X
تبلیغات
رایتل

آخرین امتحانات را گرفتم... آخرین برگه‌ها را تصحیح کردم... آخرین نمره‌ها را ثبت موقت کردم... و حالا منتظر آخرین اعتراضات به نمره‎ها در این دوره شیرین رو به پایان زندگی‌ام هستم....

به جرات می‌توانم بگویم که این دوران شیرین‌ترین دوران کاری زندگی من بود... دورانی که از همین حالا دلتنگ‌اش هستم... دلتنگ خانم خودم بودن بدون اینکه بالاسری با تحقیر و غرور تمام مرا زیر سوال ببرد... دلتنگ اختیاراتی که با اعتماد به من واگذار شده بود... دلتنگ روزهایی که کسی حتی نپرسید چرا فلان موقع آمدی و فلان موقع رفتی... دلتنگ مرخصی‌های بی منت... دلتنگ وقت آزادهای بی دغدغه که کنار دوست‌ها و همکارها نشستیم و گفتیم و خوردیم و خندیدیم.... دلتنگ احترام‌هایی که دیدم... دلتنگ احترام‌هایی که گذاشتم.... دلتنگ حریم‌هایی که حفظ شده... دلتنگ همکاری‌هایی که دوستی صمیمی شد... دلتنگ بحث‌های دسته جمعی آخر وقت، داخل دفتر اساتید... دلتنگ روزهای سرد دانشگاه که از ته دل می‌لرزیدم و نیم ساعتی باید به شوفاژ می‌چسبیدم تا گرم شوم... دلتنگ شلوغی های کلاس... دلتنگ آن کلاس پر جمعیتی که به هیچ صراطی مستقیم نبودند... دلتنگ باهوش‌ترین کلاسم که باهوش‌ترین دانشجو را داشتم و لذت می‌بردم از دیدن کدهای بهینه و پر از خلاقیت‌اش... دلتنگ کم هوش‌ترین کلاسم که با وجود طلب حلالیت در جلسه آخرش، هنوز عذاب وجدان دارم که این ترم آخری چقدر سرشان بداخلاقی کردم چون به شدت بی نظم بودند و غیر فعال؛ آنقدر که حتی دلم نمی‌خواست درسی بدهم... دلتنگ گستاخی دانشجوها مثل آن روزی که برای اعتراض به سر و صدای کلاس بغلی آمدم و دیدم دانشجوی گستاخ کلاس پشت سرم است و وقتی پرسیدم تو اینجا چه کار می‌کنی؟ گفت: "استاد گفتم یک مرد پشت سرتون باشه" و من از گستاخی و جسارتش نمیدانستم بخندم یا عصبانی باشم... دلتنگ اولین جلسه‌ای که تدریس داشتم و دستها و صدایم می‌لرزید و هول کرده بودم که چه باید بگویم... دلتنگ توصیه های همسرک که این را بگو و این کار را بکن... دلتنگ آن کلاسی که به اجبار به من انداختند و سه‌شنبه‌های آن ترم بدترین روز هفته‌ام بود چون فردایش کلاسی را داشتم که نمی‌خواستمش... دلتنگ چهارشنبه‌هایی که بچه ها را تا آخرین لحظه نگه می‌داشتم و می‌گفتم اگر نتیجه عملی کار را ارائه ندهید؛ یک نمره از میانترم را از دست دادید... دلتنگ چالش‌هایم برای اینکه ببینم چه روشی باید در پیش بگیرم که بچه‌ها را مشتاق‌تر کنم... یا منِ بد نمره باید چه ترفندی در نظر بگیرم که به بچه ها امتیازهای بیشتری بدهم تا نمره های بهتری بگیرند... دلتنگ شبهای زمستان که از داخل پارک نزدیک خانه رد می‌شدم و هلاک بودم از خستگی اما خوشحال... دلتنگ آن خستگی‌های شیرین که تمام وجودم را لبریز رضایت خاطر می‌کرد... دلتنگ روزهایی که اعتماد به نفس از دست رفته‌ام در محیط کاری قبلی را رفته رفته ترمیم می‌کرد... دلتنگ صبح زودها بیدار شدن که خودش استرس بزرگی بود... دلتنگ شبهای قبل از کلاس که استرس رفتن داشتم که ای وای باز هم باید صبح زود بیدار شد... دلتنگ هدیه گرفتن از دانشجوها... دلتنگ استاد استاد گفتن‌ها (نه برای اینکه احساس استاد بودن داشتم... من فقط یک مدرس بودم. لحن گفتن‌شان شیرین بود.. گاهی با التماس... گاهی با مهربانی و شاید گاهی با حرص و غیض). دلتنگ می‌شوم برای اردیبهشت سر سبز‌اش... برای زمستان‌های خیلی سردش... دلتنگ می‌شوم برای خیلی از چیزهایی که حالا در خاطرم نیست و همه اینها به خاطر داشتن شیرین‌ترین معجزه خداست که این روزها در دلم لانه کرده است. دلم برای خیلی چیزهای این زندگی بی دغدغه‌های مادرانه تنگ می‌شود و می‌دانم از حالا به بعد هرچقدر هم شاد باشم همیشه یک دلواپسی و دل‌نگرانی برای قلبی که قرار است خارج از سینه‌ام بطپد خواهم داشت. آه چقدر دلم تنگ می‌شود...


غ‌ـزل‌واره:

+ با اینکه دانشگاه یک رئیس از نظر من بیمار روانی دارد که مرض تحقیر و ترور شخصیت افراد را دارد اما خدا را شکر من همیشه دور از وظایف مهم به غیر از تدریس ایستادم و همین باعث شد برخورد ناخوشایندی بین من و او پیش نیاید.




تاریخ : پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 | 12:24 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی