X
تبلیغات
رایتل
با خودم روزهای گذشته را مرور می‌کردم و اینکه آنقدر روزها سریع می‌گذرند که بعضی اتفاق‌ها به نظرم خوابی بیش نبوده. به دو هفته پر از جنب و جوشی که قبل از این هفته گذشت... به خریدهای دلچسب و مناسبت‎ها و مهمانی‌ها و گشت و گذار‌های بی مثال‌ش... به همه اتفاق‌هایی که فقط بخشی از آنها در اینجا ثبت شده است... به ماه‌اک کوچکم که در عرض سه هفته آنقدر بزرگ شده است که خودم هیجان زده شده‌ام... به تغییرات خودم که 13 خرداد مادرک گفت چقدر لاغر شده ای و به حالا که عکس‌هایم را می‎بینند و می‌گویند کمی لپ آوردی و آبی زیر پوستت آمده... به تکان‌های ماه کوچکم که آنقدر قوی شده که تکان خوردن کل شکمم گواه رشد این معجزه عظیم است و همسرک از آن طرف سالن می‌تواند تکان‌ها را ببیند... به...

راستش در حیرتم از این همه سرعت... از این که روزها آنقدر سریع می‌گذرند که حس می‌کنم عقب‌ام. خاطرم هست که قبل از ازدواج صبح‌ها وقتی چشم باز می‌کردم و می‌دیدم که روز دیگری رسیده؛ استرس می‌گرفتم و با نگرانی بیدار می‌شدم که وای یک روز دیگر هم آمد. اما وقتی سه سال پیش در برنامه اردیبهشت دکتر بابایی‌زاد گفت:" دلیل چنین استرس‌هایی، زندگیِ نکرده است."... من تازه فهمیدم تمام آن روزها به جای آن که تلاش کنم بهتر باشم و شاد؛ فقط ایام گذرانده‌ام و سردرگمی‌ها مجال اندیشیدن و زندگی کردن را از من گرفته بوده است.  یادم نیست بعد از ازدواج هم این حس‌ها را داشتم یا نه!!! اما از زمانی که دلیلش را فهمیدم سعی کردم زندگی کنم. چون آن روزهایی هم که دلیلش را فهمیدم دوباره دچار اضطرابهای شدیدی شده بودم؛ البته این بار از فکر نداشتن همسرک؛به خصوص به دلیل ترددش در راه‌های دور و خطرهای راه و ترس دور شدن خودم از خانواده و تنها شدن و افسرده شدن....

تا دو هفته بعد از عروسی آن نگرانی‌ها در ابعاد کوچکتر در درونم خودنمایی می‌کردند. نشان به آن نشان که سه شنبه دوم به محض باز شدن چشمانم، به همسرک گفتم حالم بد است. به او نگفتم اما که وحشت‌زده بودم از اینکه آن حس ترسناک دوباره تشدید شود. فقط حاضر شدم و از خانه زدیم بیرون. مجبور بودم سر کلاس حاضر شوم. شب که خسته و کوفته به خانه برمی‌گشتم؛ لبخند پهنی روی لبم نشست وقتی متوجه شدم که به خاطر مشغله‌های مثبت؛ حس ترسناک صبح همان صبح زود بار و بندیلش را جمع کرده و رفته است.

بعد از عروسی زندگی‌ام از این روز به آن رو شد. تمام برنامه زندگی‌ام عوض شده بود... خانه‌داری! چیزی که آرزویش را داشتم. چرخ زدن و کار کردن در خانه‌ای که خانمش من باشم. محیط کار جدید زمین تا آسمان با محیط‌های قبلی فرق داشت. حس مفید بودن به منِ اعتماد به نفس از دست داده، می‌بخشید.حس زندگی کردن در درونم جریان پیدا کرده بود. استرس‌های تهیه جهیزیه تمام شده بود و حالا هر چیزی به بهترین شکل در جای خودش قرار داشت. یک خانه بزرگِ پر نور و روشن با ته مانده‌ی بوی رنگ و وسایل نو که همه‌اش مال من و همسرک بود. خاطرم هست دست به هر چیزی می‌زدم اول می‌گفتم خدایا شکر و دعا می‌کردم برای پدرک، مادرک و حتی خانواده همسرک. دو ماه اول از صبح تا شب در خانه کار می‌کردم اما کارها تمام نمی‌شد. یادم هست روزی که از خرید سوپر مارکت برمی‌گشتم، خانمی با یک بسته سبزی جلوی من راه می‌رفت و من با حسرت در دلم می‌گفتم کی می‌شود سرم خلوت شود و من هم بتوانم سبزی بخرم!! من تا دو ماه بعد از عروسی که خانواده‌ام آمدند؛ سبزی فریز شده نداشتم :). روز جهاز چینی جای یخچال درست نشد و در یخچال باز نمی‌شد که بشود روشن‌اش کرد.

همان روزها تمام درونم متحول شد. همه ترس‌ها رفتند و من ماندم و تنهایی‌های دلچسب و این خانه آرزو... حالا دو سال است که همان تنهایی که در حد مرگ از فکرش ترسیده بودم؛ بهترین همنشین این روزهای زندگی من شده. با همه وجود دوستش دارم اما حقیقتش از این وابستگی بین‌مان می‌ترسم. البته به نظر می‌رسد با آمدن ماهک بین ما هم فاصله عمیقی بیفتند.

داشتم از ترس گذر روزها می‌گفتم!! حالا که نزدیک دو سوم راه طی شده... حالا که ماهک هر روز بزرگتر می‌شود... حالا که به چند ماه گذشته فکر می‌کنم... حالا که فکر می‌کنم کم گذاشته‌ام... حالا که فکر می‌کنم باید ذکرهای بیشتری می‌گفتم و دعاهای بیشتری می‌خواندم... حالا که غمگینم از نخوردن ماهی در سه ماهه اول(به دلیل سردی شدید آن روزها و فراری بودن از ماهی)... حالا که هنوزم که هنوز است به ندرت با ماهک حرف می‌زنم... حالا که هنوز هم درست غذا نمی‌خورم چون هیچوقت علاقه وافری به غذا خوردن نداشته‌ام... حالا که قوت روزانه‌ام میوه است... حالا که بادام‌ها دست نخورده مانده‌اند... حالا که وقت کمی باقیمانده و می‌ترسم هنوز هم نتوانم چله بگیرم برای دعاها و نیایش‌هایی که دلم می‌خواهد انجام بدهم و حس می‌کنم حق ماهک است به گردن من... حالا که هنوز نمی‌دانم کجای این کره خاکی و زیر دست چه کسی ماهک به دنیا می‌آید... حالا که کم کم شمارش روزها دو رقمی می‌شود... حالا که فکر می‌کنم وقتم برای تنها بودن و انجام دادن کارهایی که تنها بودنم آنها را پیش می برد کمتر و کمتر می‌شود... حالا که می‌ترسم از روز زایمان... حالا که هزارجور فکر خوب و ناخوب در ذهنم می‌چرخد... دوباره صبح‌ها که بیدار می‌شوم نگرانم از آمدن یک روز جدید... شدت  این حس به اندازه قبل از ازدواج نیست اما هر روز که بیدار می‌شوم حس می‌کنم چقدر وقت رفتن نزدیک است. چقدر وقتم تا آمدن ماهک کم است... چقدر کار نکرده دارم... چقدر راه نرفته... چقدر..... کاش این روزها کش می‌آمد... کاش کــــــــــــــــــــــــش می‌آمد

دوست نوشت:
+فتانه جان کجا رفتی بانو؟ خوبی؟
+ دکتر رخساره عزیز هنوز هم اینجا می‌آیی؟ خوبی؟


برچسب‌ها: حس خوب زندگی
تاریخ : چهارشنبه 14 تیر 1396 | 11:20 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی