل حل نشدنی رو دیدم و یک بار از یک روانشناسی شنیدم که "اون زوج هایی که سعی می کنند همه مسائل شون رو با هم حل کنند تا اختلاف نظری نداشته باشن، ته کار به طلاق می رسه. بزارید بعضی چیزها حل نشده بمونند.". البته غرض بنده از بیان این مطلب ربطی به اختلافات اساسی و چیزهایی که بنا و بنیاد یک زندگی مشترک رو می سازند نیست. حل مسائل اساسی از نون شب هم واجب تره ولی اینجا و اکنون من به شدت رنجیده و تلخم. خسته ام از بعضی بحث های فرسایش تمام نشدنی.
قصدم شکایت از حامی نیست. اما از طرز فکرش و نوع رفتارش در بعضی موقعیت ها تمامِ من رو زیر سوال می بره و اونم معتقده که تو اون مورد خاص که اتفاقا خیلی هم مهمه من دارم بهش توهین میکنم در حالیکه خدا میدونه من هیچوقت نخواستم بهش توهین کنم. فقط دیدگاهمون متفاوته و من اونو توهین آمیز نمی بینم ولی اون رسما با کلامش به من توهین میکنه. بارها اینجا گفتم که من یک دختر مستقل بودم که برای هیچ کاریم معطل بقیه نمی موندم. به نظرم خاطرات دوران بارداریم خوب این مسئله رو نشون میده که من تمام دکتر رفتنها، آزمایشات، سونوگرافی ها و هر کاری رو به جز آزمایش NIFTI که مامان اینجا بود و با هم رفتیم تهران، تمام این کارها رو تنها انجام دادم. با اینکه از اینجا تا بیمارستان صارم راه کمی نبود. با ویار و حال خرابم همه چیز رو هندل میکردم (به جز جمع و جور کردن خونه که اوایل بهم گفتند کار نکن خطر داره و بعدش دیگه جمع کردن اون شلوغی در توانم نبود و همسر هم خیلی لطف میکرد و میگفت تنها کمکی که میتونم بکنم اینه که بهت غر نزنم :))). تو تمام دوران بارداری همسر فقط یک بار از محل کارش اومد بیمارستان صارم دنبال من که اونم بعد از ویزیت شدنم بود و تهش به چنان دعوایی ختم شد که هیچ وقت یادم نمیره. چرا؟ چون تو مسیر برگشت (یادم نیست چند روز قبلش برای چی رفته بود دکتر) دکترش نسخه رو ناخوانا نوشته بود و به جای اینکه خودش بره دارو رو بگیره منِ باردار رو فرستاد داروخانه و داروخانه نتونسته بود نسخه بخونه و حدس و گمانی دارو داده بود.
اون زمان نظرش این بود که اون داره مثل خر کار میکنه و پول در میاره تا من برم تو یکی از بهترین بیمارستان های تهران ویزیت بشم و زایمان کنم. پس دلیلی نداره کار دیگه ای بکنه. یادمه تو ماه چهار یا پنج بودم که سردردهای بدی داشتم که قطع نشدنی بود اما چون همسر مدیر ساختمان بود و همیشه از صبح زود تا بوق سگ سرکار بود، برای مشکلی که برای گاز ساختمان پیش آمده بود با همون وضع خراب رفتم اداره گاز و مشکل رو حل کردم و شب که همسایه ها اومده بودن دم در با همسر صحبت کنند، من همچنان از سردرد روی تخت به خودم میپیچیدم.
میگه اشتباه میکنی ولی من یادم نمیره که تو ماه هشت، یک شب تا صبح از دل درد نخوابیدم و دلواپس بودم اما بیدارش نکردم تا 6 که اذیت نشه و وقتی بهش گفتم منو ببر دکتر میگن دردهای ماه هشت خطرناکه گفت: "من باید برم سر کار خودت برو" یعنی اولویت اولش کار بود. همیشه. شکایتی از این ندارم چون خیلی قبلتر از ازدواج روانشناسم گفت: "اولویت ما خانوما اول همسرمون هست ولی آقایون اولویت اول کارشونه و همینه که اختلاف ایجاد میکنه. به هر روی سرتون رو درد آوردم که بگم من خودم از پس کارهای خودم بیرون از خونه بر میومدم.
اوایل ازدواج یک پنجشنبه شبی من یک رزومه دادم به شرکت منگان و اونا شنبه صبح زنگ زدن که بیا مصاحبه و این تنها جایی بود که من تشویق های همسر رو خوب و واضح به خاطر دارم. بهم گفت: "من رزومه قوی دارم اما منو دعوت به مصاحبه نکردن. ببین تو چقدر تو حیطه تخصص خودت توانمندی که یک روز نشده باهات تماس گرفتن." و بعد از مصاحبه ها این من بودم که به خاطر تایم طولانی کارشون گفتم نه در حالیکه اونا اصرار داشتن برم. (تخصص من و همسر کاملا متفاوته اما هر دو در حیطه رشته های مهندسی هستش.)
هیچوقت نشد من ازش بپرسم ویژگی های خوب منو بگو و اون نگه باید فکر کنم. در حالیکه هر آدمی یک سری خصوصیات واضحِ خوب داره که به زبون آوردنشون نیاز به فکر نداره. مثلا همسر خصوصیات بارزش اینه که بسیار مغز پری داره و تو حیطه تخصصی خودش اونقدر خفن هستش که شاید مثل خودش به زور ده نفر توی کشور وجود داشته باشن. به شدت مهربونه. به شدت پشتکار داره. یعنی کاری رو یا شروع نمیکنه یا به بهترین شکل تمامش میکنه. یه جورای جذابی همه تقریبا هر چیز خرابی رو میتونه درستش کنه. روابط اجتماعی خوبی دارهو من برای بیان این خصلتهای خوب نیازی به فکر کردن ندارم اما همسر اونقدر کنترلگر هستش و خواسته یا ناخواسته به واسطه کمال طلبی بیش از حدش سرزنشگر که گاهی مثل الان واقعا به ستوه میام
یادم نمیاد تو این سالها بدون اینکه خودم به زبون آورده باشم و به جز تو وعده های غذایی تعریف خاصی از من کرده باشه. اگر هم کرده اوتقدر صدای سرزنش هاش تو سر من بلند تکرار شده که چیزی از اون تشویق ها در خاطرم نیست. در عوض تا دلتون بخواد بهم ایراد گرفته و سرزنش کرده. حالا بهش بگید، میگه تو اشتباه میکنی ولی به قول مامان "آب صدای خودش رو نمی فهمه". من بی ایراد نیستم. من هم مثل همه آدمها نقاط ضعف و نقاط قوتی دارم اما همسر بدون اینکه متوجه باشه خیلی جاها منو برده زیر سوال.
سر یک موضوعی که حرفمون شد بهم گفت: "دورو برمون رو نگاه کن. هیچ مردی اندازه من زنش رو حمایت نکرده" بهش گفتم: "هیچ زنی هم به اندازه من از مردش حمایت نکرده. من اگر تو سالهای قبل نخریدم، نپوشیدم، شوهرشم داشت و من این کارها رو نکردم که استرس نگیره و اون کار بزرگی که تو نظرش هست رو به سر انجام برسونه اما دیگران که نخریدن نپوشیدن شوهرشون نداشت که نکردن(منظورم خواهرش بود که تا اوضاع شوهرش اوکی بود تا دلت بخواد ولخرج بود اما بعد از برباد رفتن اونچه رشته بودن، حالا خیلی ملاحظه میکنه و مورد تشویق و تمجید هم هست که ملاحظه میکنه) بعد من این جمله حمایت رو عیدی به مادر همسر گفتم. از اتاق رفتم بیرون و برگشتم دیدم مامانش عین ابر بهار داره گریه می کنه و از بدبختیای اوایل ازدواجش میگه. حالا فکر کن من نمی فهمیدم چی میگه ولی بسیار تعجب کرده بودم که با جمله من... آخه چرا؟ وبعد دست و پا شکسته میفهمیدم که حامی میگه هر زندگی سختیای خودش رو داره. غزل باردار بود همیشه تنها باید کارهای پزشکیش رو انجام میداد. این چند سال چقدر مریض بود ولی هیچ کسی نبود به دادش برسه و....
اونجا متوجه شدم که عهههههه پس این چیزا رو متوجهم هست؟ و تقریبا در اکثر مواقع در حال ایراد گرفتن از من هستش؟ بین خودمون باشه اما تو دور بریای خودم کسی رو ندیدم که ساعت 5 ، 5:30 بیدار بشه به شوهرش بند و بساط صبحانه ناهار بده. بابای من خودش میخورد و میرفت با اینکه اینقدر هم زود نمیرفت. دوستام هیچ کدوم بیدار نمیشن. شوهراشون میخورن و میرن با اینکه دیرتر از حامی میزنند بیرون. اما حالا بیا به حامی اینو بگو. میگه: "هر کسی یه وظایفی داره تو زندگی. من عین خر کار میکنم. تو باید پاشی". البته این اواخر کمی ملایم تر شده
تو این سالها تو خونه داری تو بچه داری تا دلتون بخواد سرزنشم کرده، بهم ایراد گرفته و هنوز صداش از چند سال قبل تو سرمه که بهم گفت من زن، شلخته تر از تو ندیدم :| برای وسواسم همیشه همیشه سرزنش شدم. در حالیکه اگر یک مرض جسمی داشتم، کسی سرزنشم نمی کرد.(البته خیلی جاها هم ملاحظه امو کرده و هوامو داشته و داره).
یادم نمیاد جایی تو این هفت سال بهم گفته باشه آفرین غزل چقدر بچه مون رو مثلا تو فلان مورد خوب تربیت کردی. اما تا دلتون بخواد سر غذا نخوردنش، سر از پوشک گرفتنش، سرِ مشق هاش، سر اینکه گاهی تو دستشویی رفتن کمکش میکنم، سر خوابش، سر شیر خوردن یا نخوردنش، سرزنشم کرده در حالیکه خودش محض رضای خدا یک شب بیدار نموند تو نوزادی ماهک حتی وقتی من از دل درد هلاک بودم. یک بار پوشک ماهک رو عوض نکرد.
عید که برگشتیم و ماهک تکلیف های تعطیلاتش رو انجام نداده بود، به قدری به این بچه غر زد و احساس گناه داد که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار. بهش میگفت: "کل عید رو به بازی گذروندی و کلی فرصت داشتی اما کارت رو انجام ندادی." بعد قسمت دردناکش این بود که چک کردنهای منو هم قبول نداشت میگفت:خودمم باید نگاه کنم که سمبل نکرده باشه" و در ادامه میگفت:"تو مامانی باید پیگیر میشدی که تکالیفش رو انجام بده" و....
چند روز قبل سر یک موضوع ساده که تازه، اشتباه هم متوجه شده بود، اینقدر تند با ماهک حرف زد که بعدن ماهک اومد گفت: "دلم میخواد دو روزی صبح، شب، ظهر فقط من باشم و تو. حامی نباشه" و من چقدر دلم براش سوخته بود. اونوقت تو یک سری موارد حامی میگه تو با رفتارت باعث میشی که ارزش من برای بچه کم بشه. بله قطعا منم اشتباهاتی دارم ولی اینقدر که رفتار خودش تو فاصله گرفتن ماهک ازش تاثیر داره، اشتباهات من اونقدر تاثیر نداره. چون من خیلی جاها خوبیها و محبتهای باباش رو برای ماهک بازگو میکنم.
وقتی ماشین خریدیم من ۵ ماهه بودم. همسر کلا رانندگی نمیکرد چون بعد از گرفتن گواهینامه ارشد و دکتری اونده بود تهران و به ندرت خونشون بود کا بخواد رانندگی کنه. تو کرج و تهران و همه جا من رانندگی میکردم تا اولیل ماه هشت که دیگه رانندگی نکردم بخاطر خطرش. بعد از به دنیاومدن ماه گاهی میگفتم ماه رو تو نگه دار من بشینم. میگفت حوصله ندارم بچه رو بگیرم. البته تو جاده میشینم.ماه ۴ ماهش بود که تو برف داشتیم از ترکستان برمیگشتیم. بهش گفتم بزار کمکت کنم. گفت نه مردا تسلطشون بیشتره یعنی من دهنم باز مونده بود کا چهار ماه رانندگی کرده میگه من تسلطم بیشتره. نمیگم تسلط من بالا بود اما میتونست بهانه دیگه ای بیاره. و بعد از تصادف وحشتناک بهمن ۹۸ بهانه کرد که من میترسم تو کنار دستم رانندگی کنی. یعنی یک بار تو ورودی اصفهان که رسیدیم چنان بلایی سرم آورد که زدم کنار رو گفتم بیا ارزونی خودت. و دیگه نگفتم بده بشینم. تا دو سال قبل که ماهک رفت پیش دبستانی و مجبور بود ماشین رو بده که ماه رو ببرم چون خودش نبود. ولی اینقدر ننشسته بودم که انگار تازه یاد گرفته بودم. و تهش همون روزای اول همین که پیچیدم توی فرعی که یک صدایی پشت سرم اومد و فقط یک لحظه برگشتم عقب رو ببینم، چون تو میچ بودم و فرمون رو هنوز برنگردونده بودم رفتم تو یک میله که اصلا قبلا اونجا نبود و سپر شکست و من عین چی عصبانی بودم که اگر این چند سال مانع رانندگی کردن من نمیشد الان چرا باید تصادفی به این مسخره ای بکنم؟ و هنوزم چون زیاد نمیشینم اون تسلط قبل رو ندارم و خیلی آزاردهندست.
حالا شما بگید زنی که اینقدر سرزنش بشه و بهش ایراد گرفته بشه چی ازش میمونه؟ یک زن، با یک عالم احساس بی کفایتی و گناه که همیشه خودش رو ناکافی میبینه که حتی برای ساز زدن یا نزدنش هم کلی سرزنش شده.
موضوعی که امروز من رو دلخور کرده به خاطر یک مسئله اساسی تو زندگیمون هست که باید حل بشه اما درد من اینه که حامی وقتی ناراحت یا دلخور میشه عین یک فایل که روی ریپیت باشه حرفهاشو تکرار میکنه. حتی وقتی من تلاشم رو برای اون کار بکنم اما کمی تاخیر درش باشه و بهش بگم ببین برام مهمی باز همون فایل با جملات کوبنده تکرار میشه و قسمت دردناکش اینه که هیچوقت تو این سالها نخواست متوجه بشه که آقا وقتی از این راه نتیجه ای نگرفتی روشت رو عوض کن.
اونایی که خیلی ساله همراه من هستند یادشونه که من چقدر سر مسائل مالی با همسر اختلاف نظر داشتم. هر بار بهش میگفتم: "منم یک روزی سر کار میرفتم. منم پس انداز میکردم. درک نمی کنم این همه سخت گیری مالی برای چیه؟" بدون اینکه خبر از چیزی داشته باشه میگفت "تو پولهاتو حروم میکردی". در حالیکه تمام طلاهای سر عقد، عروسی، حتی بعد عروسی که مامان اینا بهم دادن رو خودم خریده بودم. همش نتیجه زحمتای خودم بوده در حالیکه نصف بیشتر جهیزیه ام رو هم خودم خریدم. خریدای عقد رو خودم هندل کردم و برای هر کدومشون چقدر استرس کشیدم و نگران بودم. به جز طلاها که قبلا خورد خورد خریده بودم."
تا سال قبل این بحث ها ادامه داشت و ماهک اونقدر اذیت شده بود که میگفت: "مامان از فردا که منو میبری مدرسه برو سر کار و ظهرش از کار بیا منو ببر که خودت همیشه پول داشته باشی". تا اون زمان پولهایی که داشتم رو اغلب خرج دوره میکردم. همه تلاشم این بود که نسخه بهتری از خودم باشم. اما پارسال از خرداد برای این که این بحث فرسایشی تمام بشه روشم رو عوض کردم. البته دیگه دوره ای هم نبود که اشتیاق شرکت درش رو داشته باشم. دیگه با پولهام فقط لباس خریدم. حالا مثلا پارسال فقط یک مانتو خودم خریدم ها چون از خرید اینترنتی مانتو یک کم میترسم. آخه من لاغرم و اغلب لباسا فری سایز، نگرانم تو تنم زار بزنه آخه من اورسایز پوش نیستم با این حال با همون مانتو کلی سرخوش بودم. فکر کنم تا عید ده تا شال خریدم :))) کفش و شلوار و لباس خریدم. چند تا کیف خریدم. برای ماهک هم یک چیزایی خریدم و واکنش همسر چی بود؟ "شدی ثنای دوم. هر روز پست داره درمونو میزنه. " بهش گفتم: "من دارم همه تلاشمو میکنم که بحث های ما در مورد خرید لباس و اینجور چیزا تمام بشه اما تو به اونم داری ایراد میگیری. میخوام پولامو آتیش بزنم اوکی؟" و با همه خرت و پرتایی که خریدم پس انداز هم کردم و دید که منم بلدم و واقعا بحث ها سر این موضوع تمام شدها. تمام. چون من روشم رو عوض کردم و دیگه منتظر حامی نبودم که بخواد برام چیزی بخره و هر چی نیاز داشتم میخریدم.
متاسفانه حامی اصرار داره که " تاکیدهای من به خاطر یادآوریه که فراموش نکنی" در حالیکه نمیدونه مغز منو، شخصیت منو و اعتماد به نفس منو این سالها با این نوع رفتارهاش تخریب کرده و از منِ شجاع و مستقل، یک زن وابسته و ترسو ساخته که هی سعی میکنه یه سری کارها رو سریع انجام بده که بهش ایراد گرفته نشه بعد به جای تشکر، بشنوه که "تو نمی فهمی اول باید فلان کار تو اولویتت باشه" و احساس گناهی به من تزریق میکنه و قلبم چنان درد میگیره که لطف و محبتهاش برام کمرنگ میشه.
از طرفی نگران ماهکم با سخت گیریهای باباش. نگران استرس هایی که بهش وارد میشه. نگران سرزنش هایی که میشه در حالیکه باباش قبول نداره بعضی جمله هاش احساس گناه به ماهک میده. امیدوارم لاقل من درمان بشم و من دیگه باعث آزارش نباشم
غ ـ ـزلوار:
1+ دست همه اونایی که لطف کردن و جواب سوالا رو نوشتن رو از راه دور میبوسم. حتی کسایی که هیچوقت برام ننوشته بودن، هم جواب سوالا رو دادن. چقدر خوشحالم کردید که متوجه شدم اینقدر مهربونید که برای کمک به من، اگر هم خاموش بودید جواب سوالهامو نوشتید. جمع کامنتای دوتا وبلاگ 27 تا بود .حرفاتون اینقدر بهم حس های خوب داده بود که شنبه پیاده رفتیم کلاس موسیقی و خندون رفتم و خندون برگشتم بدون اینکه حس کنم چیزی باید بشورم.
2+ جمعه شوهر خاله نفیس در عین تعجب و حیرت سکته مغزی کرده و فقط هشدار شوهر خاله کوچیکه که گفته بود بابای من با همین علایم مُرد، باعث شده بود همین که شوهرخاله گفته بود "چشمام تار شده و دستم بی حس شده" خاله سریع شوهرشو ببره بیمارستان و دکتر گفته بود شانس آوردید که به موقع رسوندیدش. اونشب دست و پای چپش رو نمی تونسته تکون بده. الان میتونه تکون بده اما میگه هنوز کمی سِر هستش. کسی میدونه روند بهبود چقدر طول میکشه؟ فعلا تا اطلاع ثانوی بستری هستش
3+ هر دم از این باغ بری میرسد:(( .باباجون از غصه خاله نفیس چهارشنبه شب سکته قلبی کردن و ازپنجشنبه بستری ان. دیروز اول وقت که شنیدم آروم بودم ولی عصر حالم بد شده بود
4+ هفته خوبی رو گذروندم با اینکه جایی نرفتیم. همسر دلش میخواست بریم تفریح اما من عین کنه چسبیده بودم به خونه و خوشحال بودم که میتونم خونه باشم. اما تهش همسر دلخور شد و تنها رفت کوه. تازه اون موقع متوجه شدم که کار درستی نکردم. ولی من واقعا عصرها احتیاج دارم بیرون باشم و الان به جای طبیعت که فروردین و اردیبهشت نفسم بود و مُد خریدم کلا خاموش بود و هیچی دلم نمیخواست، الان فقط دلم خرید و پاساژ میخواد با یه آدم پایه مثل خواهرک که بتونم همه مغازه ها رو برم ببینم بدون اینکه کسی غر بزنه که خسته شدیم. بسه دیگه بیا بریم. چون همسر خیلی پایه نیست و وقتی تو مود خرید نباشه کلا کوفتم میشه اگر چیزی هم بخرم. فقط دوشنبه رفتیم یه پیرهن برای ماه خریدیم که بیرون بتونه بپوشه. به قول خودش (ملوس) هاش کوچیک شدن. حوصله چرخیدن توی اینستا هم ندارم که آنلاین بخرم. چون همه پیجای لباس رو آنفالو کردم قبل از عید و حال ندارم باز بگردم ببینم کی خوب بود. اونی هم که ازش خیالم راحته همش لباطای پر از پولک نیا ه و تا یه سبک ساده و اسپرت میاره که من خوشم میاد میگه تموم شد :)). همسرهم که مخالف خرید لباس به صورت اینترنتی :)) بر عکس خریدای روزمره که آنلاین رو به حضوری ترجیح میده. این حال بد مربوط به مکالمات دیشب و امروز صبح هست و من از ساعت 6:30 تا همین الان نوشتم. باید برم حمام و بعد ماه رو ببرم برای پرو فرم مدرسه :)
5+ نظرات جدید رو نمیرسم الان جواب بدم. تا شب جواب میدم و تایید میکنم
سلام این پست رو الان خوندم با توصیفی که از رفتار و گفتار همسر کردی به افراد خودشیفته شباهت داره بهتره در مورد شخصیت خودشیفته مطالعه کنید
سلام


اعظم جان من تلخیهای ده سال زندگیمو تو این پست یک جا نوشتم
همسر واقعا یک انسان متواضع هستش ولی مردای ترک تعصبات و سخت گیریهایی دارن که برای من عجیب بود و شوکه شده بودم
من واقعا خونه داری بلد نبودم
بیشتر کمال طلبیه بالایی داره. میخواد همه چیز عالی باشه
حالا یه مقدار خودشیفتگی
اون توی خونه به شدت تمیز و منظم بزرگ شده بود و نه من سختگیریهای اونو میپذیرفتم نه اون کم آوردنهای من رو تو خونه داری میپذیرفت
و این وسط هم منصفانه بخوام نگاه کنم منم مثل همه آدمها ایرادهایی داشتم که سخت ترینش همین وسواس بود
اما همسر خیلی صبور بود و مراعاتمو میکرد در عین حال یه جاهایی هم خسته میشد
ولی از حق نگذریم همه مردا یک درجاتی از خودشیفتگی دارن ولی خدا رو شکر از همسر میزانش بالا نیست
اتفا در مورد خودشیفته ها خوندم قبلا هم ولی خصوصیاتشون شباهتی به همسر نداره
اینجا هم شما فقط صحبتای منو میخونی دیگه
ولی خوب منم خیلی جاها کوتاه اومدم
خیلی جاها بحث رو کش ندادم
یا قهری اگر بوده نذاشتم به ۲۴ ساعت بکشه
حتی با وجود دلخوریهایی که شاید مدتها تو دل آدم بمونه
و الان که با داروهای جدید دارم به زندگی عادی برگردم دارم نقطه ضعف های خودمو پیدا میکنم و تلاش میکنم رفعشون کنم که اقتدار و استقلالی که به خاطر حال بدم از دست دادم رو دوباره به دست بیارم
واقعیت اینه غزل یکسری مسائل واقعا حل شدنی نیستن و باید به پذیرش رسید ولی خب باید دید اون مسئله برای طرف دوم چقدر اولویت داره...
هیچ وقت دلم نمیخواست زن مرد ترک بشم،با اینکه میبینم جونشون برای زن و زندگی هاشون در میره ولی بخاطر مسائل اینچنینی دلمنمیخواست و خب گیر همشهری شما افتادیم

یه جور دیگه حرصمون میدن خب
تو زن پرتلاشی هستی ولی من فکرمیکنم انقدر درگیر بشور باورهای زیادی بودی وقت نمیکردی برای کارهای جمع و جور مثلا
امان از مردای ترک امان
دقیقا دارم برای همین پدیرش تلاش میکنم


هنوز هم نتونستم خونه رو به اون نظمی که باید برسونم ولی دارم براش تلاش میکنم و سعی میکنم کمتر همه چیز رو بشورم
من خیلی چالشها با همسر از سر گذروندم سر تعصب هاش. تازه همسر چون تهران زندگی میکرد و درس میخوند در مقابل مثلا پسر عموش پادشاه بود وقتی حرفای خانمش رو میشنیدم.
الانم یه کم تعدیل شده ولی کلا به خاطر کمالگراییش خیلی کنترلگر هستش. الان با من بیشتر مدارا میکنه ولی گاهی به ماه خیلی سخت میگیره
اوففففففففففففففففف
کلا مردا هر کدومشون چالش های متفاوتی برای خانمهاشون ایجاد میکنن هر کدوم به شکلی
و قطعا اونا هم همینطور به ما نگاه میکنند
که زنا اینطورین زنا اونطورین
غزل جان، ماشاالله زن زندگی هستیها. همسر خوشبخته که تو رو داره.
سعی کن سرزنشهاشو نادیده بگیری.
مرسی گیلی جان
دکتر صاحبی میگه رابطه ها مثل طلا هستند. به راحتی از دستشون ندید
و من برای رابطه های ارزشمندم همین کار رو دارم میکنم
دارم سعی میکنم به پذیرش برسم از یه گوش بشنوم از اون یکی در کنم
سلام غزل جان
حرفاتو با جون و دلم درک کردم، این احساس بی کفایتی و ترس و محتاط شدن که ازش حرف زدی نتیجه مستقیم این جنس رفتارهای سرزنش آمیز همسرت هست، خوشبختانه من و همسرم با وجود همه مشکلاتی که در زندگی داریم این یک مورد در ما کمرنگ بوده، بخصوص در همسر من که اغلب سعی کرده بهم احساس کافی بودن بده، اما من متاسفانه شاید یه جاهایی مثل همسر تو برخورد کردم و نتیجش شده اینکه الان اون هم سعی میکنه برخی ایرادهای من رو به زبون بیاره و الان هست که درک میکنم چقدر حس بدی به آدم میده. البته ما هر دو به وقت خودش از هم خیلی قدردانی میکنیم اما متاسفانه این مدل رفتارها بیشتر در ذهن آدم میمونه و مثل یه نقطه تاریک میشه.
خوشحالم که درموردش نوشتی. چقدر صبورانه برخورد کردی این سالها، و چقدر پختگی نشون دادی، به نظرم از یه جایی به بعد بهتره چیزهایی رو که ناراحتت میکنه و انتظاراتی رو که داری بیشتر و بیشتر به زبون بیاری. معمولا رفتارهای مثبت آدمها بعد یه مدت عادی و حتی تبدیل به وظیفه میشه (همین 5 صبح بیدارشدنها و صبحانه دادنها و همراهی کردنش برای رفتن به سر کار و....) گاهی مستقیم یا غیر مستقیم رفتارهای خوب و مثبت خودت رو یادآوری کن و در کنارش نشون بده که خیلی از زنها یه سری از این رفتارها رو انجام نمیدند.
البته نتیجه مستقیم صبوری های تو شاید این باشه که تنش و اختلافات به حداقل رسیده اما بهتره از این به بعد بیشتر و بیشتر درمورد انتظارات خودت حرف بزنی و ویژگیهای مثبت خودت رو به اون و البته به خودت یادآوری کنی
سلام مرضیه جان
ببین حامی خیلی تو نظم خونه حساس بوده همیشه و من هیچوقت این عقیده رو نداشتم که خودمو برای کارای خونه بکشم مثل مامانش اینا. مامانش تمام وجودش درد میکنه ولی بازم مرتب در حال کار هستش
ولی اون به این نظمی که باهاش بزرگ شده عادت کرده و من هرچقدرم تلاش میکردم خونه رو مرتب کنم در که باز میشد اول کاری که مونده بود رو به زبون میاورد به جای اینکه بگه چه خوب شده یا اصلا حتی به روش نیاره نه خوبش رو نه بدش
و من چون از قبل ازدواج و اوایل ازدواج کلا خیلی ترس از دست دادن داشتم حتی در مورد خانوادم، سر خیلی چیزها کوتاه اومدم چون فکر میکردم برای حفظ زندگیم باید این کار رو بکنم.
بعد تفاوت مردای ترک و فارس تو بعضی چیزا از زمین تا آسمونه. اصلا یک تعصباتی داشت که به خاطرش اوایل ازدواج خصوصا تو دوران عقد همش دعوامون میشد که تو چرا با مامانت رفتی بیرون به من خبر ندادی
یا من با خواهرم میرفتم بیرون و مامان تا 10 اوکی بود اما حامی 9 زنگ میزد و دعوا راه مینداخت که چرا 9 شب بیرونی. در حالیکه اصفهان تو اون تایم خیلی شلوغه ولی ترکستان خیلی زود خیابونا خلوت میشه. تهش دیگه منو خواهرم با هم بیرون نمیرفتیم چون اعصاب جفتمون خورد میشد
میدونی مرضیه آدم خیلی زحمت میکشه تا یک زندگی رو بسازه، تفاوت ها رو صبوری کنه تا به تفاهم یا لاقل پذیرش برسه و اگر این روند فرسایشی بشه یه جا میبری و نمیدونی باید چه کار کنی
ولی منم این سالها خیلی از موضع ضعف برخورد کردم. اختیار همه چیز رو به همسر سپردم و هر وقت گفت بریم بیرون رفتم. هر وقت خرید میخواستم برم صبر میکردم تا اوکی بده و خیلی چیزای دیگه
ولی الان دارم درسای جدیدی از این اتفاقا میگیرم
بارها به من گفته دورو برتو ببین هیچکس از زنش اینقدر حمایت نکرده. بیشتر منظورش سندی که به نامم زده هست ولی منم خیلی جاها حمایتش کردم ولی خوب توی بحث و دعوا هم حلوا پخش نمی کنند
ببین یک جاهایی که در مورد صبح بیدار شدنا میگفتم میگفت تو داری منت میزاری ولی صدبار به من گفت برات خونه خریدم. خوب اینم منته دیگه :))) فقط چون کاری که اون کرده مالی بوده کاری که من کردم معنوی و روانی بوده من منت میزارم ولی اون نه
البته مدتهاست که دیگه در موردش حرفی نمیزنه چون یک بار گفتم چرا با تکرار این موضوع ارزش کاری که کردی رو پایین میاری
سلام زیبا
خوبم تا تیرماه خیلی شلوغم و بعدش فرصت بیشتری دارم که بنویسم.
غزل مثالی که زدی، حدس منو تقویت کرد ... حامی چون فکر میکرده برادرش بیشتر مورد قبول هست (به خیال خودش حتی) تلاش مضاعفی کرده که دیده بشه ... در حدی بوده که وقتی بزرگ شده دیگه منتقل کرده. درسته خانواده تمام تلاششون رو کردن که اون حس رو جبران کنن، ولی این حس خوب نبودن و با ارزش نبودن سالیان سال با حامی همراه بوده ... دوست داشته دیده بشه، تشویق بشه و متاسفانه بخاطر عدم آگاهی اطرافیان دیده نشده ...
الان چکار میکنه؟ اون حس بدی که داشته رو به مدل دیگه روی تو خالی میکنه که خودش آروم بشه ... اینکه مثلا ازت ایراد میگیره و تعریف نمیکنه بخاطر اینه که ازش تعریف نشده در کودکی و دوران رشد و یاد نگرفته ... و ناخودآگاه با گفتن جملاتی که حال تورو میگیره و زحماتت رو نادیده میگیره، حس برتری نسبت به تو حس میکنه ... و بنظرم همه اینا ناخودآگاهه.
به جای دیدن حامی، پسربچه ی تنها و عصبانی درونش رو ببین ...
بازم میگم بهش حق نمیدم که رفتار نادرستی باهات داشته باشه، بلکه احتمالا اگه علت رفتارش رو درک کنی، با حس همدلی که بهش پیدا میکنی، کمتر دلخور میشی :)
سلام دوست مهربون و قشنگم
ان شالله به سلامتی و حال خوب سرت شلوغ باشه
راستش من اینقدر الان تاییدهاشون رو میدیدم دیگه به این جنبه فکر نمی کردم. فقط یک بار ازش پرسیدم بازم اون حس ها رو داری؟ گفت نه دیگه ولی خوب اینها تروما هستش و درون آدم میمونه.
من خودم خیلی از تروماهای درونیم خصوصا پایین بودن اعتماد به نفسم رو از رفتارهای زشت خانواده پدریم گرفتم. چون هر چیزی رو مسخره میکردند. شاید منو یک بار مسخره کرده باشن اما برای منه کودک اینجوریه که انگار همیشه مسخره ام میکردن و ندیده میگرفتن منو
بعد من سرزنشگر درونم خیلی فعال بود. (جدیدن با تلاشهایی که دارم یک مقدار آرومتر شده) و چون خودم هودمو سرزنش میکردم وقتی همسر یک کلمه حرف میزد من مثل آتشفشان فوران میکردم
آره باید همونطوری نگاش کنم که تو میگی
ولی منم اکثر مواقع از موضع ضعف رفتار کردم و اینو تازه متوجه شدم. حالا تصمیم دارم کمی به خودم کمک که موضعم رو به موضع قدرت تغییر بدم
مرسی با توضیحات خوب متوجه شدم کلا چون من ازدواج نکردم راحتی زیر زبونم مزه کرده تحمل ناملایمات رو ندارم
سوری جانم مرسی که هستی و باهام همراهی
من هم خدایی نکرده قصد جسارت نداشتم ها
مجردی مزیت های خودش رو داره که مثلا خواهر من خودش ترجیحش مجرد بودنه
ازدواج هم اگر خوب باشه یک مزیتهای دیگه با هزارجور مسئولیت
مهم اینه که آدم لذت ببره از زندگیش.
زندگی مشترک خیلی چالش داره واقعا
حتی منی که ازدواج کردم، خیلیا رو دوروبرم میبینم که فکر میکنم اگر جاشون بودم صد بار جدا شده بودم. مثل خانم همسایه یا خاله خودم و کسای دیگه
ولی خوب من جای اونا نیستم
غزل جانم سلام ... راستش فشار و استرسی که متحمل میشی رو حس کردم و متاسفم که انقدر شرایطت سخته.
اینکه با تغییر روش تو، رفتار همسرت هم تغییر کرد میتونه یه سرنخ باشه برات برای بقیه موارد... و همیشه میگم خوبه که وبلاگ هست که ادم خودشو خالی کنه و سبک شه:)
همه اینارو که میخوندم چندتا چیز به ذهنم رسید، خانواده همسرت، آیا اونا همسرت رو تشویق کردن، حمایت کردن ، یا اون مجبور بوده که تمام مدت تلاش مضاعف کنه که حمایت و تشویق اونا رو بدست بیاره؟ میخوام بگم شاید این مدل رفتار سرزنشی همسرت ناشی از کمبودهای خودش هست که جارو میکنه و میزنه بره زیر فرش ولی روی تو خالی میکنه ... یه آدمی که تایید نشده و برای بدست آوردن اون تایید خیلی آزار دیده، بلد نیست دیگرانو تایید و تشویق کنه.... شاید اگه به اینا فکر کنی و به سرنخ هایی برسی، باعث شه حامی رو درک کنی و حس همدلیت کمک کنه که کمتر آزار ببینی چون میدونی خودش زخمیه.( البته این به معنای تایید رفتارهای حامی نیست)
مثلا" الان چیزی که میتونه بکنه تو چشم تو اینه که اون سرکار میره و تو نمیری، مخصوصا" تورو صبح ها بیدار میکنه که بشنوه میدونم چقدر سخته صبح زود بیدار شدن و سرکار رفتن و ممنونم که تلاش میکنی. (نه اینکه تو نگفته باشی)
و درآخر، حامی اگه "نخواد" متوجه درخواستهای تو بشه، خودتو هلاک کنی هم متوجه نمیشه... اما چیزی که مهمه اینه که اگه حامی میگه تو مثلا" آدم شلخته ای هستی، تو اونو با شواهد و استدلال های خودت بپذیری یا نه ... من اگه بگم تو شاخ داری، چقدر بهش فکر میکنی و باور میکنی؟ حتی صد بار هم بگم تو یه بار تو آینه نگاه میکنی میبینی شاخ نداری و دیگه حرفم آزارت نمیده، بیشتر دلت برام میسوزه که چشم ندارم درست ببینم.
فنجون قشنگم همیشه اینطوری نمیگذره ولی خوب این تایید نشدن ها بدون اینکه متوجه باشم اعتماد به نفسم رو خیلی آورده پایین
دقیقا. فقط برای خالی شدن نوشتم. بله تصمیم دارم دیگه در مورد چیزی که نقطه ضعفش هست رفتاری رو بکنم که حس خوب بهش بده تا بخش مهمی از سرزنش ها که حس بی کفایتی به من میده از بین بره تا بتونم از این به بعد از موضع قدرت عمل کنم و حرف بزنم
ببین تا زمانی که دوست بودیم، همسر فکر میکرد خانوادش بین اونو برادرش خیلی فرق گذاشتن. و یک جایی تو همون روزا به پدر مادرش گفته بود. مامانش خیلی گریه کرده بود که ما چنین قصدی توی رفتارهامون نداشتیم ولی بدون اینکه متوجه باشن کارهایی کرده بودن که این حس رو به همسر داده بود. بعد از اون به لحاظ مالی خیلی حمایتش کردن. چه برای خونه چه برای ماشین و خیلی جاهای دیگه و من فکر میکنم کم کم این حس در درون همسر از بین رفت.
اونا به شدت به حامی افتخار میکنند. خیلی حرفش رو قبول دارن و کلا من میبینم که چقدر براش ارزش قایل هستند
و به تبع حامی برای من هم. درسته یک جاهایی من دلگیر بودم و از ناراحتیهام از خانوادش نوشتم ولی در مجموع خیلی خانواده بی حاشیه و مهربونی هستند. و اینو نه من تمام خانواده و فامیلای نزدیکم هم نظرشون همینه
ولی اینکه در گذشته ای که من بی خبرم ازش در درون حامی چی گذشته نمیدونم.
میدونی یک مدتی فکر میکرد من دوستش ندارم و بهم میگفت تو منو دوست نداری
و من واقعا حیرت زده بودم از این موضوع
تفاوت فرهنگی هم که به لحاظ غیرت مردای ترک هستش خیلی برای من پذیرشش سخت بود
و الان دیگه چند ساله که کمی متعادلتر شده
ببین برام کار پیدا میکنه. بعد هم میگه خونه و بچه واجبتره اگر میتونی همشو مدیریت کنی انجامش بده.
من هم خیلی دوست دارم دوباره مستقل بشم .دارم سعی میکنم تمرکزم روی بهبود حساسیتهام باشه و با ترسهام روبرو شم. تا ذهنم سبک بشه و دوباره شروع کنم.
میدونی دلیل شلختگی های من چیه؟ این که باید همه چیز رو بشورم. بعد چون زمان زیادی ازم میگره باعث میشه به بعضی کارها نرسم و خونه اونقدر مرتب نباشه
چون مامان همسر به طرز وحشتناکی همیشه خونش مرتب و تمیزه و حامی عادت کرده
ببین من اگر ایراد عملکردی خودمو تو نقطه ضعف اون برطرف کنم قطعا خیلی چیزا تغییر میکنه چون من نه دیگه در اون مورد خاص سرزنش میشم و نه احساس بی کفایتی
اونوقت قطعا قوی تر و مستقل تر میتونم زندگی کنم
چه مثال قشنگی زدی. واقعا راست میگی همینه
مرسی فنجون قشنگم
خودت خوبی عزیزم؟
هر روز وبتو چک میکنم و میبینم خبری ازت نیست.
از وقتی خواهرک رفته خیلی کم می نویسی
خواهرک خوبه؟
تو و مامان اینا خوبید؟
قندون در چه حاله؟
هرچی بیشتر میخونم میفهمم چقدر بچه داره آسیب میبینه
بیام ی چندتا چک و لگد بزنم بهشون
واقعا استقلال مالی اینجاها به کار میاد
توی مطالعاتم برای تربیت کودک میگفت: "نترسید از بحث جلوی بچتون. ولی بحث رو جوری پیش ببرید که بچه متوجه بشه که با منطق و صحبت میتونید بحث رو تمام کنید و همدیگه رو متقاعد کنید تا اونم یاد بگیره چون توی همه زندگی ها بحث هست هر خونه ای یک مدل متفاوت"


الان من به زندگی خانم همسایه که نکاه میکنم با تعریفهاش میگم چطور این همه سال جدا نشده و سر زندگیش مونده. بچه هم که نداره. چون من بیرون از گودم. قطعا چیزهایی توی اون زندگی هست که اونو سرپا نگه داره و نخواد ادامه نده
میدونی سوری قشنگم ماها خصوصا خودم قبل از ازدواج فکر میکنیم ازدواج یک فضای رمانتیک و عشقولانه است و همه چی آرومه
ولی حقیقت اینه که زندگی مشترک پر از چالش هستش
یعنی ازدواج کردن آسونترین بخش کاره
مدیریت اون رابطه و زندگی و مراقبت ازش سخت ترین کار هستش.
قطعا حمایتها و محبت های همسر هستش که من رو سرپا نگه داشته و واقعیت اینه که خیلی دوستش دارم
هممون پُریم از خصوصیات خوب و ناخوب. من تو این پست فقط ناخوبهای ده سال گذشته رو نوشتم
قطعا همه زندگیم و همه لحظه هاش این مدلی نیست.
فقط یک وقتایی صدای این تایید نشدن های گاه و بیگاه و سرزنش ها اونقدر تو سرت می پیچه که قشنگیای زندگی رو فراموش میکنی
من واقعا خیلی دلم میخواد استقلال مالیم رو دوباره به دست بیارم چون حال خودم رو خوب میکنه و بیشتر میتونم آزادی عمل داشته باشم.
حالا فهمیدم دلیل وسواست رو اگر بچه نداشتی میگفتم جدا شو و الان میگم بهش اهمیت نده انگار نمیشنوی.
ادم ازدواج میکنه یکی پشتش باشه
چطور تونستی تاب بیاری
سوری قشنگم من قبل از ازدواج وسواس داشتم اما با از دست دادن همه روابطم چه خانوادگی چه دوستهام و تنها شدنم اوضاع بدتر شد. چون همسر تایم خیلی زیادی کار میکرد. 5 صبح میرفت 8 شب میومد
بعد از یک تصادف بد و بلافاصله شروع کرونا من دچار وحشتاهای شدید شدم که همه مون میمیریم همزمان تو پروسه خرید خونه بودیم که خیلی سنگین بود برای من و همسر چون هیچ کدوم از پدر مادرا نمیتونستند کنارمون باشن بخاطر کرونا و راه دور
من دچار حمله های عصبی شدم و دو ماه کلا خوابیده بودم و مثل اینکه اون دارویی که دکتر برای حمله ها به من داده بودو برای وسواس هم مورد استفاده داشت به من نساخته بود و وسواسم به یه وضع ناجوری تبدیل شد
زندگی ما همیشه بحث نیست . یعنی کلا خونمون خیلی آرومه اغلب اوقات اما یه سری تایید نشدن ها گاهی با تمام شدن بحث مثلا نیم ساعته تا مدتها رو مغزت سنگینی میکنه
اگر پستهای قبلیم رو خونده باشی از حمایتهای همسر هم کم تعریف نکردم. اینها همه دردام توی ده سال زندگی مشترک بود که توی یک پست نوشتم. برای همین خیلی وحشتناک به نظر میرسه
یک ماه و اینا صبر فقط وقت تلف کردنه ، ما از همون زمان بستری فیزیوتراپی رو شروع میکنیم
خود اختلال تعادل هم نیاز داره به فیزیوتراپی
البته اگه قدرتش خوب باشه و خودش بتونه راه بره فقط اختلال تعادل داشته باشه کار درمانی خیلی بهتره، چون قشنگ باهاش کار میکنه
اصلا پشت گوش نندازن
گلم با خاله حرف زدم
میگه دکتر گفته براش واکر بگیرید تا خودش راه بره
چون برای تعادل نیاز به کمک داره
من خیلی نگرانم که زمان طلایی رو از دست ندن
ولی خاله زیادی دکتر شوهرش رو قبول داره
میترسم چیزی بگم بعد مورد ناخوشایندی پیش بیاد ربطی هم به حرف من نداشته باشه بعد بگن فلانی گفت
دکتر گفته که در اثر مسدود شدن رگ با لخته این اتفاق افتاده و شانس آوردید که رگ پاره نشده
و احتمالا دلیلش غلظت بالای خون بوده
ولی نمیدونم اینکه با واکر راه بره کافیه؟
آقا همه اینا تپله
بابت پیاوده روی
هر کدوم از این اتفاقا یه فیل رو از پا میندازه چه برسه به یه زن نحیف
میرن فیزیوتراپی ؟
اصلا پشت گوش نندازن ها
الهی عزیزم

واقعا خیلی این سرزنش ها از درون داغونت میکنه
کاش یاد بگیرن که رده درست چیه و کمی لاقل تعدیل بشن
قربونت برم منم میبوسمت بابت مهربونی و دوست داشتنی بودنت
ببین دکتر اومده خونه گفته بدون کمک پاشو وایسا. پاشده دکترش گفته عالیه. خیلی بهتر شدی (چون تا دو روز قبل از مرخص شدن یعنی ۶ روز کلا راهش نبرده بودن. یعنی فکر کنم نمیتونسته) و تا یک ماه صبر می کنیم. تا یک ماه چیزی لازم نیست
ولی خاله میگه تعادل نداره واسه راه رفتن و باید زیر بغلش رو بگیری
من با همون خانم دکتر که از عزیزانم هستش صحبت کردم میگفت اگر بتونن راه برن که اوکیه وگرنه باید فیزیوتراپی اینا شروع کنند
و من متعجبم از نظر دکترش که گفته لازم نیست
نظر شما چیه خانم دکتر جانم
من هنوز به خاله نگفتم که مطمئن بشم و ازش بخوام با یک پزشک دیگه هم مشورت کنه
سلام غزل جان عزیز
سرزنش بدترین زخمیه که ما از عزیزترین افراد زندگیمون میخوریم.
من پدرم این حالت کمال گرایی را داشت و خیلی خیلی از سرزنش هاش آسیب دیدم وقتی هم که بهش شکایت میکردم میگفت من اون حرفا را میزدم که شماها پیشرفت کنید و به خودتون بیاین !!! در حالی که در واقع داشت پر و بال ما را میچید اما خبر نداشت
خدا رو شکر بعد از ازدواج آرامشم خیلی خیلی بیشتر شد و همسر واقعا هوام را داره و خیلی خیلی ازش راضی هستم. همش با خودم فکر میکنم پاداش کدوم کارم بوده که خدا همسر را بهم داده
امیدوارم تو هم بتونی جوری خودت را قوی کنی که هیچکس نتونه بهت آسیب بزنه .
راستی در مورد پست قبل هم چند روزه دارم فکر میکنم چه چیزی برات بنویسم که بهت کمک کنه چون خودمم گاهی افکار وسواسگونه میاد سراغم اما بهشون پر و بال نمیدم.
سلام عزیزم

واقعا همینطوره. بابای من زیاد با ما ارتباط نمیگرفت و کاری هم به کارمون نداشت اما یه وقتا با خواهرم دعوا میکردیم میگفت شما هیچی نمیشید با ای رفتاراتون
و همین چقدر اثر بدی برام داشت
دقیقا این روش چیدن بال و پره
عزیز دلم بمونید برای هم.
امیدوارم برسه یک روزی که همسر منم متوجه اشتباهش بشه چون من که خیلی اذیت شدم. ولی خیلی نگران ماهک هستم که از این طریق آسیب نبینه
منم دارم تلاش میکنم تغییر کنم تا بتونم از موضع قدرت حرف بزنم نه از موضع ضف که این رفتاراشو تشدید میکنه به نظرم
راحت باش فرزانه جون
همین که تو بهشون بال و پر نمیدی یعنی خبر از مکانیزمشون داری ک قدرتمندانه باهاش برخورد میکنی
میدونی غزل جان من یه نکته ای رو فکر کنم توی یه پادکست شنیدم و همیشه به خودم میگم. هیچ وقت سعی نکن کارمند نمونه باشی، کارمند نمونه یعنی کسی که بیشتر از وظیفه اش تلاش کرده. حالا این رو میشه تسری داد. من سعی میکنم هیچوقت بیشتر از وظیفه ام کار نکنم، چون مدل شخصیتیم فداکار و ایثارگر نیست و تو ذهنم میمونه که مثلا فلان جا وظیفه ام نیود و این کار رو کردم و هی انتطار تشویق یا جبران و ... دارم و اگه اون تشویق مد نظر رو نگیرم هی توی ذهنم بزرگ میشه مساله.
مثلا اینکه شما در بارداری بری شرکت گاز و مسئولیت همسرت رو که مدیر ساختمون بوده انجام بدی واقعا کار صحیحی نیست. اگه گاز ساختمون قطع هم بشه، کسی تو رو مقصر نمیدونه. همسرت خودش به هر حال از پس مسئولیتش برمیاد.
میدونی اینکه تو الان که فکر کنم دختر کوچولوت باید شش هفت ساله باشه یعنی شش هفت سال از بارداریت میگذره، ابن کار توی ذهنت برجسته است یعنی از روی ایثار و فداکاری نبوده بلکه در راستای گرفتن پاداش (از هر نوعی) بوده و این پاداش نگرفتن آزارت داده. پس سعی کن فقط وظیفه ات رو انجام بدی و کارهایی که خودت شخصا لذت میبری ازشون.
من یه همکار دارم که خیلی بیش از حد برای اداره تلاش میکنه مثلا کارها رو میبره خونه تا نصفه شب انجام میده و ... بعد اگه بهش بگن مثلا چرا مرخصیهات زیاد شده، یهو قاطی میکنه و خیلی به هم میربزه. چون توی ذهنش دنبال پاداش واسه اون کارهای اضافی بوده ولی بالعکس، توبیخ هم شده.
من به اون همکارمم میگم در حد وظیفه کار کن فقط.
امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم
دراجون دادمبیهوش میشه
کامنتتو بیداردشدنی جاب میدم
متاسفم برای سرزنش هایی که اعتماد نفستو پایین آورده. متاسفانه این رفتارها خیلی اثر بدی داره روی عملکرد آدم.
امیدوارم شرایط زندگی برای هر دو طرف بهتر و متعادل تر بشه. چون همسرتون هم از دید خودش لابد خودش را برای این رفتارهاش محقق می دونه.
بله تاثیر بدش رو تو عملکرد خودم میبینم
بله حرفای اونم بشنوید خودشو محق میدونه
ولی من معتقدم وقتی شروع میکنی به سرزنش طرف مقابل قطعا نمیتونه بهتر از قبل عمل کنه چه رسد که اونو در هر بار اعتراض بارها و بارها تکرار کنی
من نمیگم سرزنشش نکردم چون اون باید نظر بده
ولی خیلی جاها تعریفشو کردم. حتی به خودش و خودشم مرتب از تعریفایی که تو محل کار ازش میشه تعریف میکنه
ولی حتی نشده یک جایی از خوبیهای من تعریف خاصی بکنه
در کل حامی آدم خوب و مسئولیت پذیریه
اما تو هر خونه ای یک چالش هایی هست که حل نشدنی به نظر میرسه
سلام و درود

فعلن علی الحساب دست و جیغ و هورا به خاطر پیاده روی شنبه.
ماچ به خودت و ماهک
می دونی من فکر می کنم آدم ها وقتی همو بلد میشن و به هم عادت می کنن و ترسی برای از دست دادن همدیگه ندارن خیلی روی اینکه رفتارشون با طرف مقابل درست هست یا نیست توجهی نمی کنن. ماها وقتی یه نفر رو از دست میدیم ( حالا چه با جدایی چه با مرگ ) تازه می فهمیم کجاها رو می شد درست تر و بهتر رفت.
نمی دونم اصن چه طوری میشه که خودمون رو در جهت بهتر رشد بدیم. فقط امیدوارم شرایط خیلی بهتر بشه.
درود سیتای عزیز

بلههههه دست و جیغ و هورای بلند که امروز پیاده نرفتم اما چیزایی پیش اومد جزیی که قبلا براش همه چیز رو میشستم اما امروز صبوری کردم و نشستم
زنده باد خودم
بله همینطوره. منم گاهی همینطورم. یعنی همه مون
من برای این رشد سالهاست دارم تلاش میکنم اما هم خیلی درد داره هم مسیر خیلی طولانیه. باید صبور بود و ثابت قدم. امیدوارم شرایط برای همه مون بهتر بشه
بیا بغلم
امیدوارم به نتیجه دلخواه با همسر برسی
این حس ناکافی بودن برای منم پیش میاد اگه از طرف سام تائید نشه کارام
و فکر کنم این برمیگرده به خودم، نمیدونم
رابطه زن وشوهری خیلی پیچیدست، نه؟
بیا بغلم لی لی قشنگم

امیدوارم. واقعا دیگه نمیخوام و ظرعیت تکرارش رو ندارم. باید یه تغییر روش بدم و کاری کنم که زبونم دراز باشه و دیگه نتونه ایراد اساسی بگیره و اگر ایراد بی جا گرفت عملکردی که براش مهمه رو به روش بیارم تا مجبور بشه سکوت کنه
برای من کار پیدا میکنه بعد میگه خونه و بچه واجب تره
سلام عزیزم ماشالله به ظرفیت بالات دربرخوردباهمسرت.خیلی صبوری میخوادبه نظرم اینقدرم دیگه صبورنباش.مخصوصاتوبارداری چطورتحمل کردی
ایشالله زندگی روزبه روز روی خوش تری بهت نشون بده
سلام فاطمه جان
میدونی فاطمه جان از یک جایی فرسایشی میشه و بچه ها خیلی آسیب میبینند
من باید یاد بگیرم ایگنور کنم
و تلاش کنم بین همه مسئولیتهام دوباره استقلال مالیمو مثل قبل از اومدن ماهک به دست بیارم
من تو این ده سال نتونستم از کنترلگریش کم کنم
و دیگه حوصله جنگیدن ندارم
باید روشمو عوض کنم
ممنونم.
تو بارداری کاری ازم ساخته نبود وقتی سر کار بود. تا بخواد هم برسه به من نزدزک سه ساعتی تو راه بود
میدونی مردها پسر بچه هایی اند که در عین قلدری میخوان دل ما براشون بسوزه و نازشونو بکشیم
چقدر نوشتههای شما شبیه زندگی من بود با این تفاوت که من تعریف و تمجید شنیدم اما سرزنش ها بیشتر روح و روانم رو زخمی کرده
یعنی در قبال این همه گذشت و فداکاری تو زندگی در حالی که به شدت دست تنها بودم و تو غربت زندگی کردم انتظار سرزنش شنیدن رو اصلا نداشتم
عزیزم

برای منم گاهی تعریف تمجید بوده اما سرزنش ها زیادتر بوده و صداشون تو مغزم بسیار بلنده و دائم تکرار میشه
ولی باید یاد بگیریم ایگنور کنیم و راه خودمونو ادامه بدیم
چون متوجه فداکاریای ما نیستن
فکر میکنند فقط خودشون مثل خر کار میکنند و ما تو خونه خدم و حشم بادمونو میزنند