X
تبلیغات
رایتل

بالاخره بعد از چهار روز نصاب بدقول امروز ساعت ٦:٣٠ آمد و  من طبق خواست همسرک  آمده ام داخل اتاق.  قبل ترها که با این اخلاقیاتش نا آشنا بودم؛ وقتی داشتىم خانه را برای عروسیمان آماده مىکردیم؛ نصاب کابىنت که آمد مرا فرستاد داخل اتاق و  من جا خورده بودم از این فرمان همسرک. آن وقتها خانه پر از خاک و خل بود بدون هىچ وسىله رفاهى و من چند ساعتى که توى اتاق به زعم؟ خودم حبس شده بودم توى دلم غر زدم که این چه اخلاقى است و البته دلم مىخواست ببىنم کار به کجا رسىده اما امشب با کمال مىل و  بدون تعجب جمع و جور کردم و پریدم توى اتاق گل دخترم. این اتفاق باعث شد من مثل زنهای قدیم که همه زندگی شان در یک اتاق جمع می شد و معمولا شبها با کاری سر خودشان را گرم می کردند،  دست به کار شوم. برای استفاده از این اتفاق که از نظرم بسیار میمون بود؛ بساط اتو زدن راه انداختم و از آن موقع تا همین الان که ساعت ١٠:٣٠ است، مشغول اتو زدن لباسهای همسرک بودم. این وسط ها  همسرک آمد و خواست بساط چایى را آماده کنم و من که حوصله عوض کردن لباس نداشتم و همینطور می دانستم بیشتر خوش اش می آید وقتى متوجه شود تمایلی به خارج شدن از اتاق ندارم؛ برایش توضیح دادم که چه چیز کجاست و خودش چایى را دم کرد. براى تجدید روحیه سه تا از سرهمی های ماه کوچکمان را اتو زدم و هر از گاهى صداى جارو برقى به گوش مىرسد که همسرک خورده هاى چوب را با آن جارو مىزند تا همه جاى خانه پخش نشوند. براى استراحت و تغییر حال و هوا و دیدن نتیجه کار نیمه تمام، به بهانه آشپزى داخل آشپز خانه رفتم و ذوق مرگ شدم از داشتن این کمد بزرگِ خوش رنگ. حالا مى توانستم دوباره اتو زدن را ادامه دهم. وقتى نوبت به کت همسرک رسید؛ دیدم که آستر کت شکافته است. همسرک جعبه خىاطى را برایم آورد و من در نور ِکمِ اتاق روى پارچه سورمه اى باید کوک مىزدم. کوک که نه! پس دوز. وقتى به سختى تشخیص مىدادم کجا باید سوزن بزنم تازه به حرف مادرک رسىدم که مى گفت شبها خىاطى روى پارچه تىره چشم را اذیت مى کند. با دقت شروع کردم به پس دوزى آستر کت و ته دلم سپاسگزار بودم از مادرک که این خورده کاریها را یادم داده است. با خودم مرور مىکردم آرزوى یاد گرفتن خىاطى را. کاش زمانى که کنار مادرک بودم جدى گرفته بودم این آرزو را و چىزى یاد گرفته بودم. یاد دو سال پىش افتادم و آن برنامه که خانم مىگفت در عرض بىست دقىقه لباس را  با مدل دلخواه روى تن مشترى برش مىزنىم و مادرک چقدر دلش خواسته بود این کلاس را برود اما تهران بود و راهش دور و من که هم دوست داشتم بروم؛ هم به خاطر کند بودنم در امورات خانه و ترافیک تهران از خىرش گذشتم  و البته زمان زیادى لازم بود تا همسرک هم راضى شود. افکارم به اینجا که رسىد؛ دیدم آستر یک طرف اضافه آمده. فکر کنم چون حلقه آستىن بود باید کمى آزادتر آستر را مىگرفتم نه کىپ کىپ. بقیه را کمى آزادتر پس دوز کردم. کار پس دوزى که تمام شد کت را اتو زدم و در نهایت خستگى با کمرى در حال سوراخ شدن سه تا پارچه مربوط به کشوها را نیز اتو زدم. عجب پارچه خوش رنگى انتخاب کرده ام. رنگش چشم نواز است و حالم را به می کند. راستش من مىز اتوى ایستاده را هیچ وقت دوست نداشتم. به نظرم کار مسخره ایست ایستاده اتو زدن. فقط برای زمانهاى  دقىقه نودى خوب است که همىشه یک میز اتوى ایستاده در کنار اتاق داشته باشى و سریع اتو بزنى وگرنه هم وسیله جاگىرى است هم چه معنى دارد براى این همه لباس سرپا بایستى؟  باید روى زمىن نشست و اتو زد. براى هر نه تا پىرهن و پنج تا شلوار و دو عدد کت؛  تقریبا یک بار از روى زمىن بلند شدم و خانمها مىدانند که روزهاى آخر باردارى بلند شدن از زمىن با یک شکم قلبمه عزیز چقدر مشکل است.  با این حال از نتىجه کار به شدت راضى ام. اگر این اتفاق مىمون نبود؛ مثل هر شب در حال بدو بدو براى آماده کردن شام بودم و دوباره اتو کاریهایی که هفته قبل باید انجام مىشد مى ماند براى روزهاى بعد و چه بسا دقىقه نود.

حالا یکی از بزرگترین کارهایم انجام شده و من خسته و گرسنه و خوابالود منتظرم کار نجار تمام شود تا شام ساده مان را مزه دار کنم و بخوریم اما بعید مى دانم تا رفتنش بىدار باشم. همىن حالاست که بىهوش شوم.


غ زل واره:

+ این کمد یکى از آرزوهاى دیرین من براى خانه مان است. آماده شدنش اگرچه تمام خانه را به گندِ چوب کشىده است اما من راضى ترینم که خانه کثىف شود اما در عوض بعد از آن تمىز و جمع و جور شود. مدتها طول کشید تا همسرک راضى شود به این کار و مدتها طول کشىد تا وقتى بگذارد و دست به کار شود. اما در عوض سنگ تمام گذاشت



تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 23:10 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی