X
تبلیغات
رایتل

با صدای زنگ موبایل همسرک بیدار می‌شوم و کلمه آمینیوسنتز توی ذهنم تکرار می‌شود. صدای دلنشین باران تمام فضا را پر کرده. تمام شب کنار رودخانه قدم زده بودم و به آمنیوسنتز فکر کرده بودم. همسرک و نازدانه؛ یا نبودند یا نداشتمشان. پس اگر نداشتمشان آن همه نگرانی کنار رودخانه برای چه بود؟ برخلاف همه روزهای دیگر که با آرامش بیدار می‌شوم؛ قلبم آشوب است. سعی می کنم فقط صدای قطره های باران را بشنوم نه صدای نگران کننده‌ی ذهنم را. دستم توی موهای همسرک است و نوازشش می‌کنم که قرار است صبح به این زودی و زیر این بارانِ تند از خانه را ترک کند... اما واقعیت چیز دیگریست. نوازشش می کنم چون به نوازش نیاز دارم. چون دلم می خواهد کسی دستش را بگذارد روی قلبم و بگوید آرام باش... همه چیز خوب است و من آرام آرام شوم.

به سختی بلند می‌شوم. سردم است. جلیقه کنار تخت را تنم می کنم و با چشمهای بسته پاهایم را روی زمین می گذارم و بلند می شوم. از فریزر نان در می آورم و نان‌های یخ زده را داخل فر می گذارم. بعد از یک دقیقه که می‌خواهم نان‌ها را باز کنم دستم به لامپ گرمایش فر می‌چسبد. اهمیتی نمی‌دهم و با عجله وسایل را آماده می‌کنم. در حال لقمه گرفتنم که چشمم به دستم می‌ افتد که می‌سوزد. آنقدر بد سوخته که سفید شده. می‌دانم جوابش چیست اما می‌گویم سوختم!! و او بدون تفکر می‌گوید مگر بار اولت است؟!... با خنده زورکی و بدون انرژی می‌گویم حرف تازه‌ای بلد نیستی؟ می‌گوید باید بیشتر مراقب باشی جایش روی دستت می‌ماند ... و من می مانم و حسرت یک دلسوزی ساده و دستی که روی سرم کشیده شود.


تند تند پنیرها را روی نان می‌کشم و پسته‌ها را لای نان می‌گذارم و لقمه ها را می‌پیچم و با خدا حرف می‌زنم... می‌گویم خدایا من دلم بچه خواست! اما سالمش را‍‍!! خدایا تمام رویای دهه بیست زندگی‌ام داشتن کودکی سالم بود و خودت می دانی چقدرخوابش را دیدم و عین واقعیت  حس‌اش کردم. خدایا همیشه دوست داشتم اما سالمش را می‌خواستم و می‌خواهم. خدایا درست است که می‌گویم هنوز حس خاص و متفاوتی ندارم... درست است که هنوز هم نمی‌توانم برایش حرف بزنم اما هر دو می‌دانیم که چه بخواهیم چه نخواهیم تغییراتی درون من رخ داده که این ماهی ‌اک چند سانتی تمام  وجودم را به خودش اختصاص داده. خدایا لطفا این بچه سالم باشد.

همسرک با عجله آماده می‌شود و می گوید زود باش دیر است. هر چه گرفتی کافی است و من می دانم که هنوز وقت دارم که لقمه های بیشتری بگیرم . این مکالمه تکراری هر روز است.... از زیر قرآن ردش می‌کنم و برای سلامتی اش آیة‌الکرسی می‌خوانم. وضو می‌گیرم و بعد از نماز، سر جانماز اشکهایم می ریزند و دوباره التماس


غ زل‌واره:

+هنوز جواب حاضر نشده. هر چه به تاریخ جواب نزدیک‌تر می‌شویم نگرانی‌ام بیشتر می‌شود.  و چیزی که مثل خوره به جانم افتاده این است که مبادا اگر جواب خوب بود همان یک درصد کاذب باشد؟؟ خدایا ....

+ اصلا نمی‌دانم چرا اینقدر آمنیوسنتز در ذهنم تکرار شده بود. الهی که همه چیز خوب باشد و نیاز به این یکی نباشد.



تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 | 14:28 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (14)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی