قرص سفید و آبی رو باهم میخورم و لحظه شماری میکنم که تاثیر بزارن و آروم بگیرم ....
مشغول جارو زدن بودم که بغضم شکست. به زحمت جارو زدن رو تمام کردم و چپیدم گوشه آشپزخونه که جلوی چشم ماهک نباشم. های های اما آروم گریه میکردم که همسر متوجه من شد و با خنده و مسخره بازی اومد بغلم کرد. گفتم: " من خیلی می ترسم" با آرامش گفت :" این حس ها خیلی زود تمام میشه. تاثیرداروهاست. دو هفته ای تحمل کن تا اون دارو قطع بشه". ماهک رسید و گفت:" مامان من گریه حامی رو تا حالا ندیدم ولی تو تازگیا زیاد گریه میکنی"و من خیلی مختصر توضیح دادم که چی شده.
در حقیقت ۰صٌبحها یک جوری حالم داغونِ که حس می کنم بیچاره ترین آدم روی زمینم در حالیکه میدونم واقعیت نداره و فقط تاثیر تغییر دوز داروهاست. لحظه ها اونقدر سخت میگذره که مرتب با خودم تکرار میکنم "غزل اینم میگذره تحمل کن". سعی میکنم سرمو با کارهای خونه گرم کنم و جسمم رو درگیر. صبح با خودم فکر میکردم توی وضعیتی هستم که اگر دوستی تو این وضعیت بود تا حد ممکن ازش فاصله میگرفتم تا بهتر بشه چون خودم مستعد تاثیر گرفتن از حالِ بد دیگران هستم. ولی الان که فکر میکنم می بینم در مورد ثنا این کار رو نکردم. تا جایی که تونستم همراهش شدم. شنیدمش. حالم بد نشد و بالاخره روزی رسید که دوباره خندید و سرپا شد. دلیلش این بود که جنسِ حال بدش با من فرق نداشت و همین باعث شد من بتونم کنارش باشم. بنابرین باز هم با دوستی با شرایطِ بدِ مشابه خودم فاصله مو حفظ میکردم و به همین دلیلِ که سعی میکنم خیلی با کسی جز نزدیکانم در ارتباط نباشم. حتی وقتی داغونم با خواهرک هم حرف نمیزنم چون میدونم که بهم میریزه. دلم نمیخواد با حال بدم حال کسی رو بد کنم
اما در این لحظه که آرامش دارم، باورم نمیشه که صبح تو اون وضع افتضاح بودم. یک جوری افتضاح که با خودم فکرمیکردم من چطوری تو این سالها با این حسهای وحشتناک زنده موندم. اصلا چطور از خونه بیرون میرفتم در حالیکه الان عین سگ میترسم؟ حتی حسرت ارتباطات ساده و معمولی آدما رو میخوردم. و صدای خواهرک تو گوشم پیچید که شب قبل ستاره رو صدا زد و از ماجرای خریدش رو براش گفت. تهش با همه ترسهام بعد از ناهار همراه ماهک و همسر رفتم گلخونه و با یک پدیلانتوس و شمعدونی صورتی، بوته توت فرنگی و یک گل صورتی روشن برگشتم خونه.
غ ـ ـزلوار:
1+ صبح که ماهک به پهلو دراز کشیده بود روی کاناپه و سرش رو به دستش تکیه داده بود و با ناز و خنده با حامی حرف میزد، من غرق غصه بودم که از شدت حال بد نمیتونم لذت این دلبریهاشو ببرم.
2+ در عین بد حالیهام واقعا اضطرابم با این داروها کنترل شده.میفهمم حالم بده اما اضطرابشو حس نمیکنم.
3+ دو تا از داروها مرتبط با کنترل وسواس (حتی دست شستن های مکرر) و ترس هست و یکیش کنترل اضطراب و فکر میکنم بعد از قطع داروی فعلی و یک تعادل نسبی دوز داروها کمتر بششه.
4+ اوضاع پوست دستهام واقعا خیلی بده و هر بار نگاش میکنم حرص میخورم.
5+ ماهک میگه من میخوام یک جاهایی برخلاف حرف شیطانِ مغزت رفتار کنم تا درست بشی :)) یک جور قشنگی هوامو داره.
6+ قبلا احساس شرمندگی نسبت به ماهک داشتم اما حالا میگم ماهک هم اومده درسهای زندگی خودش رو بگیره و لابد بودنِ من در این شرایط با وجود همه تلخیهاش، رشدی برای ماهک و حتی حامی در بر داره.
7+ باورم نمیشه من همون آدم داغون صبحم که با آرامش اینجا نشستم و تایپ میکنم
سلام غزل عزیز. خوبی؟
یکی دو روز بهتر بودم ولی امروز یهویی خیلی مضطرب شده بودم
خیلی سخته بگم درک میکنم چون هیچ کسی شدت حال کسی رو توی لحظه های پایین رفتن نمیتونه بفهمه ولی میتونم بگم میفهمم از چه حالی میگی, با همه وجود امیدوارم به بهترین شکل بتونی مدیریت کنی این دو هفته رو و بدون هیچ وقت تنها نیستی
مورد پنج و شیش عالی بود, عجب بچه باهوش و جذابی که توی این سن میدونه ذهن چه موجود چموش خراب کنی هست.
دقیقا تو برای تجربه گری خودت اومدی و ماهک برای تجارب خودش فقط می تونید مواظب حال هم باشید عذاب وجدان هم کار ذهنه.
دقیقا. حتی خود آرومم خودِ اون لحظه هامو درک نمی کنم
. منتظرم زودتر ازش عبور کنم
مرسی سمر عزیز
بچه های الان یک جور عجیبی رشد یافته تر از ما هستند. هر کدومشون به نوعی
حدا را شکر که بهتری عمه جان.
ایشالا روز بروز بهتر بشی عزیزم
مرسی عمه جان
دلتون شاد و تنتون سلامت
عزیز دلم برای آرامشت دعا میکنم

چارش فقط تحمله و صبر و زمان دادن و البته بودن با کسی که بهت آرامش میده همین
بیشتر از اونچه فکر کنی درکت میکنم...عین همین احساسات رو تجربه کردم در گذشته و حال... کلی حرفها برای گفتن دارم.
اما تو چقدر خوب شرایط رو تحلیل میکنی و خودتو میفهمی، چقدر خوب خودت به خودت درسهای مهم زندگیو میدی، همسرت چه همراهه...
ایشالا که میگذره این لحظات و روزها و به ثبات میرسی
آرزوی میکنم روزی برسه که هیچ کدوم از این حس ها رو نه داشته باشی نه یادت بیاد چه مدلی بودن
خیلی دارم تلاش میکنم به خودمو تلاش کنم. امیدوارم بتونم
همسر ماهه واقعا
ان شالله
بله باید تحمل کرد تا این روزا هم بگذره
آره زمان میبره اوائل چند هفته درگیر بودم الان نهایت یک ساعت تا یک نیم روز
خدا رو شکر که پیشرفت کردی و تونستی کنترلش کنی
غزل مطمئنا بعد ده روز خیلیییی بهتر خواهی بود
مثل بعدازظهر
نمیدونم چرا کامنت هام برات ثبت نمیشه
امیدوارم
امروز هم بهتر از روزای قبل بودم
من اصلا تو این مدت جز این کامنت ازت چیزی دریافت نکردم گلم
میگن سلامتی تاجیه که فقط آدمای بیمار میبیننش
و تو الان این قابلیتو داری که وقتی تاج رو سرته اونو ببینی!
خوبه که میدونی باید به داروها زمان بدی تا هورمونهای بدنتو راست و ریس کنن.
اگه بتونی وقتی حالت بده برای ده دقیقه حتی بری بیرون بدوئی ( دوی نه چندان تند) خیلی تو کم شدن تنش هات کمک میکنه یعنی انگار تمام بدنتو درگیر وضعیت جدید میکنی که بهش بها ندی. اصلا کتونیاتو بزار دم دست تا دیدی داری بالا و پایین میشی بپر تو کوچه.
اگه از دکترت راضی بودی اسمشو بهم بگو برای مواقع نیاز
واقعا این بزرگترین نعمته دنیاست

فنجون خیلی دلم سوخته که همونروزا این دکتر یا یه دکتر خوب دیگه نگشتم پیدا کنم که ۴ سال زندگیم اینطوری به فنا نره
نه که همه روزام بدگذشته باشه
اما نمیذاشت خوب بمونم
پنیک ها فشارهایی بهم میاورد که یک مدت حوصله هیچی نبود
بله باید زمان بدم
بالا رفتن ضربان قلب خیلی مهمه
چشم عزیزم
بزار ببینیم اوضاع چطور پیش میره
من وقتی ترس ها به سراغم میاد مدام با خودم میگم اینا واقعی نیست. اصا بذار ویروس و باکتری تو رو بیمار کنن اصا بذار از بیماری بمیری و لطفل نترس کم کم از دهنم دور میشن
دقیقا واقعی نیستند
خوبه که جواب میده برات
خوب میشی خوبِ خوب
امیدوارم خیلی زو این اتفاق بیفته
خداروشکر. انشاالله تمام لحظاتت مثل همین لحظه غرق آرامش باشه.
الهی برای همه اینطور باشه خصئصا خودت گیلی عزیز
خدارو شکر که الان حالت بهتره
همش میگذره غزل جانم
واقعا خدا رو شکر که هم بهترم هم میگذره