X
تبلیغات
رایتل
پاکت بزرگ بیسکوییت هیت را گذاشته‌ام کنار دستم و گیج خواب به حال و هوای خودردرگیری این روزهایم فکر می‌کنم. بچه اول بودم. آرام(به لحاظ روانی)، خونسرد، اجتماعی، شلوغ، بی دغدغه و به شدت مستقل. هیچ کس را برای انجام کارهای شخصی و درس و مدرسه ام قبول نداشتم. نه که وسواس داشتم؟! نه. فقط اعتماد به نفس به جا و خوبی داشتم. همیشه روی دور کُند بودم و همه کارهایم را آرام و سر صبر انجام می‌دادم. در عوض همه چیزم نظم داشت. از یک جایی به بعد استرس جای آرامشم را گرفت و به مرور اعتماد به نفسم از دست رفت. البته همچنان کسی را برای انجام کارهایم قبول نداشتم اما اعتماد به نفس شخصیتی‌ام به شدت کم شده بود. همین کاهش اعتماد به نفس نقطه‌های تیره‌ای در زندگی‌ام کاشت که گاهی دلم می‌خواهد با یک پاک کن قوی برای همیشه پاک‌شان کنم.

سالها گذشت اما برخلاف همه بچه اولی‌ها، برخلاف همه سالهای استقلالم در انجام کارهایم؛ مادرک چند سال آخر حسابی لوسم کرد. من فقط سر کار می‌رفتم و در خانه دست به سیاه و سپید نمی‌زدم. از اول از لحاظ جسمی ظریف و ضعیف بودم. آنقدر که مادربزرگ همیشه می‌گفت روز خواستگاری به داماد می‌گویم:"نوه من را اذیت نکن دخترمان جان کار سخت و زیاد ندارد" حیف که عمرش کفاف نداد و نبود و ندید روزهای شادی‌ام را.. آنقدر که وقتی کار پیدا کردم، یک شب که مثلا خواب بودم! صدای پدرک را می‌شنیدم که به مادرک می‌گفت: " توانش را ندارد کار کند. مریض می‌شود." ضعیف بودن نه به این معنی که زود مریض شوم !... فقط خیلی زود خسته می‌شوم.

حالا ساعت 5:30 بعد از ظهر است و من احساس می‌کنم از شدت خستگی کم مانده که جانم در برود... سه روز است که درگیر سر و سامان دادن به مرغ و گوشت هستم. نه که اینقدر زیاد بوده که سه روز طول کشیده باشد ها. نه!... شنبه به همسرک بن ماه رمضان دادند. از آنجایی که به عمرم مرغ درسته خورد نکرده بودم، بعد از افطار مرغ‌های درسته را بردیم مرغ فروشی که خورد کند. تا مرغ‌ها خورد شود قرص‌های آهنی را که دکتر تجویز کرده بود گرفتم و از ساعت 10:30 تا 11:30 مرغ می‌شستم. دیگر توان ریز کردن فیله ها و بسته بندی نداشتم. چیدم داخل قابلمه و خوابیدم. به خاطر سحر بیدار شدن‌ها خوابم بهم ریخته و این بی نظمی در خواب خستگی‌ام را تشدید می‌کند. دیروز نزدیک ظهر فیله‌ها را خورد کردم... بخشی را چرخ کردم و بسته بندی شده گذاشتم داخل فریزر. تازه نوبت گوشت‌های گوساله شد... بعد از خورد کردن گوشت‌های گوساله، برخلاف همیشه که گوشت خورشتم  گوسفندی است؛ این بار به دلیل زیادتر بودن گوشت گوساله  نسبت به آنچه که همیشه می‌خریدیم، چند بسته خورشتی از گوشت گوساله آماده کردم و داخل فریزر گذاشتم. بقیه را داخل یخچال گذاشتم تا همسرک بیاید و گوشت گوسفندی بگیرد تا چرخشان کنم. قبل از افطار که از راه رسید، گوشت خرید اما توان من فقط در حد شستن گوشت‌ها بود. آنقدر که خوابالود بودم و خسته.

سحر امروز کمی نان خشک برشته که مادرک از زادگاهم آورده بود؛ با ماست و موسیر خوردم و صبح یک لیوان شیر و چند عدد خرما. و این همه غذای امروزم است. حتی میل به ناهار هم نداشتم. یعنی بدم نمی‌آمد چیزی بخوردم اما نه بوقلمون!!! راستش اگر به خودم بود هنوز هم مرغ و بوقلمون نمی‌پختم... اصلا شاید تا آخر عمر. با خودم فکر می‌کنم که اگر روزه گرفته بودم؛ سنگین‎تر بود!... از ساعت 11 گوشت‌های گوسفندی را آوردم و خورد کردم و کل گوشتهای دیروز و ا مروز را سه بار چرخ کردم و بسته بندی کردم. ساعت نزدیک چهار بود که کارم تمام شد و من حتی نرسیده بودم یک جارو به خانه بزنم و حمام کنم. گوشت و حبوبات آش ماسولا را بار گذاشته بودم و هنوز کار زیادی دارم تا افطار حاضر شود.

خسته ام. خیلی خسته ام. از فکر و احساس اینکه چرا عُرضه جمع کردن خانه را ندارم؟ چرا بعد از 2 سال هنوز اینقدر برای هر کاری باید زمان بگذارم؟ چرا خانه نظم نمی‌گیرد؟ چرا من هنوز کدبانو نشدم؟ چرا امروز حتی مجال ناهار خوردن نداشتم؟ چرا سه روز است فراموش می‌کنم به این طفلک معصوم توجه بکنم؟ چرا چرا چرا؟ مادرک می‌گوید یکی از دلایل فرز نشدن‌ات این است که کسی در خانه‌تان را سرزده نمی‌زند... که کسی مهمانت نمی‌شود... که مجبور نبودی سریع کار کنی. بچه که بیاید همه چیز درست می‌شود. مجبوری کارهایت را در زمان خواب بچه با سرعت تمام انجام دهی. مجبوری خودت را به همه کاری برسانی اما بچه داری کنی. وقتی برایش شرایط این سه روز را گفتم؛ برخلاف من که فکر می‌کردم کاری نکرده ام میگفت:"این همه کار کردی؟! باز هم از خودت ناراحتی؟". کاش مثل مادرک فکر می‌کردم!... راستیاتش این فکرها، درگیری امروز و دیروزم نیست. دو سال است که درگیرم. قبلا هم بود اما به شکلی دیگر. 

بحران خبر بارداری که گذشت و کمی با مسئولیتش کنار آمدم آرامش خاصی بر وجودم حکم فرما شد اما از هفته قبل که بطور جدی به رفتن به خانه پدری برای زایمان فکر کردم؛ تمام آرامش فکری‌ام به باد رفته. غرغرو شده ام و نامهربان با خودم. این زمان کم می‌آوردن هم نور علی نور شده و مغزم را حسابی پیاده روی می‌کند.

غ‌ـزل‌واره:
+ یکی از بزرگترین آرزوهایم این‌ است که خانه آنقدر مرتب و منظم باشد که فکرم آرام بگیرد و بین این آرامش، کمی دستمال تزینی بدوزم یا درست کردن دسر یا پختن کیک یاد بگیرم اما تمام هنرم شده کارهای روزمره‌ای که ... کاش توان بیشتری داشتم و سرعت عمل بالاتری

+ باز هم ماه رمضان شد و مهمانی‌های سالی یک بار خانواده همسر شروع شد و طبق معمول هر سال ما نیستیم و به دلیل شرایط کاری همسرک، هیچوقت هم نخواهیم. به همسرک می‌گویم باز هم به فامیل ما که بعضی مهمانی‌هایشان را یا نگه می‌دارند تا وقت حضور ما یا تکرار می‌کنند. راستش آنقدر این دو سال مهمانی نرفته‌ام که وقت پیش آمدنش هم عزای رفتن می‌گیرم اما راه که دور باشد همه چیز غاز همسایه می‌شود.

+ دلم برای خودِ شادم تنگ است. دلم یک غ‌ـزل فوق فعال می‌خواهد. غ‌ـزلی که همیشه برایم یک رویا بوده. نمی‌دانم بدنم چه ایرادی دارد که حتی وقتی باردار هم نبودم زیاد احساس خستگی داشتم و این اجازه تلاش زیاد را از من می‌گرفت. از طرفی موانع ذهنی‌ام آنقدر زیاد است که اجازه نمی‌دهد کاری را شروع کنم یا اینکه کامل به پایان برسانم

+ اولین بار بود که این غذا را پختم اما با وجود همه خستگی و غرغرهای درونی‌ام، عالی شده بود.

+ التماس دعا دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد

بعد نوشت:
نزدیک یک نیمه شب بود که روی تخت دراز کشیدم و به بیدار شدن دو ساعت بعدش فکر میکردم که ماه‌اکم شروع کرد به ابراز وجود. سحر خندیدم و به همسرک گفتم قربونش برم تا توانست به خاطر زحمتهای امروز تشکر کرد و نازم کرد.



برچسب‌ها: زندگی
تاریخ : سه‌شنبه 9 خرداد 1396 | 10:08 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی