طاعاتتان قبول و دعاهایتان مقبول درگاه حق

عید همگی مبارک

و صدر نشینی شانسی ایران در جدول جام جهانی هم مبارک

به قولی سه تا گل اسپانیا زده، سه تا پرتقال، یکی هم مراکش اونوقت ایران صدر نشینه :))


خواستم سر فرصت سفرنامه را بنویسم تا به دلم بچسبد جمله هایم اما زمانهایی فرصت دارم که به شدت خسته ام و نوشتن فراغ بال می خواهد و تنی آرام. با این حال در حد گزارش می نویسم که بماند:

 

 



سه شنبه قصد خرید داشتیم اما پدر همسر که خبر نداشت پیشنهاد پارک داد برای افطار. از آنجا که همچنان ترکی بلد نیستم (آخ که آن اوایل چقدر سوتفاهم برایم پیش می آمد و با همسر دعوایمان می شد)، ندانستم چه شد که نه همسر نه مادرش حرفی از برنامه ما نزدند و قرار شد برویم پارک. تنها چیزی که فهمیدم دلواپسی مادر همسر از این بود که نسرین (خواهر همسر) بفهمد که بدون او رفته ایم پارک و از طرفی حاضر هم نبود به شان بگوید افطارتان را بیاورید. راستش مادر همسر خیلی به خودش سخت می گیرد و معتقد بود شام همه را او باید آماده کند. همسر قول داده بود حالا که برنامه عوض شده ما را یک سر ببرد مغازه آنتیک فروشی پسرخاله اش اما زد زیر قولش. اول ناراحت نبودم اما نفهمیدم شیطان چطور زیر جلدم رفت؟! که چنان خشمگینم کرد از این که فردا تعطیل است و پدر همسر برنامه ما را بهم ریخت و چرا همسر حرفی نزد؟! از اینکه برنام پارک می ماند برای فردا که عزاست و همه جا تعطیل آن وقت امروز ما به برنامه مان میرسیدیم. در خلوت خودم حرص می خوردم و اتو میزدم که بالای آرنجم چسبید به اتو. در حال عصبانیت که منتظر بودم همسر دم پرم باشد و بپرم بهش گفتم این سوختن احتمالا هشداری بود برای فروکش کردن خشم ام. اما همچنان عصبانی بودم. برای آشکار نشدن ناراحتی ام کنار ماه دراز کشیدم و به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم فقط کمی دلخور بودم. البته با همسر سر و سنگین بودم. 

در شهر همسر کوهی هست که با رسیدگی هایی که کردند به مکان تفریحی زیبایی تبدیل شده.پایمان که به آنجارسید تمام دلخوریهایم پر کشید. تنها نکته نچسب اش آن ون هایی بود که مجبور بودیم سوار شویم. یک تفریح چهار نفر و نصفی دلچسب. کنار یک دریاچه کوچک پر از مرغابی که اطرافش سکو مانند ساخته شده و با حالت نیمه سنتی تزیین شده،  نشستیم. عکس گرفتیم. من و همسر و ماه قسمت کوچکی از کوه را بالا رفتیم. شام دلمه سبزیجات خوشمزه مادر همسر را خوردیم و موقع برگشت یک تاکسی سبک قدیم ما را تا نزدیک ماشین رساند. ماشین جالبی بود. فضای بازی داشت و حسابی تفریحمان را مزین کرد و من نمی دانستم که پدر همسر به قول خودش آرزو داشته که ما را سوار آن تاکسی بکند.


چهارشنبه تعطیل رسمی بود. نسرین آمد برای دیدن ماه. تیرامیسو درست کردیم و عجب طعم خوشمزه ای گرفت. بماند که وسط کار بیسکوییت لیدی فینگر کم آمد و باید منتظر می ماندیم  تا پدر همسر برایمان بخرند. به اصرار من و مادر همسر، نسرین ماند و شب همگی با برادر همسر راهی همان پارک شب قبل شدیم. یک تفریح دسته جمعی که مدتها بود آرزویش را داشتیم. از بس تنهایی پارک رفته بودیم. ماه اک در آغوش جاری جان بود و وقتی خواهرزاده همسر پرسید کدام ماشین را سوار میشوی گفتم هر جا دایی سوار شود. اما جاری جان که سوار ماشین شان شد و به من تعارف کرد سوار شدم چون هم در ماشین برادر همسر راحت ترم هم ماه در آغوش جاری جان بود. اما تا مقصد فکر می کردم نکند نسرین ناراحت باشد که داخل ماشین آنها نرفته ام. اما بین خودمان باشد من در حضور همسرش معذبم. چرا؟ نمیدانم.بچه ها دورتر می رفتند و من نگران بودم ولی خدا را شکر همه چیز ختم به خیر شد. حدود ١١ رسیدیم و ماه هم بیهوش بود. تا ١٢ یک دورهمی چهارنفره داشتیم و میوه خوردیم. آرامش خانه پدری همسر بزرگترین دلیلی است که آنجا را دوست دارم. 


پنجشنبه بعد از صبحانه یک دوش دلچسب گرفتم و بعد از عوض کردن ماه اک رفتیم مغازه آنتیک جات پسرخاله همسر. یک جفت شمعدان آنتیک سفید زرشکی ترکیبی با برنز پسندیدم اما هم قصد خرید ٧٥٠ تومانی نداشتیم. هم رفته بودم که یک سینی برنجی و قندان بخرم و مشابه گز خوری لمونژی که شکست که هیچ کدام را نداشت. یک ست سه تکه میز پذیرایی آبی سبز روشن داشت که رویش کار شده بود و تک بود. آخر همین روزهاست که از دست ماه اک شیشه روی میزها را جمع کنم و رسما میز پذیرایی ندارم. اما هم برای ما که قصد خرید کلی فعلا تداشتیم گران بود هم اگر میخواستم زیبایش جلوه کند بهتر بود یک کنسول هم رنگ میزها می گرفتم که این یکی اصلا مقدور نبود :)). مادر همسر هم اصرار داشت که یک تکه آنتیک بخرید. من اما نظرم با مادر همسر متفاوت است. مادر همسر یک خانه بزرگ دو طبقه دارد که هر چقدر هم بخرد باز هم جا دارد. در حالیکه ما تازه اول راهیم. از طرفی اگر خریدی می کردم باید برایش میزی چیزی هم می خریدم چون هم روی میز ناهار به اندازه کافی تزیینی هست هم روی اپن آنقدر فضا برای چیدن تزیینی ندارم. مخلص کلام اینکه نظر من و مادر همسر کمی متفاوت است. مادر همسر یک ظرف آنتیک خرید.  بعدن از همسر فهمیدم خریده تا در مناسبتی به نسرین هدیه بدهد چون  جایی نسرین ناراحت بوده که آنتیک ندارد. :دی من وقتی این حرف را شنیدم با تعجب به همسر گفتم نسرین نقره هایی دارد که هیچ کس ندارد آنوقت ناراحت ظروف آنتیک است؟! بهشان خورده نمی گیرم اما کلا خانواده و همشهری های همسر به شدت اهل تجملات اند. درهر چیزی. حتی در آشپزی و پذیرایی از مهمان. از طرفی مادر همسر به شدت دلسوز بچه هایش هست و تحمل ناراحتی شان را ندارد. خصوصا نسرین که دختر یکدانه مادرش است. بگذریم از این بحث چینی و تجملات :| 

راستش این که می گویم آنتیک این اصطلاحی است که خانواده همسر می گویند در واقع همان ظرفهای ترکیب چینی و برنز است.


جمعه دوش گرفتم و بعد از حمام کردن ماه اک سری زدیم به مادربزرگ همسر. هر بار میرفتیم نیم ساعت می ماندیم اما این بار ماه اک بحث داغ مجلس بودو حسابی سر همه را گرم کرده بود. البته جاری و مادر همسر هم بودند. افطار مهمان نسرین بودیم. مادر همسر گفت نسرین گفته ببین غ ز ل برای ماه اک چه لباس هایی آورده؟! بهترین را بپوشاند. آخر خانواده شوهرش هم بودند و می خواست حسابی پز ماه اک را بدهد. اما همانطور که قبلا گفته ام من حساسیت خاصی روی ماه اک دارم و دوست دارم خودم و پدرش برایش تصمیم بگیریم. از این حرف خوشم نیامد چون مسلما دختر دردانه ام را با بهترین لباسش برای مهمانی می بردم. برخلاف میلم و مطابق میل همسر پیرهن قهوه ای را تن اش کردم. از طرفی مادر همسر ساعت می گفت ساعت ٥ آماده باش بریم اما هم باید وسیله هایمان برای برگشت جمع و جور می کردم. هم از حضور شوهر نسرین معذب بودم و دوست نداشتم زود بروم. با این حال به خاطر مهربانی های مادر همسر سخت نگرفتم و ٦ بود که رفتیم.

با جازه یک مقدار دیگر به خاله زنک بودن این پست اضافه کنم :))

از آنجا که همسر قبل از ازدواج و حتی  بعد از ازدواج هر بار که به ترکستان(دیار همسر) می رفتیم حتما برای بچه های نسرین هدیه می خرید و حتی وقتی تولد یکی از بچه ها بود برای آن یکی هم کادو می خریدیم و حتی بعد از تولد پسر برادر همس این قصه ادامه داشت؛ انتظار زیادی داشتم که این بار که می رویم حتما به تسرین هم کادویی به ماه اک بدهد. آخر تولد پسرها گذشته بود و باید کادو می دادیم و باز هم طبق تولدهای قبل به دختر نسرین هدیه دادیم و البته چون من مخالف این موضوع بودم روی هدیه اسم گذاشتم که ربطی به تولد پسرها نداشته باشد و گفتم هدیه جشن الفباست. مادر همسر شدیدن خوشحال شده بود از این مسئله و به من چسبید این خوشحالی.  همسر می گوید من از خواهرها ( خواهر من و خودش) توقع ندارم . ولی از حق نگذریم خواهر من هر تولد به من هدیه داده  و برای ماه اک هم گاهی هدیه خریده. اما با این حال که ما به نسرین و بچه هایش زیاد هدیه دادیم؛ توقع گرفتن کادوی تولد برای خودم نداشتم و البته کادویی هم در کار نبوده. در هر صورت این مسئله به دلم آمده و صد در صد از این به بعد سفت و سخت مقابل کادو دادن به همه بچه ها در تولد یکی از آنها مخالف خواهم بود. چون اگر این قانون هست برای همه بچه ها باید رعایت شود نه که چون ماه اک راه دور است از این قاعده مستثنا شود. در هر صورت آن شب کادویی در کار نبود. اما شب خوبی بود و خوش گذشت. ماه اک حسابی با بچه ها مشغول بود و لذت برد.



تاریخ : شنبه 26 خرداد 1397 | 15:39 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (5)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی