نسیم ملایم خنکای صبحدم پوستم را نوازش می کرد و از خنکی اش مور مورم می شد. چشم هایم را که باز کردم پنجره باز اتاق را دیدم و خیال دستهای مهربان همسرجان که برای بی نصیب نماندن من از این هوای خوش روزهای واپسین بهار پنجره را گشوده بود تا وقتِ چشم باز کردن من؛ خیالش را خوش برقصاند در ذهن تازه هوشیار من و قلقلک بدهد قلب کوچکم را. دلم قنج می رود برای همین محبت کردن های ریز و کوچک که اگر کمی فقط کمی حواست جمع باشد؛ می بینی شان و یک روز می بینی که همین ریزه ریزه های کوچک، دلچسب ترین لحظه های دنیا را برایت ساخته اند. همسر به این سوپرایزهای کوچک و به چشم بعضی ها بدیهی و پیش پا افتاده بسیار اهمیت می دهد. حالا نه اینکه فقط برای او مهم بوده. من هم برای هر شاخه گل کوچکی که به جای دسته گل های آنچنانی از گوشه و کنار چیده بود و می آورد از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و ذوق می کردم. وقتی که از راه می رسید و دستم را باز می کرد و چیز کوچکی داخل دستم می گذاشت و قبل از اینکه ببینمش دستم را جمع می کرد و می گفت فقط برای تو آوردم؛ محکم بغل اش می کردم. برای هر دست پُر خانه آمدنش تشکر می کردم آنقدر که وقتی انبه خریده بود و از راه رسید و من نمی دانم به کدام دلیل دلخور بودم که توجهی به انبه ها نشان نداده بودم حسابی حالش گرفته شده بود و به زبان آورد. البته که هم سوپرازهای کوچک همسر دائمی نبود هم ذوق کردن های من که تکراری شود و تشکر کردن وظیفه ام شود. چشمم به پنجره باز بود و ذهنم پر از خیال همسرانه. بعد از پنج روز شب را در خانه خودمان صبح کرده بودیم. 

یک روز تازه، هوای تازه، ذهنی لبریز از برنامه ها و افکار هیجان انگیز، دلی خوش به این زندگی و روزهای در پیش. دیشب صبح شده بود و من مثل چند روز قبل نگران گذر روزها و آمدن یک روز جدید نبودم. تمام دیروز صبح را لذت برده بودم. اصلا تمام این چند روز را عشق کرده بودم. چقدر بعد از آن تصادف کذایی و روال فرسایشی تعمیر ماشین به این تنوع نیاز داشتیم.   

همسر گفته بود پنجشنبه برویم اما من آماده نبودم. برای خودش هم کاری پیش آمد که قرار افتاد به دوشنبه هفته بعد. یکی از ایرادهای کارم در ساک بستن این است که روز رفتن باید همه لباسها را بشورم. تازه این بین اگر یک لباس مهمانی را فقط یک بار پوشیده باشم را هم احتمالا خواهم شست. به همین دلیل این کار گاهی زمان زیادی از من می گیرد. این بار هم بر خلاف هفته قبل که عازم خانه پدری بودم لباسهای ماه کثیف بود. روفرشی ها را شسته بودم و باید قبل از پهن کردنشان هم جارو می زدم هم تی می کشیدم. تا آمدن همسر جارو زدم. تی کشیدم. بخشی از وسایل سفر را جمع کردم و شب با کمک همسر روفرشی ها را پهن کردیم. هنوز ساک ها آماده نبود چون بعضی از لباسها خشک نشده بودند. ١٢ شب ماه اک خوابید و تازه آزاد شدم. با اینکه تقریبا همه چیز را برداشته بودم آنقدر بی انرژی بودم که مغزم کار نمیکرد وسایل را سریع و مرتب در ساکها جا بدهم. تمام شب بیدار بودم. ساکها را بستم. گاز پاک کردم. طرف شستم. اتو کاری کردم. با دستگاه یک بند نصفه نیمه انداختم و بعضی کارها مثل آماده کردن آبجوش و جمع کردن وسایل خوراکی و مدارک را به عهده همسر گذاشتم. همسر ٣:٣٠ بیدار شد و بعد از جمع کردن خورده ریزها و نماز خواندن و شستن ماه اک ساعت ٥:١٠ بود که حرکت کردیم. جاده اما ترافیک بود. از شدت خواب رو به موت بودم ولی ماه اک شیر می خورد و امکان خوابیدن نبود.حدود هفت بود که ماه اک مرخصی ام را امضا کرد و روی کریر خواباندمش. همسر هم توانش تمام شده بود و نیم ساعتی خوابید. بعد از حرکت دوباره، تازه خوابم برد اما... اما هر بار که بیهوش می شدم همسر به خاطر ترافیک یا محکم ترمز می کرد یا بوق میزد و من مثل جن زده ها از خواب می پریدم. همسر برای رهایی از خوابالودگی شیشه های ماشین را باز کرده بود و من بعد از مدتها سردم شده بود.  از ماه هفت بارداری حرارت بدنم بالا رفته؟ یا نمی دانم چه شده که گاهی گُر می کشم و میسوزم از حرارت. تقریبا تمام زمستان در خانه تاپ پوشیده بودم منی که قبلا گاهی از سرما سه تا لباس روی هم می پوشیدم. همسر که باورش نمیشد؛ فکر کرده بود گفته ام سرم درد می کند. هنوز ٩ نشده بود که چشمان همسر خوابالود شده بود. یک گوشه دنج و باصفا نگه داشت. خرداد و این همه خنکی!! این همه لطافت؟ دلم می خواست زیر اندازی پهن کنم و ساعتها در آن خلوتگاهی که تنها صدایش تکان خوردن برگ درخت ها بود با خودم خلوت کنم. اما همسر که از ترافیک و طولانی شدن زمان رانندگی کلافه بود میل رفتن داشت که زودتر برسد. 

چندتا عکس خودمانی گرفتیم. ماه اک را به همسر سپردم و بعد از مدتها پشت فرمان نشستم. چه دلتنگ بودم برای لحظه هایی که با موزیک دلخواهم، جاده را با سرعت پشت سر بگذارم. حس پرواز داشتم. حس واقعی سفر. حس خوب زندگی. حس عمیق درآمدن از رخوت و سکون. تا اینکه صدای غرغر ماه اک درآمد و دوباره باید از قالب آن دختر بی پروا و نترس پرهیجان در می آمدم و در قالب مادری جانسوز و مهربان برای دخترکم مادری می کردم. عبور از جاده ها را به همسرجان سپردم. زیر پای دخترکم را عوض کردم. در آغوشش گرفتم و دوباره چون همسری نجیب و مادری فداکار خودم را روی صندلی ماشین جا دادم. هوا خوب بود اما ماشین از حرارت خورشید گویی که آتش گرفته بود. اینجور وقتها هم نور و گرمای آفتاب آزاردهنده است هم باد کولر. حدود یک بود که رسیدیم و مادر همسر از خوشحالی دیدن نوه ته تغاری تا دم در آمده بود. خواهر همسر هم از شدت دلتنگی آنجا بود که لحظه ها را از دست ندهد. له بودم. بعد از دو سه ساعت، ماه را به بقیه سپردم و تخت گاز خوابیدم تا ساعت ٧.

سالگرد اولین مهمانی خانه همسر بود و شام دوباره همه جمع بودیم به جز خانواده من. 



تاریخ : یکشنبه 20 خرداد 1397 | 13:50 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (9)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی