X
تبلیغات
رایتل

چراغ مطالعه را که مربوط به مراقبت هاى بعد از زایمان است روشن کرده ام و با یک ملافه سپید نشسته ام. گروه سون مى خواند: " چه جورى نگاهى ساده تبدیل شد به این عشق ... شدى تو اولین و آخرین عشق ... نذاشتى جلو چشمات برم از دست ... چقدر چشماى تو تعیین کننده است" و خیالم پر مى کشد تا خانه عشقمان. در خیالم همسرک را مى بینم که در یک نور کم از خستگى لم داده روى کاناپه و گوشى به دست چشم دوخته به یکى از عکسهاى ماه اک یا شاید به آن عکسى که من و ماه اک توى خواب بودیم و همسرک شکارش کرده بود و وقتى بیدار شدم با چشمهاى براق و حس غرورى که در چهره اش موج مى زند از شکار آن لحظه؛ عکس را به من نشان داد و  من قربان صدقه ذوق و شوق اش رفتم و او خندید. شاید هم چشم دوخته به دست کوچک ماه اک که محکم انگشت اشاره همسرک را در خواب گرفته و احساس مى کنم در این تنهایى ها حتما بارها چشمانش خیس شده. راستش من به جز دوبار در بحثهاى خیلى شدیدمان گریه همسرک را ندیده ام و مى دانم اهل گریه نیست. شاید فقط نَمى به چشمانش نشسته باشد اما این یعنى خیلى سخت مى گذرد.

از وقتى ماه اک آمده اشکم را لحظه خداحافظى نمیتوانم پنهان کنم و بغضم آنقدر شدید است که جواب خداحافظى اش را با سر و چشمانم مى دهم. از زمانى که آمدم بارها از سر دلتنگى براى همسرک و خانه مان باریده ام. قفل صفحه موبایلم شده یکى از عکسهاى دوست داشتنى همسرک اما دواى درد من خودش است نه عکس اش.

حالا اما لحظه رفتن نزدیک است و من با همه دلتنگى ام  براى خانه و زمدگى ام، به اینجا و حمایتهاى خانواده ام خصوصا مادرک و خواهرک به طرز فجیعى عادت کرده ام و با خودم فکر مى کنم آیا با این عادت به تنبلى و کار نکردن چند هفته اى و یک خانومچه بلا؛ از پس خانه دارى و آشپزى برخواهم آمد؟ همین که من نیاز شدید به خواب داشته باشم ماه اک در آغوش مادرک و خواهرک است و من نه آرام اما با همان دلواپسى براى بچه اکم کمى مى خوابم.  غذا همیشه حاضر آماده است و من اغلب مواقع به خصوص این دو روز که سرماخورده ام یا ماه اک را شیر میدهم یا یک گوشه در حال چرت زدنم.

چراغ مطالعه تعادلش را ازدست میدهد و روى پایم مى افتد. ساق پایم از حرارتش مى سوزد و رشته تمام افکارم پاره مى شود. از سوزش پایم حرصم مى گیرد. چراغ را خاموش مى کنم و عطای حرارت بیشترش را به لقایش مى بخشم. 


+ لباس گرم پوشیده ام اما از درون مى لرزم.

+ هنوز ناموفق ام در گرفتن باد گلوى ماه اک و امروز هرچه شیر خورد بالا آورد :((. نمیدانم این موضوع نگران کننده است؟ یا اغلب بچه ها همینطور اند؟ فکر کنم دلش هم درد مى کند چون نمى خوابد و زور مى زند.

+باید بیشتر از احساسم بنویسم. راستش گاهى حس مى کنم گُم اش کرده ام



تاریخ : دوشنبه 1 آبان 1396 | 23:49 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (14)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی