نگاهم می افتد سمت پنجره. برف ریزی در حال باریدن است. ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر است. مبلها را در حین جارو  زدن  جابجا کرده ام و نامرتب شده اند. جارو برقی وسط سالن  مانده و توان جمع کردنش نیست. تصمیم میگیرم در این سکوت خانه به مناسبت این که بعد از یک هفته بالاخره موفق شدم جارو بزنم؛ خودم را به یک قهوه گرم مهمان کنم. ماگ سپید لبخندم را بر می دارم . یک قاشق  مرباخوری قهوه، مقداری کافی کریمر و یک قاشق غذا خوری قهوه و آب جوش ...

مودم را روشن می کنم و شروع می کنم به تایپ کردن. هنوز قهوه را نخورده ام که صدای گریه ماه ام بلند می شود. نوشتن را رها می کنم. قهوه را با عجله می نوشم و پاره تنم را گرم در آغوش می کشم. خیلی اتفاقی از صبح از یک طرف شیر خورده و حالا همان طرف لباسم آنقدر خیس شده که باز هم باید از همان طرف شیر بدهم. جایتان خالی که بی نظیرترین حس های دنیا را هنگام شیر دادن تجربه می کنم. نگاه خندان و قشنگش. لبخندش و صدای نوشیدن شیر و غرغرهای ریز و نفس نفس زدن هایش. همین وسط ها خرابکاری می کند و بلافاصله عوضش می کنم مبادا لباس هایش کثیف شود. آخر دیروز که شوفاژها درست شبی که گفته بودند همه جا یخ می زند به فنا رفته بود و سرد شده بود و خانه رسما یخ زده بود؛ با تصور اینکه خیلی زود همه چیز ردیف می شود و خانه گرم می شود؛ برای تعویض اش دست دست کردم  که یخ نزند اما رویم به دیوار چنان کثیف کاری شد که هر دویمان پریدیم داخل حمام و شکر خدا  قبل از آمدن تعمیرکار در اقدامی انتحاری، بیست دقیقه ای خودم و ماه اک را شستم و ازحمام بیرون آمدیم. حالا اینکه طفلکم موقع لباس پوشیدن چقدر سردش شد خدا داند!  به خاطر سرمای زیاد و البته قطع و وصل شدن آب برای تعمیرات، موفق به آبکشی و شستن لباسهای گرم ماه اک نشدم. راستش من زیاد لباس گرم برای ماه اک نخریدم تا به وقتش پرو کند و بخریم. این زمستان هم که تا این هفته هوا اصلا سرد نبود! بنابراین پیگیر  لباس گرم برایش نبودم. همسرک آنقدر خسته شده بود که با هر حرفی عصبانی میشد و من جرات حرف زدن هم نداشتم. بعد از رفتن تعمیرکارها دو سه ساعتی طول کشید تا شوفاژها گرم شود و همسر جان آرام بگیرد.


حالا بعد از سه ساعت وقت گذاشتن برای ماه اک و دستمال کشیدن کف و خوابیدن ماه اک و البته شستن سطل دستشویی که کار سختی است برای من! و خسته شدنم؛ فرصت دیگری برای نوشتن پیدا شده. ساعت هفت و نیم شب است. روی شزلون ولو شده ام و صدای ظریفی از ماه اک به گوش میرسد و البته دست و پاهای بلورین اش هم تکان می خورد. به نظرم از دیروز کمی سرماخوردگی دارد. امروز زیاد حوصله نداشت. زیاد نخندید در عوض کمی بیشتر خوابید. 


داشتم از شستن لباسها حرف می زدم. صبح تصمیم گرفتم لباسهای ماه اک را آبکشی کنم. لباسشویی را روشن کردم که یک بار خالی شستشو دهد. در حال آبکشی بودم که صدای بومب مانندی به گوش رسید. با ترس و نگرانی پریدم داخل سالن و دیدم دیشب که از سرما فر را روشن کردم و رابط و دوشاخ فر از گرما ذوب شد؛ رابط لباسشویی را هم خراب کرده و نتیجه اش شده پریدن برق آشپزخانه. از آنجا که جعبه تقسیم برق پشت یخچال است باید تا آمدن همسرک صبر کنم. ماه اک دوباره به خواب رفته. تمام تنم درد می کند. خسته ام. تصمیم دارم برای شام خاگینه درست کنم. آشپزی با خستگی در یک آشپزخانه تاریک!!!!


غ ز ل واره:


+ نشد این برف را لمس کنم. به خاطر ماه اک از خانه بیرون نرفتم. برف قشنگی بود حیف که دیروز پر بودیم از کلافگی و نگرانی درست نشدن شوفاژها


یک اخلاق خوبی که دارم داشتن دید مثبت به اتفاقها و خوش بین بودن است. البته که یک جاهایی حسابی بابت این مسئله ضربه خورده ا ام. اما دیروز وقتی از سرما و درست نشدن شوفاژها کلافه شده بودم و نگران بیمار شدن ماه اک بودم و حس مثبت نگری مغلوب شده بود... مادرک گفت: " خدا را شکر که سقفی بالای سر دارید که دیشب از سرما بچه دو ساله ای در کرمانشاه مرده است" تمام وجودم بغض شد. ماه اک را بغل گرفته بودم و بوی تنش را نفس می کشیدم که خدا را شکر طفلکم سالم است و در آغوشم. خدایا صبر عطا کن به مادری که نتوانست تن کوچکش را گرم کند و از دستش داد


+ باید طرز فکرمان را عوض کنیم. اینکه هر بار همسرک تعطیل می شود دردسری پیش می آید و کل روز کوفتمان می شود.


+ ماه اکم، دردانه ام بی نظیرترین حس های دنیا را به ما داده است. الهی طعم این حس ها را نصیب همه زن و شوهرهای منتظر فرزند عطا کن.


+ دلم برای تمرین های شکرگذاری تنگ شده. باید یک پستی برایش بگذارم :)



برچسب‌ها: روزانه
تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1396 | 11:35 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی