X
تبلیغات
رایتل
هنوز باورم نشده است که تا چند ماه دیگر قرار است تمام زندگی‌ام؟! تمام زندگی‌مان!  زیر و رو شود... هنوز باورم نشده است که من قرار است مادر باشم... هنوز باورم نشده است این تکان‌های داخل شکمم مربوط به موجود خارق‌العاده‌ای است که با تمام کوچکی‌اش قادر است کل زندگی‌مان را کن فیکون کند... هنوز باورم نشده است که قرار است به زودی از موجودی پاک و ظریف مراقبت کنم... هنوز باورم نشده که با همین کوچکی‌اش اینقدر قدرت دارد... هنوز باورم نشده... اما او دارد تمام تلاشش را می‌کند که من اینها را باور کنم... 

گفته بودم که همان روز آزمایش من برایش یک دست کامل لباس new born خریدم؟! و بعدش یکی یکی کادوهای اطرافیان به مناسبت تبریک رسید!... و قبل از عید وقتی برای بچه‌های خواهرشوهر و برادرشوهر، به سلیقه پسرکوچولوی محبوبم عروسک عیدی خریدم، یکی هم برای ماه‌اکم خریدم؟! گل سرها و جورابهایش به مناسبت دادن خبر سلامتی‌ ماه‌مان به پدرک‌اش که معرف حضورتان بود و دو ماه پیش آن کاپشن سرهمی، بعدش عروسک‌ها و کالسکه و کریر و دو هفته پیش یک پیرهن قهوه‌ای گلدوزی شده و یک جفت پاپوش سپید؟!!!
جمعه هم که گذشت برایش یک قنداق فرنگی شیری خیلی بانمک  خریدم ....  یک ست بیمارستانی... و یک ست شانه و برس؛ قربانش بشوم... نشانه‌هایش روز به روز بیشتر در خانه به چشم می‌خورد و کم کم دارد جای خودش را باز می‌کند... به زودی قرار است تخت و کمدش از راه برسند و ماه کوچک ما اتاق کوچکتر را صاحب شود و ما مجبور شویم وسایلی مثل جارو برقی و بخارشور را هم به اتاق خودمان بیاوریم!!! این هم از اقتدار کوچکی که هنوز به دنیا نیامده :))

به ایام عید فکر می‌کنم. به روزی که جلوی آینه اتاق خواهرک ایستادم و گفتم می‌ترسم از اینکه شکمم بزرگ شود و اندامم بی ریخت!... و خواهرک دعوایم کرد که تو بیخود کردی به این چیزها فکر می‌کنی و به بچه استرس وارد می‌کنی...  اما حالا!!! هر روز که حس می‌کنم بزرگ‌تر شده ذوق می‌کنم و نوازشش می‌کنم که قوی‌تر شود کوچک یکدانه‌ام. چقدر تغییر کرده‌ام... به همسرک می‌گفتم این 9 ماه نه که کوچکمان رشد کرده است!... انگار این نه ماه برای آماده سازی تمام جوانب حضور این کوچک‌های بهشتی  در نظر گرفته شده است. خوب‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم این مهر تائید بسیار بزرگتری است بر این که مو لای درز کار خدا نمی‌رود. این کوچک‌های بهشتی هم باید رشد کنند... هم شرایط اطرافشان را مهیا کنند... حالا من با این شکم بزرگ هر روز خودم را در آینه برانداز می‌کنم و به جای استرس از بی ریخت شدن ذوق مرگ می‌شوم که در من کوچکی، جان تازه گرفته و دونفری تا اینجای راه را با موفقیت پشت سر گذاشته ایم... راستش تا اینجای کار فقط شکمم بزرگ شده و همسرک مرا تشویق می‌کند که تا اینجا خوب پیش رفته‌ای... همینطور تا آخر ادامه بده :))

غ‌زل‌واره:

+ ماشاللّه ولا حول ولا قوة الّا باللّه

+  تا دو روز پیش خوشحال بودم که عین یک آدم عادی داریم دو نفره زندگی می‌کنیم که از صبح دیروز که بیدار شدم رگ سیاتیکم گرفته و به سختی خم و راست می‌شوم و مانده‌ام با این گرفتگی چه کنم؟!! و به چند ماه گذشته فکر می‌کنم که همسرک هربار با یک دلیل الکی نگذاشت که یوگای بارداری را ادامه بدهم. آن موقع این بلا سرم نمی‌آمد. 

+قصد محکمی داشتم که برایش صورتی نخرم اما چند دست از لباسهای هدیه‌اش صورتی است و ست بیمارستان به سلیقه پدرش هم و بعضی وسایل هم که می‌پسندی متاسفانه جز آبی و صورتی رنگ دیگرای ندارد 0_0 ... اینکه جا افتاده صورتی دخترانه است و آبی پسرانه! به نظرم چیز مسخره‌ایست... قصد دارم اتاق کوچکمان را با رنگ‌های مختلف پر کنم. 

+ در مورد چله و نگرانی‌هایش بگویم که شروع کردم. از همان روز که نوشتم... راستش اعتقادات آدمها با هم متفاوت است... من معتقدم خواندن قرآن تاثیر بزرگی روی این کوچک‌هایی که تازه روح خدا درشان درمیده شده دارد... از طرفی خاطرم نیست متن شعر را اما در ادبیات شعری داشتیم که معنی یکی از بیت‌هایش این بود:" به من دعاهای جانسوز بیاموز..." و من معتقدم ما هرچقدر هم دعا کنیم خیلی از مسائل را نمی‌بینم و به نظرمان نمی‌آید که در موردش دعا کنیم... آنوقت همین  صحیفه سجادیه و دعاهایی مثل آن را وقتی می‌خوانی تازه می‌فهمی چه حرف‌های قشنگی می‌شود به خدا گفت که در حالت عادی به ذهن ما نمی‌رسد... اینست که دوست دارم همت کنم و بخوانم آن چیزهایی را که دوست دارم

+ زهرا جان از سعی در اصلاح رفتار در این دوران گفته بود... فکر می‌کردم در این زمینه تلاشی نکرده‌ام اما تازه دیروز فهمیدم آن ایراد بزرگ را چقدر برای رفعش تلاش کردم... همان عیبی که اشکهایم برای بودنش ریخت و گفتم خدایا نمی‌خواهم ماه‌کم یک لحظه چنین حس‌هایی را در طول عمرش تجربه کند و دلم می‌خواهد به معنای واقعی زندگی کند و سخت نگیرد... و حالا خیلی بهتر شده‌ام و در تلاشم که تا آمدنش کاملا رفع شده باشد اگر خدا بخواهد


تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396 | 11:14 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (10)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی