قدیم ها کتاب بخشی از جهاز دخترها بود. بخشی از جهاز من هم کتاب بود. البته اغلب شان کتابهای دانشگاه و کنکور بودند. چند رمان خوب که همه شان را خوانده ام و یک سوم کتابهایم، کتابهای وین دایر و برایان تریسی و مدیریت زمان و غیره بود که بیشترشان خوانده نشده بودند و خیلی هایشان نیمه کاره رها شده بودند چون همه شان ادعای تغییر داشتند اما من که هیچ گونه تغییری تا نیمه کتاب در درون حس نکرده بودم آن را نیمه کاره رها کرده بودم. متاسفانه روزگاری فکر می کردم خواندن رمان جز کتاب خوان بودن حساب نمی شود و از جایی به بعد دنبال چنین کتابهایی رفتم. به دنبال شناخت خودم بودم اما نمی یافتم آنچه باید در نتیجه کتابها یا نیمه کاره ماندند یا کلا خوانده نشدند. حالا چقدر افسوس می خورم که آن روزها که کتاب آنقدر گران نبود! که آنقدر خرجم کم بود که یک بخش از پولم صرف خرید کتابهایی می شد که خوانده نشدند؛ ای کاش راه را اشتباه نرفته بودم و هم انگ کتاب خوان نبودن به خودم نمی زدم هم کتابها و البته رمان هایی خریده بودم که تا آخر خوانده می شدند و حالا از دیدن آن همه کتاب خوانده شده به خودم افتخار می کردم. راستش فقط دو رمان است که تمامشان نکردم "چراغ ها را من خاموش می کنم" بود. آن هم از نظرم آنقدر روزمره هایش کشدار شد که یک سوم آخر کتاب را ول کردم و چند صفحه آخر را خواندم که بدانم ته داستان چه شد؟ و "صد سال تنهایی" که حجم اش خیلی زیاد بود و افتاد وسط یک ماجراهایی و آنقدر فاصله افتاد که رشته داشتان از دستم رفت و حوصله نکردم سیصد صفحه را دوباره بخوانم.

آنقدر تعریف سینوهه را شنیده بودم که وقت آوردن جهاز، سینوهه را که عمه ... گرفته بود که بخواند و عین خیالش هم نبود که پس بدهد انگار از اول مال خودش بوده، با هزار ترفند و کلک وادارشان کردم پس بدهند و به پدرجان گفتم این هم سر جهازی من :))

و امروز بعد از نزدیک سه سال که سینوهه سر جهازی من شده بود؛  تمام شد

دوستش نداشتم

وقتی مینا را ته آن غار هزار دالانِ خدای دروغین و مرده کرت پیدا کردند تا چند ساعتی از شدت جهالت مردم کرت! مردم فریبی کاهنان! و ماری که خدا انگاشته بودندنش به قدری حالم بد بود که نمی دانستم چطور خودم را تسکین بدهم و آرام کنم. 

وقتی به مریت گفت جان شما مهم نیست و چیزی نگذشت که مریت و تهوت کشته شدند  چه حرصی به جانم افتاد. البته که مریت و کاپتا و موتی هم با نگفتن راز مقصر بودند

از باکتامون و کارش حالم به هم خورد

از جنگ و خونریزی و تجاوزهایش عصبی می شدم البته که نه به اندازه کتاب "شوهر آهو خانم" که با زجر تمامش کردم و متاسف شدم از زمانی که براش گذاشتم

اما اجازه ندادم مثل قبل تر و مثل بعضی کتابها نیمه تمام بمانند. باید به خودم ثابت می کردم که من هم اراده تمام کردن کارها را دارم

با همه آن که کم انرژی ام می کرد؛ همراه لحظه هایی بود که ماه را شیر می دادم تا بخوابد. همدم تاریکی شبهایم بود و لالایی قبل از خوابم.

اغلب قسمتهایش را نیمه شب خواندم

سینوهه تمام شد. اگرچه دوستش نداشتم اما از عملکرد خودم راضی ام

زنده باد خودم


+  ماه اک اصلا نمیزاره با خیال راحت بنویسم یا بخونمتون و نظر بزارم. برای هر پست ده بار باید پاشم و بشینم  آخرم نمیفهمم چی شد!


+ میدونم که شوهر آهو خانم جز شاهکارای ادبی ماست. اما بر خلاف توصیفات دلنشین اش ، داستانش از نظر من طبق افکار و احساسات من یکی از بدترین داستانهایی بود که خوندم



تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 18:01 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (6)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی