X
تبلیغات
زولا

دکتر nst ( نوار قلب جنین ) نوشته بود. ساعت پنج بود که رسیدیم بیمارستان. بیمارستان بزرگ خلوت و جدیدى که اولین بار بود واردش می شدم. چقدر عالى است که دیگر بیمارستانهاى جدید بوى گند الکل و بیمارى نمی دهند وگرنه نیامده باید دنبال راهى براى دوام آوردن در بیمارستان مى گشتم. کاور کفش پوشیدم و وارد اتاق ادمیت شدم، همان اتاقى که مدرس کلاسهاى باردارى گفته بود براى پذیرش در زایشگاه باید به آنجا مراجعه کنیم. ماما گفت همین جا بمان و بگو همراهت دو تا آب آناناس بخرد و  بخور و راه برو تا بیست دقیقه بگذرد. یاد سونوى غربالگرى اول افتاده بودم که گفت یک آبمیوه شیرین بخور و ره برو تا بچه موقع سونو تکان بخورد و همین که دکتر مانیتور را به سمت من چرخاند؛ ماه اک چرخید و پشتش را به من کرد. 

 

ادمیت چهار تخت داشت و چند دستگاه برقى. تا مادرجان آبمیوه ها را بیاورد؛ صداى قلب ماه اک را چک کرد. تخت کنارى خانم جوانى بود با چشمهاى درست و مژه هاى بلند و فر خورده که از احساس سرما لحاف بیمارستان را روى خودش کشیده و معلوم بود درد مى کشد. همانطور که نى آبمیوه را درونش فرو مى کردم با خوشحالى نگاهش کردم و گفتم درد زایمان است؟ که گفت نه خارج از رحم است. ایستادم که بنوشم و راه بروم اما بغض تلخى گلویم را بسته بود. با لبخند نگاهش کردم و برایش آرزوى فرزندى سالم کردم و شروع کردم به راه رفتن.

روى صندلى کنار اتاق خانم فوق چاقى نشسته بود که پاهایش از ورم زیاد به زور داخل کفش جا شده بود. تمام مدت فکر مى کردم با این وضعیت جسمى چطور حرکت مى کند و از فرزند اولش مراقبت مى کند؟ مى گفت بچه اش تکان نمى خورد و هر چه با دکترش تماس میگرفتند جواب نمى داد و خوشحال بود که براى زایمان نیامده با این جواب ندادن هاى دکترش.

بیست دقیقه از خوردن آبمیوه ها گذشته بود ماما گفت همراهم بیا. وارد راهروى خلوتى شدیم که چندین اتاق داخلش بود و هر اتاق یک شماره داشت. ماما مرا با خود به اتاق زایمان شماره ٢ برد. یک اتاق بزرگ با دو تخت. یکى تخت چند کاره زایمان و یکى تخت مبله اى که شاید مخصوص همراه بود. یک دستگاه مانیتوردار کنار تخت و تلویزیون و یک یخچال، روشویی و یک حمام دستشویى نسبتا بزرگ از وسایل داخل اتاق بود. اتاق نور خوبى داشت و دیدن این فضا برایم حس خوبى داشت. تجسم واقعى فضاى محل زایمان و فکر بودن همسرک در کنارم.

دو نوار کشى پهن رو تخت انداخت و گفت بخواب. با این دو کش، دو صفحه ٧ سانتى دایره اى شکل را روى شکمم فیکس کرد و با فیکس شدنش صداى قلب ماه اک که درست مثل صداى طبل دسته هاى جنوبى اما با سرعت بالاترى بود؛ کل فضاى اتاق را پر کرد. دسته دکمه دارى را در دستم گذاشت و گفت هربار که بچه حرکت کرد این دکمه را فشار بده که حرکتش ثبت شود. شکمم را  چنان محکم به چپ و راست تکان داد که ترسیدم ماه اک اذیت شود و زبانم لال آسیب ببیند. هنوز هم می ترسم که اذیت شده باشد.

محو شنیدن صداى قلب اش بودم و دلم خواسته بود گوشى دم دستم بود تا صداى قلبش را ضبط کنم. ته دلم آرامشى عمیق و حسى شیرین وجودم را زیر و رو مى کرد. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه، پنج دقیقه اما خبرى از حرکت کردن ماهک نبود. پوزیشنم را به پهلوى چپ، حالت نشسته تغییر داد اما کلا ماه اک یکی دو تکان ریز خورد. راستش کشها آنقدر محکم بود که تکانها برایم قابل تشخیص نبود. ماما گفت نوار قلبش جالب نیست. دکتر معاینه ات کرده؟ گفتم قرار است فردا معاینه شوم. ماما خندید و گفت اگر امشب بسترى نشوى. آماده شو تا معاینه ات کنم و معاینه اى کرد که دو تا جیغى زدم که هنوز هم از یادآورى اش مى ترسم. گفت وضعیت لگن خوب است و فعلا هم یک سانت است. این بار دو تا کیک و یک کمپوت آناناس بخور تا یک بار دیگر نوار بگیریم. مادرجان طفلى دوباره خوراکى گرفت و آمد. شانس بزرگى داشتم که با همه نگرانى ام، آرامشى در وجودم بود؛ شیرین وگرنه با دیدن صورت مضطرب مادرک دیگر یک لحظه روى پا بند نمى شدم. راستش در خانواده ما هیچ کس دل دار نیست. همه از مریضى و بیمارستان زود هول مى کنند و مى ترسند. با ماما حرف زدم که ممکن است سزارین لازم شود؟ گفت نه شرایط ات خوب بود. گفتم اگر ممکن است ختم باردارى اعلام شود بگویید تا به همسرک بگویم خودش را برسان . گفت فعلا لازم نیست. امشب فقط محض تحت نظر بودنِ جنین بسترى مى شوى و صبح فردا برایت تصمیم گیرى مى شود

با همسرک تماس گرفتم؛ همسرک با شادى خاص خودش جواب داد. اما بغضم آنقدر شدید بود که قدرت اداى کلمات را از من گرفته بود. همسرک طفلى تمام شادى اش تبدیل شد به استرسى که سعى داشت از من پنهانش کند. انتظار شنیدن آنچه اتفاق افتاده بود را نداشت. راستش من هم کمى ترسیده بودم از اینکه همسرک کنارم نبود. شکمم را ناز مى کردم و میگفتم ماه ام قرارمان این نبود. قرار بود با بابایى برنامه ات را هماهنگ کنى. 

تند تند سفارش وسایل مورد نیاز را به همسرک میدادم که با خودش بیاورد. همسرک در عین دلواپس شدن مى گفت نهایتش به دنیا مى آید و این اتفاقى است که باید بیفتد. اصلا نگران نباش من خودم را مى رسانم فقط بى خبرم نگذار.

کمپوت آناناس را دوست ندارم اما هر طور بود تمامش کردم و دوباره آن دو نوار کشى پهن و آن دو صفحه دایره اى روى  جاهایى از شکمم که صداى ضربان قلب ماه اک خوب بود فیکس شد. این بار داخل ادمیت بودم و به پهلوى چبپ خوابیده. دلنگران سعى مى کردم آرامشم را حفظ کنم و منتظر تکان خوردن ماه اک بودم. اما با گریه آن خانم فوق چاق که بچه اش تکان نمیخورد و تا من براى nst به اتاق زایمان رفته بودم؛بسترى شده بود و من هم اشکهایم از نگرانى تکان نخوردن دوباره ماه اک مى بارید. نوار با تکانهاى بیشترى ثبت شد اما بدون  ( بالا رفتن ضربان قلب در حین حرکت) و این نشانه جالبى نبود. این بار گفتند باید شام بخورى با دوتا آبمیوه شیرین و طبع شام سرد نباشد.

ساعت ٨ شب بود. گفتند از رستوران بیمارستان ژتون تهیه کنید اما مادرجان با همه مهربانى اش خیلى دست و پاى دویدن دنبال کارها را ندارد. آنها حرفش را اشتباه متوجه شده بودند و گفته بودند خودمان غذا را مى بریم و همین باعث شد ٤٠ دقیقه علاف بمانم و جیغم که درآمد رفتیم و دیدیم که فکر کرده بودند من بسترى شده ام.

مادرک اجازه نداد دوتا غذا سفارش بدهم. به آقاى مسئول گفتم اگرکوبیده یا سلطانى هست از آنها بدهید.یک پرس جوجه تحویلم دادو عذرخواهى کرد که غذایشان تمام شده است اما هنوز شروع به خوردن نکرده بودم که صدایم زد و یک پرس کوبیده، سلطانى تحویلم داد. گفتم من یک ژتون گرفتم گفت مشکلى نیست. ظاهرن این همان غذایى بود که اشتباهى براى من فرستاده بودند داخل بخش.  غذاها واقعا خوشمزه بود اگرچه کبابها سرد شده بود. بوفه بیمارستان تعطیل بود و باید تا سوپر داخل خیابان راه مى رفتیم. انگار راهها کش آمده بودند و قدمها کوتاه شده بودند. سخت بود رفت و برگشت همین مسافت کوتاه. آبمیوه را خریدیم و بین راه خوردم که تا به ادمیت برسم بیست دقیقه بگذرد.

این بار ساعت ٩:٤٠ دقیقه بود که nst را شروع کردیم. شیفت ماماها عوض شده بود و ماماى تازه نفس با خنده اى گفت حالا یک نوار خوب میگیریم ازت. کشها وصل شد و من چشمهایم را به شکمم دوخته بودم که وسواس به وجود آمده در مورد حرکت هاى ماه اک دچار شک و تردیدم نکند. تکانهایش محکم و زیاد و خوب مى شنیدم که با هرتکان ضربان قلبش تندتر مى شود. حالم بهتر شد و خربار صداى دینگ دستگاه که در اثر فشار انگشت شصتم به صدا در مى آمد؛ قلبم پر از شور و آرامش مى شد. ساعت ١٠ نوار تمام سد و همه چیز عالى بود. ماما خندید و گفت همه چیز خوب است و دکترت اجازه ترخیص داده. گفتم پس  چرا از عصر اینقدر ناز کرد تا تکان بخورد؟ ماما خندید و گفت: دیگه خودتان مادر و دختر با هم صحبت کنید ببینید حرف حسابش چی بوده؟


غ ز ل واره: 

+ گاهى حس مى کنم هیچوقت استفاده از توالت فرنگى را یاد نمى گیرم و با هر بار استفاده باید کل تنم را بشورم. آن روز با استفده از توالت فرنگى بیمارستان رسما به گند کشیده شدم : دی

+ این متن را پنجم مهر ماه نوشتم و مربوط به دوم مهرماه است.


دل نوشت:

از دیشب که همسرک رفت حال دلم بهم ریخته. نصف قلبم همراهش رفته و نیمه دیگرش کنار ماه اک است و من با بغض امروز را عصر کردم. اى کاش فاصله ها نبود.



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 15:38 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی