چایی به دست کنار تخت نشسته ام و چشم دوختم به فرشته کوچکی که ناباورانه تمام زندگی ام را از این رو به آن رو کرده. دختر ماه گونی که این روزهاهمه زندگی من و پدرش شده. غرغر کنان غلتی می زند و در پوزیشنی جدید در سکوت خواب اش غرق می شود. سکوت خوابی که شاید درونش پر از هیاهو  و هیجان باشد. شاید حتی پر از ورجه وورجه های کودکانه یا که دریافت محبت های بی آلایش مادرانه و پدرانه. چاشنی سکوت صبحدمان خانه صدای آواز گنجشککانی است که دمیدن یک روز بهاری را جشن گرفته اند. غرقم در خودم، در شیرینی و آرامش این لحظه، در رویای شیرینی که می ترسم تمام شود، در ... آنقدر که استکان را زیادی کج کرده ام برای نوشیدن و چایی گرم رودی باریک می شود روی ران پایم. اما عجب دلچسب است یک چای گرم با همین حس و حال اکنون در خنکای صبحدم. با بی کلاسی تمام کف استکان را روی ران پایم می کشم تا خشک شود و با لذتی بی انتها گرمای چای را می بلعم تا گرم شوم وجان بگیرد تنم.

دو روز شلوغ و دوست داشتنی را سه نفری پشت سر گذاشتیم. البته دیروز برای ماه اک زیاد دوست داشتنی نبود چون ما مشغول کار کردن بودیم. پنجشنبه صبح بعد از مدتها با ماشین دوست داشتنی مان زدیم بیرون. نگویم که به خاطر ضبط ماشین چقدر ضایع شدیم. :)) آنقدر آفتاب بود که قید دور دور را زدیم و با مقداری خرید مواد خوراکی به خانه برگشتیم. عصر بعد از آشپزی شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. در یک اقدام انتحاری  بین راه برای  فردا(جمعه) مهمان دعوت کردیم. یک رویای دور از دسترس در روزهای اول شروع زندگی که من آنقدر خانه ام مرتب باشد و زرنگ شده باشم که بتوانم امروز برای فردا مهمان دعوت کنم. بالاخره پس از پیمودن راهی دراز و پر ترافیک به کاخ شمس رسیدیم. عجب هوایی داشت. این هوا در حالی است که این روزها شهر پر از ماشین آلودگی است. تصور کنید قدیم ها که همه جا آب و هوای پاک یافت می شد هوا کاخ چه بهشتی و لذت بخش بوده. شاه عجب لذتی می برده از دنیای طبیعت.  گفته بودند نمایشگاه صنایع دستی است اما تعداد غرفه های صنایع دستی به زور به ده تا می رسید. بقیه غرفه ها خوراکی داشتند. در هر صورت به ما خوش گذشت و با دو زیر قابلمه حصیری و کمی حاجی بادومی محوطه کاخ را ترک کردیم. 
٨ صبح

به باغ سیب که رسیدیم منظره و هوا به قدری دلچسب بود که با همه خستگی و خوابالودگی نتوانستم از خیرش بگذرم و نیم ساعتی قدم زدیم. باز هم رهگذرها مخصوصا دو تا از خانم ها ذوق کرده بودند برای زیبایی ماه اک. 
جمعه با کمک ویژه همسر که پشت مبل ها را تمیز کرد و میوه ها را شست و جارو زد برای افطار کوفته تبریزی پختم. آخرین بار قبل از بارداری ام پخته بودم و حالا عجب استرس عظیمی بود که مبادا خراب شود. مواد کوفته به نظر کمی شل بود و چسبناک. ترسیده بودم. اولین کوفته را که برگرداندم ترک خورد و حالم بدتر شد. همسر می گفت غ ز ل یک ساعت است که الکی کنار گاز ایستادی و میگویی خوب شد؟! بد شد؟! آماده شو. آشپزخانه افتضاح است. بالاخره آماده شدم. خدا بیامرز. پدر مخترع ماشین ظرفشویی را که اگر تبود کارهای من یکی تمام شدنی نبود. ظرفهای کثیف را داخل ماشین گذاشتم. و تا آمدنشان شسته شد. انصافا همسر کار نمی کند اما وقتی کار می کند با سلیقه و فرز کار را تحویل می دهد. قبل از رسیدن مهمانها گفت امروز فقط آشپزی کردی بقیه کارهایت را من انجام دادم. گفتم کارهای من نه کارهای خانه مان.
خوب صبح وسایل کوفته کامل نبود که بپزم. بعد از ظهر هم همسر یک ساعتی روی پشت بام بود تا کولر و آنتن را راه بیندازد و رگبار هم باعث طولانی شدن این کار شد. خلاصه یک ساعتی کارم عقب افتاد و همین استرسم را بیشتر و بیشتر کرده بود. چرا که به خاطر غافل نشدن از ماه اک نه می توانستم چرخ گوشت روشن کنم. نه کاری که دستم را کثیف کند جهت جواب دادن به تلفنهای همسر
در هر حال نتیجه بد نبود. مهمانها خوردند و تعریفی هم کردند. پرستو خندید و گفت این غذا را فقط بزرگترهای فامیل می پزند.با این حرف تمام خستگی های تنم را در کرد. خندیدم و گفتم خواهر شوهر و جاری من هم نمی پزند. منزل مادرهایشان می خورند. اما من به خاطر راه دور خودکفا شده ام.  
حالا که نوشتن تمام شده ساعت از یک نیمه شب شنبه گذشته است و به قول قدیمیها مست و پاتیل البته از شدت خواب هنوز اینجا نشسته ام. یک جور عجیبی نیاز دارم به حرف زدن. حرف های روزمره. حتی شاید کمی خاله زنک



تاریخ : یکشنبه 13 خرداد 1397 | 01:21 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (5)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی