X
تبلیغات
رایتل

آرام‌تر شده‌ام. شاید حتی خوبم که اینجا آرام نشسته‌ام بدون احساس بدبختی دیروز. یک حس آرام و بی سمت و سو. شاید ته‌اش یک حس خوشبختی که من نمی‌بینم‌اش. هر چه که هست من آرامم و ذهنم در حال برنامه ریزی دوباره است. در تلاشم که بپذیرم شرایط پیش رو را و سعی کنم نقاط مثبت‌اش را ببینم و این چند روز مانده از روزهای دونفره بودن را با حال بهتری غروب کنم. یک دست از لباسهای تریکوی ماه‌اک را شسته‌ام و با هزار قربان صدقه و ذوق مرگی برای کوچک بودنشان، از لباسشویی در آوردم و پهن کردم. راستش دیدن چند تکه لباس کوچک توی لباسشویی و روی بند، بند دلم را پیوند میزند به خوشبختی بی پایانی که برای همه زنها و دختران سرزمینم آرزو می کنم. کار دوختن پارچه های کمد و کشوهایش را تمام کردم و چیزی نمانده که آبکشی شوند و کار شستن‌شان تمام شود.

 

 

به هفته بعد فکر می کنم و شروع ترم جدید. به اینکه چقدر دلم می‌خواست دوباره سر کلاس باشم. اینکه چقدر دلم میخواست شبها جنازه ام به خانه برسد اما حس احساس مفید بودن و لذت سرشار باشم. اما با شروع ترم جدید و کمی تاخیر، وظیفه جدیدی به من محول خواهد شد که تا ابد طوقش به گردنم است. همسرک می گوید ماه اک که بزرگ شود و مدرسه برود دوباره شروع کن و من فقط با لبخند به این آینده شیرین فکر می‌کنم.

به خانه نگاه میکنم و ته دلم یک تشکر عمیق است که مادرک آمد و یک آشفتگی عظیم را جمع و جور کرد و هر چه وسیله اضافه و به درد نخور بود همه را دور ریخت و خانه به یک نظم نسبی رسیده. تصمیم دارم ان شالله امروز تمام کمدها و کشوهای لباس را مرتب کنم و جای لباسهای همسرک را عوض کنم که در نبود من راحت‌تر به لباسهایش دسترسی داشته باشد. باید هر چه دارد اتو بزنم که کمتر درگیر اتو کشیدن و لباس شستن شود.

باید فردا گوشت آماده کنم و بسته بندی شده داخل فریزر بگذارم. البته که از ماه رمضان مرغی در فریزر نداریم و از آنجا که فراری ام از خوردنش فقط گوشت خریدم و حالا هم خریدنش را موکول کردم به بعد از آمدن ماه اک. البته دیگر مرغ نمی‌خریم. فقط بوقلمون آن هم سینه. نه بوی گند مرغ را می دهد نه خاصیت‌اش با مرغ قابل قیاس است.


دیروز بخش اعظم صبح تا ظهر در حال گرفتن آبغوره و زاری بودم. تمام شب قبل‌اش و صبح دیروز به این فکر می کردم که چرا یهو دعوا شد؟ و آرزوی می کردم ای کاش سکوت کرده بودم و بحث را کش نمی‌دادم. بین اشک شدنهایم، تمام حرفهایم را برای همسرک پیامک کردم. نوشتم که ده روزِ تمام است که دارم فکر می‎کنم که من چه کاری باید برای همسر انجام می دادم که ندادم که بعد از دو سال صبح زود بیدار شدن و لقمه گرفتن و تلاش برای سلامتی اش در حد توانم، هنوز باورش این است که سلامتی‌اش برای من مهم نیست؟؟ گفتم که حس می کنم هیچ کس وضعیت من را در این چند ماه درک نکرد حتی تویی که شب و روز کنارم هستی. گفتم که حس می کنم تمام راه تنها بوده‌ام (فقط حس‌ام این بود) و در حال حاضر هیچ کس متوجه نیست در چه وضعیت شکننده و حساسی قرار دارم و فردا هم که بچه بیاید، همه من را فراموش می کنند و فقط حال بچه را می پرسند و من دیگر اهمیتی نخواهم داشت. طفلی این معجزه کوچولو که توی دلم است.

و همسر در جواب حرفهای من همچنان معتقد بود من دست گذاشتم روی نقطه ضعف‌اش و اینکه من برای زحمتهایش ارزش قایل نیستم که فاکتور 80 هزارتومنی را انداخته ام دور و از خریت خودش خنده اش می‌گیرد که چرا اینقدر سخت کار می کند؟ و اینکه در مورد بچه عجله کردیم که دعوتش کردیم به این دنیای کثیف. اما من می‌دانستم که تنها دلیل اینکه گفتم فاکتور را انداختم دور، فقط به خاطر بدرفتاری هفته قبل‌اش سر همین موضوع بود. 

گشتم و فاکتور را پیدا کردم. بقیه حس های تلخم را نوشتم. نوشتم که چه شبهایی کنارت بودم و از ته دلت برای سلامتی ات از ته دل دعا کردم و تو بی خبر از دلم به من انگ بی توجهی می‌زنی.  گفتم که حس می کنم من خودمم برایت بکشم باز میگویی بهت بی توجهم. گفت کار تو مثل این بود که من میدانم تو حساسی پا برهنه برم داخل دستشویی و بعد بیایم دور تا دور خونه با پای نشسته راه بروم و من بهش گفتم که من اصلا نمی دونستم این موضوع جز نقطه ضعف هایش بوده. گفت تازگیها همه را از خودت می رنجانی. منظورش رفتارم با مادرک و خواهرک و خودش بود و من گفتم خوب نیستم اما حقم این همه احساس بدبختی نیست.

ته ته حرفها در جواب اینکه گفته بودم حس برده بودن دارم؛ نوشته بود تو خودت سرکار می رفتی و بهتر معنی بردگی را میدانی. تو شاه خانه ای و شاه خانه هم ایرادی ندارد یک سری کارها را انجام بدهد و یک جاهایی هم تابع باشد. ما با سوادهای این ساختمانیم اما الان جای پایینی ها را گرفتیم.

شب با حس خوب انجام شستشوهای لازم و مرتب بودن خانه، ظرف کوچک میوه خوری رو  اپن را پر از میوه کردم و دو لیوان شیر هم آماده کردم. وقت آمدنش یک سلام علیک ساده کردیم و از آنجا که من روبالشتی ها را شسته بودم وقت استراحت سرش را روی پای من گذاشت و آن وسطها که تکانهای ماه اک را با سرش که چسبیده به شکمم بود احساس کرد دستش را روی شکمم گذاشت. من اما هنوز بی تفاوت بودم. شب وقت خواب هم وقتی رفتم روی تخت، هفت پادشاه را خواب دیده بود و من همچنان علاقه ای نداشتم حتی دستش را لمس کنم. صبح برخلاف روز قبل که بی سرو صدا خانه را ترک کرد؛ خیلی معمولی فقط برای نماز صبح بیدارم کرد و رفت.


غ‌زل‌واره:

راستش احساس می کنم شرایط پیش رویمان یک جورایی برای همسر هم قابل هضم نیست. احساس می کنم او هم نگران است اما حرفی نمی‌زند و نتیجه اش می‌شود گیر دادن‌های من و او به هم. باید برای شیرین گذشتن این روزها تلاش بیشتری بکنیم. خیلی بیشتر




تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 12:43 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (5)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی