X
تبلیغات
زولا

هوا ابر است و رو به تاریکی. ماه اک تازه شیر خورده و به خواب رفته. قصد جمع کردن لباس هایی را می کنم که از کمد بیرون ریختم برای جدا کردن و بیرون دادن از خانه یا مرتب کردن که یاد خودم می افتم. اول باید زمانی برای خودم باشم. زیر کتری را روشن می کنم. ویفر مورد علاقه ام را بر میدارم. لیوان را از آب جوش پر می کنم و گوشی به دست روی کاناپه لم می دهم. 

ای وای... باز هم فراموش کردم. قرار بود بعد از پنج ماه بالاخره به رویان زنگ بزنم و بپرسم چرا خبری از فریز خون بند ناف به ما داده نشد؟! البته زنگ زدم و شماره پرونده خواست اما از آنجا که ماه اک بی تاب بود قطع کردم که سر فرصت شماره پرونده را ببینم و حالا دیگر دیر است. بماند برای فردا

حدودای ١٢ بود که مادرجان زنگ زد. گفت دیروز من فراموش کردم زنگ بزنم تو هم نزدی. قبل ترها حس می کردم برایش اینقدر هم مهم نیست. گاهی هر روز هفته زنگ میزدم اما اگر یک جمعه زنگ نمی زدم کسی هم به من زنگ نمی زد. به همسر گله می کردم و همسر میگفت خوب تو زنگ بزن. اما من که احساس مهم نباش داشتم؛ با این چیزها دلخوری ام رفع نمی شد. با شنیدن این حرف خوشحال می شوم. به مادرجان می گویم که دیروز حالم خوش نبود. پر از استرس بودم. برای هیچی! الکی!

مادرجان شروع می کند به راهنمایی که به خودت بگو من توان رسیدگی به همه امور را دارم اما فعلا بخش اعظم زمانم مختص ماه اک است. چند ماه دیگر بیشتر نمانده که ماه اک تا این حد به مراقبت نیاز نداشته باشد. تع دلم میگیرد که چقدر زود روزگار می گذرد. برایم نسخه خانگی  برای ریزش موهایم می پیچید. این وسط ها از ماه اک می گویم که دمر شده و سرش را بالا می آورد و به من لبخند می زند. مادرجان میگوید خوب همین لبخند یک دنیا انرژی است. چطور با داشتن این فرشته می شود ناخوب بود! و با یک عالمه حرف و راهنمایی قشنگ چنان حال دلم را خوب می کند که وقتی خداحافظی می کنم انگار یک بار سنگین از روی دوشم برداشته شده. بی درنگ می روم سراغ کمد لباسهایم و کاورهای لباس را می ریزم روی تخت و لباس های تابستانه ام را در می آورم. لباسهای خیلی گرم را در یک کاور می گذارم.  و بعد از آن ماه اک اجازه تکمیل کار نداد اما خوشحالم با اینکه اتاق نا مرتب است.

ماه اک بیدار می شود و من بچه به بغل آب جوش و شکلات می خورم و کیف می کنم. ماه اک خیلی کم خواب شده و همین اذیتش می کند و ناآرام. بالاخره ماه اک را آرام می کنم و به یاد برنامه ظهر می افتم. خانم دکتر جعفری گفت نگویید که پشتکار ندارید. برای خودتان هر هفته دو سه هدف کوچک اما چالش برانگیز تعیین کنید و برای رسیدن به آن تلاش کنید. با این روش کم کم پشتکار داشتن جزیی از خصوصیاتتان خواهد شد.

و من خوشحال و سرمست از یافتن راهکار؛ به یاد چالشی که سپید دعوت کرده بود می افتم و جدولی نیمه کاره که همان را هم ماه اک مچاله کرد. با این حال من هنوز هم ادامه می دهم و حتی اگر به همه موارد نرسم یکی دو مورد را واجب تر می دانم و سعی می کنم برای آنها حتما وقت بگذارم. اصلا شاید اهداف این برنامه را به دو مورد محدود کنم تا مطمین باشم کامل انجام می شود و حس سرمستی اش مشوق کارهای جدید شود.

همین حال خوب باعث می شود مرور کنم گذشته را و پیدا کنم موفقیت ها و پشتکارها را. شاید پشتکارم خوب نبوده اما بد هم نبوده. بارزتریم پشتکارم پنجشنبه هایی بود که از شهرمان می کوبیدم می آمدم تهران برای شرکت در کلاسهای آموخته و البته بدترین بی پشتکاری همین جاست که من تمام آن علمی که با سختی در زمینه ترجمه بدست آوردم را در جزوه ها محبوس کردم و ادامه ندادم تمرین هایم را و فراموش کردم هرچه آموختم. با این حال همین که نمونه هایی از پشتکار یافتم حالم از این رو به آن رو شد و خدا می داند که همه این حال خوب را مدیون مادری هستم که بهترین مادر دنیاست و با قشنگ ترین صدای دنیا پرانرژی ترین جملهای دنیا را به زبان آورد و بهترین حس های دنیا را در دلم ریخت.

بالاخره فرصت می شود که به اتاق بروم. سریع مابقی لباس ها را تفکیک می کنم. شام آماده نیست و فرصت گردگیری کمد نیست.با پا گذاشتن روی کمال طلبی که اصرار دارد کمد گردگیری شود؛ لباسها را مرتب داخل کمد می گذارم و می گویم گردگیری اش باشد سر فرصت. فعلا باید اتاق جمع شود. اگرچه جزیی اما کار دیگری از خانه تکانی انجام شد و حس من آرام و سبک....



تاریخ : سه‌شنبه 15 اسفند 1396 | 20:47 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (9)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی