باید برایتان از حال خوب این روزها بگویم.

 از اینکه همان تاخیر چند روزه در آمدنم چطور دلم را آرام و راضی کرد که برای آرامش خاطر خودم و بقیه در این روزهای آخر بیایم و بمانم. 

از اینکه اینجا آنقدر هم که فکر می‌کردم همه چیز سخت و آزار دهنده نیست. مشکل فعلی ام نداشتن نت است و اینکه از بی کاری حوصله ام سر می رود.

باید بگویم برایتان که وقتی رسیدم خواهرک یک دست لباس دلبر بچه گانه گذاشت  توی دستم. یک بلوز و شلوارک مارک که بلوزش سپید است و شلوارکش یک آبی خیلی دلنشین. اگر از مارک بودنش می‌گویم فقط برای این است که من ایجا خیلی ابراز دلخوری کردم از هدیه ندادنشان به ماه اک. این را گفتم که بگویم درست است که تا حالا هدیه نداده بودند اما حالا که هدیه دادند بهترین را برایش خریدند. جای تان خالی حس دلنشینی بود این هدیه گرفتن و دیدن صورت خندان همسرک و بقیه.

باید بگویم برایتان که مادرک همراهی ام کرد برای دکتر رفتن و پدرک خیالش راحت نیست که رانندگی کنم و برادرک مرا تا کلاس مرکز مشاوره بارداری رساند و اینکه همه هوایم را دارند.

از اینکه عمه و خاله برای دیدنم آمدند و همان روزی که اوقاتم از بی تابی های خواهرک و اینکه دستم نمی رسد کاری برایش بکنم؛ تلخ شده بود.

از اینکه کسی از من توقع کار ندارد. 

از اینکه پدرک سه روز پی گیر پیدا کردن شیر خشت بود برای اینکه بخورم که ماه اکم زردی نگیرد.

از اینکه خواهرک برایم لیدی میل خرید که من توی زحمت نیفتم

از اینکه همسرک با همه مشغله اش مرا تا اینجا رساند

از اینکه برایش دلتنگم و گریه می کنم اما او صبوری می کند.

از اینکه همه چشم انتظار آمدن ماه اک اند.

از اینکه پدرک امروز می گفت چه فایده!! که تا ماه اک بیاید شیرین شود تو میروی؟! و من هم خندیدم هم دلم سوخت برای آرزوی شیرینش که دلش می خواهد ماه اک جلوی چشمانش بزرگ شود اما نمی شود و فقط گفتم می آیید خانه ما. ما هم می آییم

از اینکه مادر همسرک دلش اینجاست که روز زایمان باشد

از اینکه با همه سختی راه پیش رو و استرسی که گاهی از دست و پا می اندازتم؛ آرامشی در قلبم جا خوش کرده که دلم می خواهد تا ابد مهمان قلبم باشد

از اینکه همسرک سفارش می کند هر چه دلت خواست حتما بخر و بخور

از اینکه برایم بادام خام و انجیر خشک خرید و رفت

از اینکه بالاخره اینجا برای خودش خرید کرد و به دل من یک تی شرت هم خرید.

از اینکه خوشحالم شما هستید

از اینکه نت ندارم اما فکرم پیش شماست و نوشته های نخوانده تان

از اینکه کلاس بارداری مربوط به زایمان خیلی حس شیرینی داشت

از اینکه بالاخره همسرک راضی شد کلاس آموزش ماساژ زایمان را بیاید اما حیف روزهایی که او اینجاست موسسه تعطیل است.

از اینکه عمه ماه اک برایش ست خواب دوخته.

از اینکه فهمیدم چقدر همسرک برایش مهم است موقع به دنیا آمدن ماه اک کنارمان باشد.

از خیلی چیزهایی که الان به ذهنم نمی رسند اما حال خوشی دارند.


دلم میخواهد تمام حسهای خوب این لحظه را مثل برگهای گل بریزم توی بغل تک تک تان و محکم بغلتان کنم که بی تابی های بی منطق این دوران مرا تاب آرودید و همراهی ام کردید. نمی گویم بی تابی ها تمام شده اما دلم می خواهد حس های خوب این لحظه را داخل بغچه دلم محکم بپیچم و هر جا دلم کم آورد کمی گره بغچه را شل کنم تا حس های خوب سرریز کنند و دوباره خوب شود حالم.



غ ـز ل واره:

+ به دلایلی رمز پست قبل را عوض کردم اما فعلا به دلیل کمبود نت ممکن است نتوانم برایتان بفرستم. البته که دلم میخواهد حالا و امروز فقط همین ها را بخوانید. میخواهم حس های تلخ بماند داخل پستو.


+ اسمهایتان را برایم بنویسید. قصد دارم لیستی برای دعا تهیه کنم. بنویسید که مبادا کسی را از قلم بیندازم


+شارمین جان ممنونم در اولین فرصت خدمت میرسم.


+ رباب بانو من شما رو می شناسم؟!!


+ ان شالله سر فرصت به همه سر میزنم :)



تاریخ : سه‌شنبه 28 شهریور 1396 | 12:30 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (18)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی