X
تبلیغات
رایتل

از ترس مثل جوجه بی پناهی که خودش را زیر پر و بال مادرش پنهان کرده است؛ خودم را مچاله کرده ام در آغوش همسرجان. همانطور که صورتم را توی گردن همسرجان فرو کرده ام با بفض ناشی از وحشت می گویم: "اگر همدیگر را نمی خواهند چرا با هم زندگی می کنند؟". صدای نعره های مردک و وحشی گری هایش که گویی چیزی را به زمین می کوبد و فریادهای زن که می گوید بکُش بکُش و بعد از آن صدای جیغ های از ته دل زن،جیغ های طفلک معصوم شان و صدای گرومپ گرومپ تمام وجودم را به رعشه انداخته است. قلبم و دلم منقلب است. نگرانم که ماه ام که از عصر به خاطر ترقه که نه!به خاطر انفجار بمب ها نتوانسته بخوابد و تازه خوابش برده با این صداها بد خواب شود. همسرجان محکم مرا در آغوش اش نگه داشته و می گوید:" گور بابایشان. هر چقدر می خواهند فریاد بزنند و دعوا کنند تو چرا می ترسی؟!" اما مطمئنم اعصاب خودش هم از شنیدن این همه جیغ و فریاد ناراحت است. آنقدر که با شروع دعوا نمازش که تمام شد گفت:"باید مرتیکه را از این سختمان بیرون کنیم"

بار اولشان نیست. لامصب ها یکی از بدترین دعواهای زن و شوهری را دارند و استثنا به جز امشب همیشه دعواهایشان بعد از ساعت ١٢ شب است.

خودم را از آغوش همسر بیرون می کشم تا بروم باقیمانده وسایل کابینت زیر سینک را جمع کنم. همسر می گوید چراغ ها را خاموش کن و بیا. قلبم ناراحت است. قرص ویتامین ام را میخورم و از خدا خواسته! چراغ ها را خاموش می کنم و آشپزخانه را همانطور ریخت و پاش رها می کنم.  روی تخت می خزم و همسر که می داند چقدر ترسیده ام مرا زیر پتو جا می دهد و دستش را دور کمرم حلقه می کند. صدای فریادهای زن می آید که "طلاقم بده. برو گمشو". همسر می گوید پس چرا نشسته ای برو طلاقت را بگیر چرا منتظر این مرتیکه ای. می گویم شاید برای بچه شان؟! می گوید این زن باید برود. این مردک مریض است. اما حقیقت این است که ما از بطن ماجرا بی خبریم و فقط هر چند وقتی یکبار تنمان میلرزد.

درست مثل عقب زدن یک فیلم اتفاقها از اکنون و اینجا تا زمان غروب در ذهنم به عقب مرور می شود؛ همان لحظه ای که خانم همسایه روبرو از خانه زد بیرون و من به همسر گفتم حتما رفت چهارشنبه سوری. بعد از دم کردن برنج آمدم داخل سالن و گفتم چقدر امشب احساس تنهایی می کنم؟! همسر که روی کاناپه ولو شده بود گفت: "نه نه احساس تنهایی نکن. بیا اینجا" و من را در آغوش کشید. اما من که یکهو دلم گرفته بود؛ صورتم خیس شد. با انتظار دلداری از همسرجان گفتم همه خانه هایشان را تمیز و مرتب کردند اما خانه من بازار شام است. 

همسر: خوب تو هم بکن

من: با ماه اک؟! که اجازه کار نمیدهد

- : خوب نکن

+ : کاش لاقل از کم خوابی سردرد نمی گرفتم. آنوقت می توانستم از خوابم بزنم و به کارهایی که دلم میخواهد رسیدگی کنم. چرا اینطوری حرف می زنی؟

-: (خنده اش گرفته) چطوری؟ من در حالت عادی برایم مهم نیست اگر به کارهای خانه نرسی اما وقتی مهمان می آید کمی به خودت سختی بده. 

+: (اعصابم خورد شده) عوضش هر موقع که مهمان داریم چنان تمام مرا برای کارهای انجام نشده زیر سوال می بری که نابودم می کنی و از ته دل آرزو می کنم ای کاش هرگز مهمان نمی آمد. وقتی کارها روی هم تلنبار می شود چطور انتظار داری زمان مهمان آمدن یک جا به همه کارها برسم تا جنابعالی حرفهایی نزنی که تا ته ته وجودم بسوزد. اگر این درد لعنتی نبود همین حالا به خودم سختی می دادم

خودم را با حالی بدتر از چند دقیقه قبل از آغوشش بیرون می کشم. ماه اک هر از گاهی غری می زند. طفلک نتوانسته بخوابد. بعد از تکمیل آشپزی و قیافه گرفتن و خوابیدن همسر و کمی آه و ناله برای مادر همسر که زنگ زده است برای احوال پرسی و بیشتر از یک ماه است که خانه می تکاند؛  در مورد ناراحتی ام از نامرتب بودن خانه برای سال جدید! و البته سکوت همسر؛ زنگ می زنم به مادرجان. با یک احساس عجز و بی کفایتی ماجرا را تعریف می کنم.حق را به خودم نمی دهم اما می دانم که آن لحظه فقط دلم میخواست همسرجان با شنیدن حرفهایم دستی روی سرم بکشد و بگوید: "عیب ندارد. هنوز وقت هست. کلیت خانه را مرتب کن. بقیه را سر فرصت". مادرجان که کمی از ماجرای پیش آمده خنده اش گرفته می گوید اوقاتتان را تلخ نکن. حرف را عوض می کردی. وقتی خواسته احساس تنهایی نکنی از چیز دیگری حرف میزدی.  به جای این حرفها می بوسیدی اش. به علاوه تو که خودت میدانی مهمان که می آید باید همه جا تمیز و مرتب باشد. نیازی به گفتن او نیست.

ماه اک دوست داشتنی که اغلب روز را داد کشیده و توی بغلم است که آرام شود را می بوسم و می گویم این خانم کوچولو تمام وقتم را پر می کند. مادر می گوید ببوسش. بچه به این ماهی! برایش می گویم که دلم میخواست که همسر بگوید: "اشکالی ندارد. این روزها که کارم کمتر است کمی ماه اک را به من بسپار و به کارهایت برس". اما اصلا چه زود بیاد چه دیر این بغل گرفتن های ماه اک آنقدری نیست که من به کاری برسم.

مادرجان با اینکه حرفهایم را قبول دارد اما می گوید شبتان را خراب نکن. برو کنارش بنشین؛ ببوس اش و خوش بگذرانید. نبینم دیگر با همسرت اوقات تلخی کنی. بعد از خداحافظی با همه دلخوری ام از همسر  سمتش می روم و با منت کشی آشتی می کنیم. البته که از دلخوری ام کم نشده و او همیشه در همه بحثها من را مقصر میداند و خودش را مبرا :|. اما من او را هم مقصر میدانم

صدای نعره های مردک و جیغ های زن رشته افکارم را پاره می کند. هنوز قلبم میخواهد از جا کنده شود آنقدر که ترسیده ام. نگاهی به ماه مان که خواب است می کنم و میبوسمش. شروع می کنم به خواندن آیة الکرسی. فوت می کنم به ماه اک، همسر و خودم برای حفظ سلامت و آرامش زندگیمان و فوت می کنم به طرفین دعوا که آرام شوند.

پیشانی همسر را می بوسم و عذرخواهی می کنم از غر زدنهای سرِ شب؛ با اینکه هنوز هم انتظار دارم وقتهایی که دیر نمی آید یا روزهای تعطیل کمی بیشتر برای ماه و من وقت بگذارد و کمکی هرچند کوچک بکند تا من بهتر و با انرژی تر به مدیریت خانه برسم. نه اینکه از صبح بگوید کار دارم و پیشاپیش اعلام کند که امروز اصلا فرصتی ندارد در حالیکه به خاطر خستگی های در طول هفته معمولا توان انجام کارهایش را ندارد. ته دلم از خدا تشکر می کنم که شریکم یک انسان است و یک مرد فهمیده اگرچه گاهی اصلا همدیگر را نمی فهمیم یا نمیدانیم رفتار و حرف درست کدام است.


غ ز ل واره:

جر و بحث همه جا هست مهم این است که کمی گذشت کنیم و کوتاه بیاییم که کش دار و دایمی نشود. همه زندگیها لحظه های خوب و بد دارد اما شدت بد بودنش نشان از درک و فهم  طرفین از هم و میزان گذشت شان دارد. 


+ با حال این روزهایم باید بطور جدی شکرگزاری را از سر بگیرم.


+ ماه اک از سر صبحی مرتب در حال داد زدن است. امروز از آن دنده بلند شده. سر فرصت نظرها را تایید می کنم. بروم به دادش برسم


+ پست را همان دیشب نوشتم که حالم خراب بود و حالا تکمیلش کردم





تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1396 | 11:06 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (8)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی