با رفتن همسرجان، ماه اک را که تازه شیر خورده روى قسمت سمت راست بالشم مى خوابانم تا طبق مطالعات روانشناسى که داشته ام، ماه اک بوی ام را استشمام کند و راحت تر بخوابد و بعدترها که بزرگ شد اعتماد به نفس بالایى داشته باشد. سرم را روى بالش درست کنار سر ماه اک مى گذارم و مثل بچه ها که سرشان را توى گردن مادر فرو مى برند؛ صورتم را توى گردنش فرو مى برم و نفس مى کشم بوی تنش را و زندگى مى کنم تمام بودنش را و به این فکر مى کنم که در آن مطالب روانشناسى باید اضافه کنند که اگر مادر کنار نوازدش بخوابد و بوى تنش را عمیق نفس بکشد؛ بطور قطع امید به زندگى اش صدها برابر خواهد شد و عزت نفس  ترک خورده اش هزاران بار ترمیم خواهد شد و بالا خواهد رفت و  خوابش آرامترین خواب جهان  خواهد شد.

 

 

با آمدن ماه اک دنیایم رنگ تازه اى گرفته. وقتى گرسنه مى شود و نفس نفس مى زند براى خوردن شیر و دستش را روى قفسه سینه ام مى گذارد و سرش را عقب مى برد و مثل گلى که باد تندى تکانش مى دهد با سرعت، سرش را به چپ و راست مى برد و آخرش هم من باید سینه را در دهنش بگذارم  و او تازه مزه مزه مى کند و یا شاید اول خیس اش مى کند تا بعد شروع  کند به خوردن؛ تمام وجودم از شیرینى آن لحظه ضعف مى رود. آنوقت مى گویم این شیرین ترین لحظه زندگى ام است.

وقتى توى خواب بلند مى خندد (هنوز در بیدارى اش بلند نخندیده است. البته هنوز قهقه نیست فقط با صداى بلند لبخند مى زند) مى گویم این بی نظیرترین لحظه زندگى ام است.

وقتى اولین جورابش را در مى آورم و چشمانش برق مى زند که تا چند دقیقه دیگر شسته مى شود مى گویم از این لحظه بهتر در دنیا وجود ندارد.

وقتى سرم پایین است که پوشک اش را ببندم و سرم را که بالا مى آورم دارد برایم لبخند مى زند؛ نفسم از خوشحالى در سینه ام حبس مى شود که این اولین لبخندش به من است بدون اینکه من حرفى زده باشم.

وقتى تن نحیفش را روى دست مى گیرم و با همه عشقم روى تنش دست مى کشم تا خرابکاریهایش را بشویم؛ دلم مى خواهد جهان بایستد و من تا آخر دنیا روى تن کوچکش و پوست مثل مخملش دست بکشم.

وقتى بعد از شیر صبح با سرعت شروع مى کند به دست و پا زدن  گویى که قصد پرواز کردن دارد؛ تمام وجودم چشم مى شود که این صحنه ها را به خاطر بسپارد

وقتى اسمش را صدا مى کنم و عکس العمل نشان مى دهد و مى خندد با شنیدن صدایم؛ مى خواهم تمام وجودم با او یکى شود.

وقتى شیر مى خورد و بلافاصله به خواب مى رود؛ صورتش آرامترین تصویر دنیاست گویى که هیچ مشکل و غمى وجود ندارد. و من آرزو مى کنم این تصویر تا آخر دنیا در ذهنم ثبت شود.

وقتى دیروز در حمام استرس من را براى شستن اش فهمیده بود و صورت ماه و کوچکش مضطرب بود؛ دلم میخواست آرام باشم و با تمام وجود بغلش کنم و تمام آرامش دنیا را به او هدیه کنم.

راستش ماه اک هر حرکتى که مى کند؛ هر لبخندى که در خواب یا بیدارى روى لبهایش مى آید؛ هر صدایی که مى کند؛ هر اتفاق خوبى که مربوط به ماه اک باشد و بیفتد؛ مى گویم شیرین تر از این هم لحظه اى هست؟ و همان لحظه براى تمام خانم هاى دنیا آرزو مى کنم تک تک این لحظه هاى شیرین را با عمق وجودشان تجربه کنند


غ ز ل واره:

+ دوست دارم هر روز بنویسم. از خودم، ازماه ام، از شیرینى زندگى، از این روزهای پر از امید، از سپاس گزارى، از خانه دارى و همین زندگى عادى یک زن خانه دار اما یا دلم نمى آید از بودن با ماه اک لحظه اى غافل شوم؛ یا خیلى خسته و خوابالودم؛ یا کارهاى خانه وقتم را پر مى کند؛ وگرنه من سر قولم هستم که اینجا همچنان با امید و زندگى  کلمات را بهم پیوند بزنم و زنجیرشان کنم و امید و زندگى را در دل یک نفر هم شده زنده کنم؛ حتى براى چند لحظه.


+ اغلب موقع خواب ماه اک مى روم سراغ کارهاى خانه اما حالا که وقت کردم بنویسم چسبانده امش به خودم و او توى خواب غر میزند! نه غر نه شاید فقط خودش را لوس مى کند یا خواب مى بیند! هرچه که هست دلم مى خواهد مکحم در بغلم فشارش دهم اما خیف که هنوز خیلى کوچک است


+ بین فرصتهایم مى خوانمتان اما ببخشید که اغلب مجال نظر دادن نیست



تاریخ : شنبه 4 آذر 1396 | 14:42 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (11)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی