X
تبلیغات
رایتل

هر بار که یک جفت جوراب یا یک لباس یا کفش یا هرچیزی برایش می‌خریدم، تا یک هفته آن خرید کوچولوی دلبر، روی مبل یا میز ناهار یا هرجایی که می‌توانست جلوی چشم من باشد، می‌ماند تا من هر بار از کنارش رد می‌شوم ببینم و ذوق مرگ شوم و قربان صدقه دخترک نازدانه‌ام بروم که اینقدر خریدهایش قشنگ شده... از طرفی به نظر خودم من یکی از انرژی مثبت‌ترین و شادترین خانم‌های باردار بودم. هر کسی را می‌دیدم به نوعی ناله می‌کرد اما من آنقدر با این شرایط و این دوران کیف می‌کردم و زندهگی می‌کردم که نمی‌فهمیدم چرا اینقدر ناله می‌کنند و آنقدر منتظرند این بار شیشه به زمین برسد و تمام شود این دوران....


حالا اما مثل هفته قبل بی دلیل عصبی و خشمگین نیستم اما خوشحال هم نیستم. هر روز یک چیز خیلی کوچک می‌تواند انرژی منفی‌اش را به من منتقل کند و من را از کار و زندگی بیندازد و هرچه با تلفن و کار خانه و بیرون رفتن و حتی آرایشگاه رفتن هم سر خودم را گرم کنم، فقط کمی بهتر می‌شوم اما شادی به شکل قبل‌اش بر نمی‌گردد. البته که همچنان عاشق این دوران هستم و دلم نمی‌خواهد به این زودیها تمام شود اما....

منی که لحظه شماری می‌کردم برای آمدن سرویس‌اش و خریدهای کلی! ... سرویس‌اش را می بینم و نشسته ام. نایلون‌های آن همه خرید پنجشنبه از بهار را می‎‌بینم و نشسته‌ام. کالسکه و کریرش را می‌بینم و نشسته‌ام... روتختی که دلم می‌خواست را می‌بینم و نشسته‌ام... ذوق مرگ نمی‌شوم!!... قربان صدقه‌اش!!!! چرا قربان صدقه‌اش می‌روم اما انرژی مثبتی که داشتم را جایی گم کرده‌ام و تا نباشد دلم‌ نمی‌آید اتاقش را بچینم. دلم نمی‌خواهد بعدها و چند سال دیگر یادم بیاید که وقت چیدن اتاقش چقدر بی حال و ناشاد بودم... البته که غمگین نیستم اما من دلم شادی می‌خواهد

مطمئن نیستم اما شاید اگر تنها نبودم برا چیدن اتاقش!... شاید اگر خاله‌اکش بود که با جیغ و هیجان قربان صدقه‌اش می‌رود!... یا عمه‌اکش که با همان متانت دلش ضعف می‌رود!... من هم به وجد می‌آمدم و دستم را به زانو می‌گرفتم و با یک موزیک شاد اتاقش را می‌چیدم


تنها کاری که کرده‌ام اینست که یک بار جامعه کبیره را داخل اتاقش رو به تخت‌اش نشستم و خواندم و اینکه از دیروز بلوز و شلواری را که در خریدهای کلی پنجشنبه خریدم را پهن کرده ام وسط اتاقش و هربار می‌روم و نگاهش می‌کنم و لبخند پهنی روی صورتم نقش می‌بندد و قتی همان جا وسط اتاق توی همان لباسها تصورش می کنم که آغون آغون می کند و پاهایش را به زمین می کوبد.



غ‌زل‌واره:

+چقدر خوب است که نوشتن هست... چقدر خوب است که شماها هستید... حالا که اینها را نوشتم انگار درونم آرام گرفته و حالم خیلی بهتر است. ماهک طفلکم دو ساعت است که گرسنگی را تحمل کرده و حالا دارد خودش را می‌کشد و پاهایش را به درو دیوار می‌کوبد که زود باش

 

 

+ بالاخره بعد از یک ماه اِرور 1009 رفت و می‌توانم برنامه دانلود کنم واسه گوشی. بد توی خماری‌اش مانده بودم. این هم اسکرین شات تقویم فارسی منِ ندید بدید :)) با اینکه رنگبندی قشنگی دارد اما من دلم اذان گو می خواهد خوب چرا این اذان ندارد؟





تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 | 11:05 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی