X
تبلیغات
زولا

این روزها و لحظه ها همان روزها و لحظه هایى است که تمام عمر رویایش را مى بافتم و آرزویش را در دل داشتم. رویاى شکمى که به خاطر بزرگ شدن جنین درونش، وقت به پهلو خوابیدن روى زمین قرار میگیرد. رویاى مثل اردک راه رفتن به خاطر بالا رفتن ماه هاى باردارى و سنگین شدن. رویاى پوشیدن لباسهاى گشاد به خاطر بزرگ شدن شکم ام. رویاى به دنیا آوردن فرشته اى که ثمره عشق من و مردى است که لایق پدر شدن است. رویاى زایمان

ى که لحظه دنیا آمدن طفلک دردانه ام را ببینم. رویاى همراهى پدر نوزادم از مرحله اول تا مرحله آخر زایمان. رویاى لحظه اى که بزرگترین معجزه زندگى مشترک ام را در آغوشم بگذارند. رویاى شیر دادن به دردانه رویاهایم. رویاى ...

آنقدر رویا و خیال بافته بودم براى زندگى ام که باورم شده بود رویایى بیش نیستند و حالا همه آن رویاها و آرزوها را این روزها به چشم مى بینم و هنوز در باورم نمى گنجد که همه خیالات به واقعیت تبدیل شده اند و حالا من شده ام مادر! ... مادر! ...مادر!  آه چه مسئولیت عظیمى است. خدا کند که از عهده اش بربیایم

 

 

شماره روزهاى حیات ماه اک دو رقمى شده و من همچنان در باورم نمى گنجد که خدا چنین لطف عظیمى در حق من کرده و مادر شده ام.  دوست داشتم تک تک لحظه هاى این روزها را جایى ثبت و ضبط مى کردم و تا ابد نگه شان مى داشتم مبادا فراموشم شود این لحظه هاى سخت و شیرینى که منِ خوابالودى که در شبهاى باردارى باید ساعت کوک میکردم براى دستشویى رفتن، با کوچکترین صداى ماه اک از خواب مى پرم. دلم مى خواهد تک تک حرکات بى اختیار نوزادم را ثبت کنم و بعدها که بزرگتر شد هربار دلم براى این روزها تنگ مى شود؛ تمامش را دوباره زنده ببینم.

مدتهاست که نفهمیدم از کى سرعت گذر روزها اینقدر سریع شد. انگار ...

همین چند روز پیش بود که من و همسرک با هم آشنا شدیم. همین چند روز پیش بود که از سر دلتنگى و راه دور نقشه مى کشیدیم که با تورهاى گردشگرى چند روزه همراه شویم که بیشتر کنار هم باشیم [اگرچه هیچ وقت این نقشه جامه عمل نپوشید]. همین چند روز پیش بود که آمدند خواستگارى و مادرک گفت این فقط یک دیدار ساده است؛ هیچ فکرى با خودت نکنى اما آنها آمدند و آن خواستگارى یک دیدار ساده نبود. همین چند روز پیش بود که نامزد کردیم و از ذوقش روى ابرها سیر مى کردیم. چهل روز بعدش عهدمان رسمى شد و من نیمه هاى شب از خواب پریدم و دیدم دیگر تنها نیستم. همین چند روز پیش عروسى کردیم و گفتیم حالا براى بچه زود است. همین پارسال بود که فکر کردیم حالا حالا براى بچه دار شدن باید بدویم.انگار همین دیروز بود که فهمیدم باردارم و همه این انگارها در حالیست که چند روز دیگر ماه اک مان دو هفته از روزهاى شیرین عمرش مى گذرد و نفهمیدم کى یک هفته از عمر ماه اک گذشت و رفتارهایش عوض شد و هوشیارترشد.

حالا ماه اک را تنگ نفسم خوابانده ام و شبها کمى از پتوى خودم هم روى پتویش مى اندازم که گرمش شود و عمیق تر بخوابد. هنوز هم زندگى ام را مثل روزهاى باردارى دونفره مى بینم در حالیکه همه چیزمان سه نفره شده است


غ زل واره:

+خیلى دوست داشتم از دو سه هفته آخر باردارى تا امروز را در چند پست بنویسم اما فرصت نوشتنم خیلى کم است و آن زمانى که هست یا ذهنم یارى نمکند یا مطلب جالبى از آب در نمی آید؟!

+ خدایا این لحظه هاى شیرین را نصیب تک تک منتظرانش کن



تاریخ : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 | 00:51 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی