X
تبلیغات
زولا

فردای آنروز، دخترک که روز قبل با یک کش موی پارچه ای سرخابی استفاده شده به استقبالم آمده بود و گفته بود چون دیر به دیر آنجا می روم برایم هدیه آورده و شب که پسردایی اش کوچک اش، کش را برداشته بود به زور آن را پس گرفته بود و گفته بود بیا غزل کش ات را بگیر؛ آمد و گفت حالا که ماه اک برایم عروسک خریده من هم برایش هدیه آوردم و دست کرد توی نایلونی که عروسکش بود و یک عروسک باریک که مشخص بود عمرش را کرده درآورد و داد به من. حس قدردانی اش با همه حساسیتهایش قابل تحسین بود. وقتی دید سعی کردم عروسک را بایستانم و نشد؛ گفت غزل این قبلا پرواز می کرد اما دوبار خورد زمین و خراب شد. آن وقت بود که من و مادر همسرک و خواهر همسرک زدیم زیر خنده.  به نظر میرسید همه چیز را زیر و رو کرده بود و تنها چیزی را که قدرت بخشیدنش را داشت و دلش می آمد داخل اسباب بازیهایش نباشد را انتخاب کرده بود برای هدیه به ماه اک.

حال خوبی داشتیم. بودن کنار خانواده همسرک بعد از چهارماه، دیدار دلچسبی بود. بعضی حرفهای قدیمی ها را تا وقتی در واقعیت اتفاق نیفتد متوجه نمی شویم. حسن ارتباط ما همان است که گفته اند؛ "دوری و دوستی". این دوری باعث شده هم ما برای آنها عزیز باشیم هم آنها برای ما و آن چند روزِ کم که در سال مجال با هم بودن داریم را قدر بدانیم و لذت ببریم.

آن روز عصر به پاساژ جدیدی که تازه افتتاح شده بود رفتیم اما پاساژش مصداق مغازه های کرج بود. ویترین های لوکس  اما خالی از اجناسی که قابل خریدن باشند. روز بعد آزمایشی که دکتر نوشته بود را انجام دادیم و شب مهمان خواهر همسرک بودیم.

روز آخر همسر را کشاندم تا پاساژ دوست داشتنی شهر و برای ماه اک خرید کردیم. عروسک دست دوز و کاسه و بشقاب کار دست سرامیکی جدا از سرهمی مخمل و بادی و شلوارهایش که برایش خریدیم عجیب به دلم نشست. تمام این چند روز بچه ها رفتند و آمدند و پرسیدند غ زل ماه اک برود مدرسه من چندم ام؟ ماه اک کی به دنیا میاد؟ ماه اک بره کلاس پنجم من چندمم؟  غ زل  ماه اک  اگر بزرگ بشه با هم ابر قهرمان میشیم. غ زل ماهک وقتی به دنیا بیاد چه کاری بلده؟

شب آخر هم چند بسته از پوشک خوبی که جاری به من سفارش کرده بود که خوب است و نزدیک پانزده تومن ارزانتر از تهران بود برای دو ماه اول خریدیم. وقتِ برگشت، صندوق را که چیدیم دستی کشیدم رو شکمم و گفتم مادر فدای تو که نیامده نصف صندوق را به خودت و تدارکات آمدنت اختصاص داده ای یکدانه کوچکم. راستش از این تغییر در وسایلمان ذوق مرگ بودم به خصوص برای پوشک هایش.

خواهر همسرک وقت خداحافظی صورتش غرق اشک شد و گفت ما را خیلی دعا کن، صورتم را که برگردانم دیدم مادر همسرک هم صورتش خیس شده. خواهر همسرک را در آغوش کشیدم و ته دل خدا را سپاس می گفتم که مرا قابل می دانند.

با همه اینها تازگیها خداحافظی کمی برایم آسان تر شده. وقتی روی صندلی جلو و کنار همسرک می نشینم و آهنگهای مورد علاقه مان را گوش می کنیم و غرق می شوم در عمق جاده و حضور بی بدیل عزیزترینم؛ دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم. همه وجودم می شود حضور در لحظه حال و لذت بردن از مسیر و سرعت و این حس دو نفره ای که شاید تا سالها آخرین باری بود که تجربه اش کردیم. در راه برگشت آهنگ های جدید که دانلود کرده بودم سفرمان را آراسته بودند و حالا با گوش دادن به هر کدام تمام خوشی آن لحظه ها در وجودم زنده می شود. تصویر آن جایی که پیاده شدیم ورمزرعه هندوانه دیم را تماشا کردیم و هندوانه و خربزه خریدیم . تصویر حوضی که با کمک همسرک با این شکم گنده از آن بالا رفتم تا با آب زلالی که از چاه پر می شد دستهایم را بشویم. و از همه فشنگ تر تصویر لحظه ای پیاده شدیم برای خوردن غذا. جای خیلی با صفایی نبود اما مرور خاطره هایمان و بودن فقط من و همسرک بی نظیرترین حس دنیا بود. یادآوری روزهایی که آرزوی سفر رفتن با هم را داشتیم و این رویایی بیش به نظر نمی رسید. آن لحظه که بدون اضطرابِ ایام آشنایی و قبل از ازدواج، از آینده مبهمی که آیا فردا چه اتفاقی می افتد؛ زیراندازی پهن کردیم و روبروی هم نشستیم بی شک یکی از زیباترین لحظه های دنیا بود. 

سفر که تمام شد همسرک برای آوردن آن همه وسیله خیلی خسته شد و رسیده و نرسیده فهمیدیم فردا صبح خانواده ام مهمان مان می شوند. اما آنقدر خسته بودم که توان هیچ کاری در خانه را نداشتم. شام خوردیم و خوابی آرام وجودمان را فرا گرفت



تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1396 | 06:42 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی