X
تبلیغات
رایتل

گاهی  دلم میخواد ماه اک تا همیشه تو دلم بمونه تا  خسرتش به دل همه بمونه و فقط مال خودم باشه.

خصوصا همسر که تازگیها بد منو می پیچونه به هم. انگار که اون به جای من آبستن یک اتفاق بزرگه و هر بار به بهانه ای اشک منو در میاره و تمام وجودم به رعشه میفته از شدت احساس بدبختی که تو وجودم به وجود میاره.

حالا می فهمم که چطور ساده و احنقانه زندگیا به طلاق می رسند. دقیقا وقتی که دعواها روی یک موضوع خاص بارها و بارها تکرار میشن و هیچکدوم از دو طرف قادر نیستند طرف مقابل رو درک کنند.

نمیتونم بگم در مقابل اون همه خس خوشبختی پست قبل الان چقدر احساس بیچارگی و بدیختی دارم

حال من این روزا عین هوای بهاره در عین حال یه خشم عجیبی درونم رخنه کرده اما در مقابل اینجور رفتارای همسر به شدت اخساس بدبختی و بیچارگی چنان چمبزه میزنه روی وجودم که از ماه اک خجالت می کشم که مامانش شدم.

همین عصری یه پست نوشتم که نمیتونم از همسر برای یک مدت طولانی دور شم اما الان... اینقدر اخساس بدبختی دارم که نه تنها از همسر بلکه دلم میخواد از همه آدمهای زندگیم دور باشم. برم یک جایی دور از دسترس که فقط من باشم و ماه اک. که وقتی برگردم که قدر من اونده باشه دست همسر

حالا دعوا سر چی بوده؟ ادامه دعوای هفته قبل که یک پست موقت رو چند ساعت توی وب منتشر کردم. سر نسخه ایشون که من لطف کردم خریدم اما بخاطر خط بد پزشک داروخانه اشتباه داده بود و همسر میگفت سلامتی من برات مهم نیست و البته که سال قبل هم بخاطر این توهم دعوای مفصلی کردیم.

الغرض  گاهی حس میکنم تو خونمون یک دیکتاتوری پنهان هست که داره له ام میکنه

یک دیکتاتوری که فقط من باید به قوانین اون عمل کنم و همه چیز یک طرفه است

احساس یه موجود بی ارزشو دارم که فقط باید بی اختیار به اون قوانین عمل کنه وگرنه محکوم میشه

و برای هر درخواستش اگر مهر زیاده خواهی بهش زده نشه، گوش شنوایی هم وجود نداره

یک مشارکت زبانی که همه چیزش یک طرفه است ؛همه چیزش

یک نوکر بی جیره و مواجب که فقط باید به دستورات پادشاه عمل کنه

شکمشو سیر کنه

سر ساعت سحری بده

سر ساعت افطار بده

با یک شکم گنده و جسم کم توان

که اگر هر کدوم سر وقتش انجام نشه به سیاه چال نوکرانی که از فرمان سرپیچی کرده اند گرفتار می شه و اگر هر چیزی رو به زبون بیاره منت محسوب میشه

اما پادشاه در تمام مواقع به خیالش داره لطف میکنه و حتی اگر لطفهایی رو که کرده به زیون بیاره چیزی از لطفش کم نمیکنه و محاله که منت به حساب بیاد


* همسر برای هر چیز کوچک بزرگی که تو خونه میخواد به من دستور میده. اینو بدع اونو بده چایی بیار ، لپ تاپتو روشن کن و قس علی هذا

اونم با این وضع سختی که این روزا دارم. برام وظیفه تعیین میکنه به اضافه ددلاینش که سرموقع انجام نشه همون قضیه سیاه چال و از این حرفا. و من حق هیچگونه مخالفتی ندارم وگرنه دعوا میشه اونوقت خودش اشک منو دراورده میگم دستمال به من بده میگه هرچی میخوای خودت بیار


+ فردا اومدم از عشق گفتم و لوس بازی نگید چرا. تو دعوا حلوا خیرات نمیکنند


+ دلخورم هم از همسر هم از مامان هم از این دوری که برای شرایط من خیلی لعنتی شده این آخریا که راجع بهش مینویسم


شنبه نوشت:

به اندازه ای احساس بدبختی دارم که دلم میخواد وجود نداشته باشم. همسر رو نمیفهمم. اونم منو نمیفهمه. حتی دلم میخواد اینجا هم ننویسم دیگه وقتی اینجا شده بود خونه شادیهام اما الان احساس میکنم شده ویرانه بدبختیها و احساسهای بد این روزهام. من الان نیاز دارم یکی محکم بغلم کنه و بگه آروم باش همه این حسها اشتباهه. همسر مرد خوبیه و عاشقته و کسی نمیتونه این مارو بکنه مگر خودش اما ظاهرن از دیشب داره لحظه شماری میکنه برای رفتن من که تنها بشه. بیچاره ماه اک که یه مامان داره که توان مدیریت این همه حس بد رو نداره و حتی نمیتونه ازش عذرخواهی کنه



تاریخ : شنبه 11 شهریور 1396 | 00:35 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی