X
تبلیغات
زولا

چشم که باز می کنم فضا پُر است از صدای زیبای گنجشککان که روزی عاشق اش بودم و سرشارم می کرد از زندگی. صدایی که پر است از شور زندگی، عشق، سرزندگی، آرامش، خبرهای خوب و طراوت. اما با شنیدن صدای زیبایشان، تقریبا هیچکدام از این حس  ها را ندارم. 

علیرغم اینکه عاشق بهار بودم، بخشی از بدترین روزهای زندگی ام را در همین حال و هوای ملس بهاری تجربه کرده ام. ١٤ام فروردین  سه سال بقبل که دلم از دور شدن دوباره از همسرجان گرفته بود؛ به محض اینکه قامت نماز بستم، بی اختیار اشکهایم سرازیر شد. تمام مدت نماز چشمانم نم زده بود و روز بعد با یکی از بدترین حالت های روانی دنیا بیدار شدم. آنقدر بد که توان حرکت دست و پایم را نداشتم. مثل یک کودک بی پناه ترسیده از همه چیز، زانو به بغل، مچاله شده بودم کنار ستون روبروی آشپزخانه و با حسرتِ سلامتی، صبحانه خوردن بقیه را تماشا می کردم. 

حالا بهار که می شود؛ خوشیِ حال دلم به مویی بند است. هوا مستعد به چالش کشیدن حالِ خوب من است و یک گوشه کنایه کافی است که تمام حس های خوب پر بکشند و حس های بد چمبره بزنند روی وجودم. آنچنان که چند روز زمان لازم است تا به حالت عادی؛ فقط عادی که همه حس ها خنثی است، برگردم. بهار که می شود خوشحالم که دیگر در دیاری که آغاز شروع این حس ها بود زندگی نمی کنم. آخر هر زمان در این هوا آنجا باشم حال دلم به بد شدن، بسیار نزدیک تر است. 

نسیم بهاری که گونه ام را نوازش میکند، تمام حالت های احساسی آن زمان در وجودم زنده می شود. فقط همین که جنس آب و هوای اینجا و دیار پدری تفاوت دارد؛ نقطه عطف است در روزهای بهاری من که چون گاردی از من در برابر هجوم آن حس های بد محافظت می کند.

چند دقیقه ایست که صدای گنجشککان شروع شده و این تفاوت آب و هوا، زره حال خوبیست که با تمام تلاش بغل اش کرده ام مبادا بگریزد

ساعت ٦:١٨ صبح ٢٣ فروردین



برچسب‌ها: من و خودم
تاریخ : پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 | 06:18 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (3)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی