X
تبلیغات
رایتل

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش ، من بودم که می‌دویدم

هستی اش در من ریشه داشت،

همه من بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟


  

  

دو ساعت تمام خیابانها را پرسه زدم... ترسیدم... فکر کردم... لبخند زدم... دوباره ترسیدم... و باریدم. به صبح فکر می‌کردم؛ به دل‌دردهایی که همچنان ادامه داشت. به این تاخیر! به تمام زندگی‌ام... به تواناهایی‌هایی که در خودم نمی‌دیدم... به سختی راه... به همه ضعف‌ها و نقص‌ها... وارد فروشگاهی شدم تا سرم گرم شود و فراموش کنم. نیم ساعت لابلای لوازم خانه‌اش پرسه زدم و با هیجان تمام باکسی که در نظر داشتم را پیدا کردم و خریدم... اما ترس و بهت چنان وجودم را گرفته بود که خلاص شدن از دستش به این سادگی‌ها نبود. همین که از مغازه خارج شدم؛ هجوم افکاری که هر لحظه‌یشان یک رنگ بود، در مغزم فوران کرد. هوا سرد بود و جای نشستنی نبود. گاهی حس می‌کردم یارای ایستادنم نیست اما باید محکم می‌بودم. همه چیز در ذهنم در حال مرور بود. راستش حتی اگر دلت نخواهد؛ اما فکر بودن و نبودنش در روزهای تاخیر، ذهن آدم را بدجور درگیر می‌کند. تا قبل از آن روز، تمام تلاشم را کرده بودم که فکرش را نکنم... که همه چیز را عادی فرض کنم؛ مثل تمام سالهایی که این اتفاق می‌افتاد و من آرام و شاد به زندگی‌ام ادامه می‌دادم و هیچ چیز ذهنم را درگیر نمی کرد. حالا اما 5 روز گذشته بود و دل‌دردها تمام نشده بود و تحملم تمام شده بود. حتی نتوانسته بودم صبر کنم که همسرک برود و خودم تنها باشم و شاید با حال بهت زده ام او را شگفت زده کنم. با حالتی گنگ سر میز ناهار نشسته بودم که همسرک نگاهی به پایین انداخت و با خنده ای گفت آنقدر هم قرمز است که اصلا هیچ جای شکی برایت نماند. اما خوب می‌فهمیدم که خنده او هم از سر بهت است! تصویر آن دو خط قرمز از پیش چشمم محو نمی‌شد. یاد محیا افتاده بودم و خط دوم کمرنگ و داستانهای دردناکش... دو ساعت تمام شده بود و من از صبح، ده بار تمام شش ساعتِ صبح تا نزدیک ساعت 12 را مرور کرده بودم.

نشسته بودم روی صندلی و همان خانمی که زورش آمده بود جوابم را بدهد؛  خونم را گرفته بود و به بسته آبمیوه و خوراکی اشاره کرد که بخورم تا حالم بد نشود... در همان حال که آبمیوه بدمزه را خورده بودم که فقط ضعف نکنم؛ چشمم افتاده بود به خانمی همسن و سال مادرک که با یک کری‌کات سورمه روبرویم نشسته بود و نوه چند روزه‌اش را آورده بود برای آزمایش و با چنان عشقی به نوزادشان چشم دوخته بود که یک آن، مادرک را جای او تصور کرده بودم و تا به خودم بیایم تمام صورتم خیس شده بود از فکرِ خوشحالی مادرک‌ام. سریع باقیمانده آبمیوه را داخل سطل انداخته بودم و از آزمایشگاه خارج شده بودم. بعد از یک ساعت و نیم پرسه زدن و خرید؛ رسیده بودم به مغازه‌ای که تا چند ماه پیش هر بار برای دیدن راکر‌هایش حتما چند دقیقه‌ای پشت ویترین می‌ایستادم و دور از چشم همسرک کمی هم لباسهایش را دید می‌زدم. بدون هیچ درنگی وارد شده بودم و با دقت همه لباسها را بررسی کرده بودم. حال بدی داشتم. در بهت عظیمی فرو رفته بودم و هیچکس نبود که برایش از حالی بگویم که عین بختک رویم افتاده بود. باید با یک چیزی این احوالات را تعدیل می کردم و شاید این بهترین گزینه بود. تصمیم داشتم یک تکه کوچک محض بهبود حالم بخرم اما منی که تا آن لحظه ترسیده بودم و ناراحت؛ با دیدن آن همه لباس کوچک نتوانسته بودم مقاومت کنم و از بین بادی و شلوار و دستکش و پیش بند و ... یکی را انتخاب کنم!!

 گفته بودم که بیشتر از بچه عاشق لباسهایشان هستم؟!! هنوز فراموش نکرده‌ام لباسهای بچه‌ خارجی را که بابا 20 سال قبل آورده  بود و من از بس عاشق‌شان شده بودم برداشته بودم برای خودم و عمه (در آن زمان از نظر من خودخواه؛ که گفته بود می‌خواهد از رویشان بدوزد) با کمال پررویی همه را برداشت و تن بچه‌اش کرد و حسرت و آرزویش به دلم ماند و چقدر اشک شده بودم به خاطر آن کوچکهای رنگارنگ. حالا بچه عمه دانشجو است اما خاطره آن اتفاق آنقدر برایم دردناک بود که حالا با فکر خرید لباس بچه دوباره زنده شده بود. راستش اگر هم آن لباسها مانده بود لابد تا امروز پوسیده بود :)). خانم پرسیده بود بچه در چه فصلی به دنیا می‌آید تا برای انتخاب نوع بادی راهنماییم کند و من خنده‌ام گرفته بود از خودم و این پارادوکسی که در من اتفاق افتاده بود. وحشت و ترس؛ ذوق خرید؛ این همه لباس!!! و عدم مقاومت من!!! یک دست کامل از لباس ها را برداشته بودم و تمام راه مانده تا آزمایشگاه با خودم فکر کرده بودم که پدر سوخته اندازه یک فندق هم نیست اما لباسهایش از لباسهای آدم بزرگها گرانتر می‌شود.

هنوز یک ربع تا دوازده مانده بود. پرسیدم جواب حاضر است؟ خانم سریع جواب را چک کرد و با خنده گفت تبریک می‌گویم؛ مثبته... و حالا من در بین آن همه احساس ضد و نقیض؛ بغض شده بودم و گفتم خدایا می‌دانی که می‌ترسم؛ خیلی خیلی زیاد؛ می‌دانی که شوکه شده‌ام؛ اما سپاس بیکران تو را که دوباره بیخبر معجزه کردی در زندگی  این بنده حقیر

غ‌ـزل‌واره:

این که نیستم و کم می‌نویسم! حالم خوب نیست. تهوع؛ کم غذایی همه چیزم را بهم ریخته و از دیروز سردرد بدی دارم.

+ رافائل جان به خاطر کوچکم، گفتم دعایم برایت اجابت می‌شود و همچنان ایمان دارم که خوبِ خوب می‌شوی خیلی زود.



تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | 10:08 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (14)

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی