پُرم از 

یک عالم حس خوب

یک دنیا آرامش

یک بغل محبت

یک بغچه لبریز از عشق

یک عالم دل خوش

یک دنیا آرزو

یک بغل عروسانه

یک بغچه دخترانه و خواهرانه

و دنیا دنیا مادرانه و همسرانه


  

سفر داچسبی بود. سفر دلچسبی هست. البته که سفرهای ما مهمانی است و  دیدار عزیزان اما هر چه که هست شیرین است و دلنشین.

وقتی مادر همسر تولد نوه دختری اش را بهانه نیامدنشان کرد به قدری دلخور بودم که بارعا برای آمدن به این سفر غر زدم و تکلیف تغیین کردم و اولتیماتوم دادم. اما حالا دلخوری ام رفع شده و دلم آرام. راستش هر بار می آیم با یک عالم شرمندگی باید خداحافظی کنم؛ آنقدر که لطف دارند. یک جورایی اینجا فقط می خورم و می خوابم. البته بخشی اش به دلیل وسواس مادر همسر است که باید همه کارها را خودش انجام بدهد و کسی را جز دخترش قبول ندارد.

اینجا خانه امن و دلنشین خاطرات بهترین لحظات زندگی من است. اینجا برای همیشه یادآور ناب ترین عاشقانه های ما است. لحظه هایی که فقط یک بار اتفاق می افتند. فقط یک بار.

پنج سال پیش  ١٤ خرداد حلقه و آینه شمعدان را خریدیم و شب مهمان خانواده همسر بودیم. هرگز آن لحظه های شیرین تکرار نخواهند شد اما خاطره شان هزاران هزار بار در ذهن من مرور می شوند و زنده. چه روز دلهره آور اما شیرینی بود. هم نگران هزینه ها بودم هم خوشحال از سلیقه مادر همسر. راستش چون نمی دانستم قصدشان حلقه در چه رنجی است تقریبا تظری ندادم اما مادر همسر یکی از بهترین ها را برایم انتخاب کرد. اینجا به نوع و اندازه حلقه به شدت اهمیت می دهند. من این چیزها را سخت نگرفته بودم و وقتی همسر گفت من الان هیچ پولی ندارم که خرید درست و حسابی بکنم گفتم یک جفت رینگ ساده می خریم وآینه شمعدان هم یک چیز ساده. حتی نشد هم مهم نیست.  اما اگر دقت کتیم خدا یک جاهایی  عجیب دلمان را شاد می کند. یک جاهایی که حتی فکرش را هم نمی کنی.

بماند که ده ماه بعد از عقد از لخاظ روانی بیمار شدم و وقتی دیدم یکی از نگین های حلقه ام نیست  در اثر افکار روان پریشانم گفتم این نشانه بدیست. لابد بین ما فاصله می فتد و به لطف خدا فاصله که نیفتاد نزدیک تر هم شدیم.

پنج سال از آن همه دلهره سخت و شیرین گذشت. از خرید لباس عقد، کفش و کیف ، مانتو، شال سپید برای محضر.

ای کاش آن زمان روزانه نویسی کرده بودم و در وبلاگ همه چیز را نوشته بودم. ای کاش برای ملاحظه دوستان مجردم جزییات قشنگترین لحظه هایم را زیر خروارعا فراموشی دفن نمی کردم. ای کاش لاقل در دفتری نوشته بودم.

حالا پنج سال گذشته و من بین همسر و فرزندم دراز کشیده ام و با ملودی نفس هایشان سکوت لحظه هایم فرو می پاشد و آرامش تمام دنیا را در وجودم می ریزد

پنج سال بعد از ١٤ خرداد، دوباره در همان تاریخ شام را اینجا دور هم بودیم. باز هم خورشت هویج خوردیم.

هنوز باورم نمی شود که آن روزهای دور از دسترس و روزهای بزرگ رسیدند و ما یکی شدیم و عشقمان به بار نشست و ماه مهمان زندگی مان شد. هنوز باورم نمی شود که ماه مان هشت ماهه شد




برچسب‌ها: دلخوشی، همسرانه، عشق
تاریخ : شنبه 19 خرداد 1397 | 02:41 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (9)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی