X
تبلیغات
رایتل
مدتی است برای حذف انرژی‌های منفی و آدم‌های منفی؛ همچنین حذف اعمال غیر مفید از زندگی‌، تمام تلاشم را به کار گرفته‌ام اما حریف یکی دو  مورد نشدم که نشدم. یکی از آنها خواندن یک وبلاگ سرشار از انرژی منفی است. آنطور که از شواهد پیداست خانم حالش از همسرش بهم می‌خورد اما با تصمیم خودش  از همان مردِ به قول خودش چندش، بچه دار شده و مرتب با الفاظی که درخور نوشته شدن نیست در نوشته هایش همسرنوازی می کند. با آن همه نفرت در وجودش نسبت به پدر فرزندش، دعا می کنم بتواند فرزندی عاشق و آزاد پرورش دهد. خیلی‌ها تلخ‌اند و تلخ می‌نویسند اما تلخ نوشته‎هایشان هم به دل می‌نشیند. تلخ اند اما نفرتشان را فریاد نمی‌زنند. اما هر چه ذهنم را مرور می کنم که خواندن این نوشته ها چه تاثیری مثبتی در زندگی من دارد؟ اصلا دنبال چه چیزی در این نوشته های تکراری می‌گردم؟ به هیچ جوابی نمی‌رسم  و مدام دیالوگ شهرزاد توی ذهنم تکرار می‌شود: "آدم خو می‌گیره به مرداب... خو می‌گیره به نفرت... وای اگه نفرت مزمن بشه ... که میشه... نمی‌خوام عادت کنم به نفرت... نمی خوام عادت کنم به بدبختی... قباد هر کاری می کنی بکن که فردامون مثل دیروزمون نباشه." و قاطعانه تصمیم می‌گیرم که دیگر نخوانم‌ش.

 مورد دوم برمی‌گردد به بی نظمی خانه که هزار جور نقشه برای تکاندنش کشیده بودم و به طرف العینی نقش برآب شد و من سعی کردم سخت نگیرم و فقط آنچه را شرایط اجازه می دهد بتکانم و برای بقیه اعصاب خودم و بقیه را ناآرام نکنم. 

دیروز که از ناتوانی در نظم دادن به امورات خانه و ناتوانی در غلبه بر برخی حساسیتهایم که می‌دانم اگر ده نفر بشنوند نه نفرشان بلاشک به حساسیت بنده خواهند خندید؛ احساس عجز تمام وجودم را تسخیر کرده بود و تمام وجودم اشک شده بود و می بارید؛ این ویدئو به دستم رسید. درست است که در آن لحظه حال مرا خوش نکرد اما ته دلم نور امیدی روشن شد که همه تلاشهای به ظاهر بیهوده امروزم برای بهتر شدن زندگی و رشد شخصیتی ام، چند سال آینده جواب خواهد داد. درست است که آن لحظه سرپا نشدم اما با شنیدن این راز شگفت انگیز، به خودم اجازه دادم برای خستگی هایم کمی سوگواری کنم اما ناامید نشوم. دوباره شروع کنم گام‌های کوچکم را برای تغییر خودم و زندگی، به آن سمت و سویی که کمال و سعادت است. و امروز که یک روز تازه است...

غ‌ـزل‌واره:
+ فقط خواستم یادآوری کنم که بعضی قورباغه ها خیلی بزرگ‌اند و یک روز و یک جا خورده نمی‌شوند. نباید از خوردنشان ناامید شد.
+ از امروز تا اطلاع ثانوی غصه خوردن ممنوع. چه برای من چه برای شما دوست عزیز. از امروز حتی برای خواهرک و بقیه هم غصه نمی‌خورم همانطور که مدتها بود بر این عادت تلخ غلبه کرده بودم. در عوض برای هربار که خاطرشان در ذهنم چرخ می‌زند از ته ته دل برای سعادت و آرامش‌ تک‌تک‌شان دعا می‌کنم، همه آنهایی که برای سختی ها و تلخی‌هایشان غمگین بودم را.
+ در مورد حذف انرژی های منفی وبلاگی فقط و فقط منظورم همان یک وبلاگ خاص بود که شرح دادم. 


تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 16:58 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (9)

امروز دلم برای همه دخترکان سرزمینم گرفته است. برای تمام دخترکانی که سالها منتظر ماندند یا حتی تلاش کردند اما پیدا نشد آنکه باید. امروز دلم برای تمام دخترکانی گرفته است که بین امید و ناامیدی در هر لحظه دست و پا می‌زنند و ته اش خسته و بی رمق یک گوشه دنج زانو به بغل می‌گیرند و با در آغوش کشیدن تمام تنهایی‌شان اشک می‌شوند و صدایشان را جز خدا کسی نمی‌شنود. همانها که در جمع قهقه سر می‌دهند و در تنهایی بغض های پی در پی فرو می‌دهند.

امروز دلم دوباره به آتش کشیده شده برای همه آنهایی که به لبشان رسیده اما دستشان از همه جا کوتاه است که کاری برای نجات خودشان بکنند. نیایید و مبر وعظ برگزار کنید که سرشان را گرم کنند و ال کنند و بل کنند. خود من روزی از همین جماعت تنها نشین بودم که روزها و شبهایم فقط با اشک می‌گذشت. که امیدم به سمت صفر میل کرده بود و فریاد دلم سر به آسمان کشیده بود. درد این تنهایی را فقط کسانی می‌فهمند که کشیده باشند. بین خودمان باشد؛ همین منِ درد کشیده هم خیلی از آن دردها را فراموش کرده ام و خاطرم نیست. اما مدارک دردهای کشیده شده به صورت مستند موجود است. 

آنها که زود ازدواج کردند می نالند از این اتفاق به قول خودشان سخت و آنها که از 27 سالگی گذشته اند، می‌ترسند از تنها ماندن همیشگی. آنها که 22 و 23 سالگی ازدواج کرده اند دیر ازدواج کردن را باکلاس می دانند و آنها که هنوز ازدواج نکرده اند آن گروه دیگر را خوشبخت ترین می دانند. یک زمانی المیرا می گفت من اگر می دانستم به 30 سالگی میرسم و تنها می مانم؛ حتی لیسانس هم نمی‌خواندم چه برسد به ارشد و کار در شرکت فلان. همان بیست سالگی شوهر می کردم. و همین چند وقت پیش مریم می‌گفت من زود ازدواج کرده ام حالا بعد از 14 سال خسته ام. دخترم را 30 سالگی شوهر می دهم. دلم برای امثال المیرا دردناک است و برای امثال مریم عصبانی که تو با یک همسر با درک و فهم فقط چون رفتار خانواده همسرت را نمی‌پسندی خسته شدی؟ پس اوویی که تا به سن تو تنها مانده است هنوز، چه بگوید.

دلم آنقدر دردناک هست که دردش را حس می کنم. برای هر لحظه ای که احساس خوشبختی می کنم دلم برای خواهرک و دوستان تنها مانده ام به اندازه همه دنیا غمگین می‌شود. گاهی متوقف می‌شود همه افکارم از فکر اینکه خدا برای اینها چه برنامه قشنگی دارد که من و خودشان نمیدانیم و اینطور بی تابیم!!!!


غ‌ـزل‌واره:

خدایا معجزه ها در دست توست و هر روز و هر لحظه می بینمشان. پس برای آنها هم معجزه کن. از همان معجزه های عاشقانه خالق و مخلوق. خدایا تو به اندازه خدایی ات برایشان خدایی کن حتی اگر آنها در حد بندگی شان ناامید شوند و حیران!



تاریخ : سه‌شنبه 26 بهمن 1395 | 14:17 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (15)
دارم تغییرات مهمی در نحوه زندگی کردنم ایجاد می کنم. از همیشه مصمم‌تر و با اراده‌تر. این بار با همه دفعات فرق دارد. این بار مسئولیتم بسیار سنگین‌تر شده است. این بار باید تا ابد همه چیز در درونم نهادینه شود. این تغییرات اینقدر برایم مهم هستند که شاید فاصله نوشتن هایم طولانی شود. دارم قورباغه های زندگی‌ام را قورت می‌دهم ...


می‌دانم برای تمرین های معجزه بدقول شدم. خیلی دوست داشتم که تمامشان کنم. اما بر اساس آموزه هایی که به کمک‌شان دارم در خودم تغییراتی ایجاد می‌کنم؛ نوشتن تمرینهای معجزه جزء اولویت‌های زندگی من نمی‌شود. صد البته انجامشان برایم بسیار مهم است. از طرفی فکر می‌کنم همین 11 تمرین منتشر شده، انگیزه و دلیل خوبی برایتان ایجاد کرده باشد که کتاب را تهیه کنید. شاید این تصمیم به تغییر مصممانه در زندگی من و این جابجایی اولویتها بین زمان انتشار تمرین‌ها به دلیل حق تألیف کتاب و نویسنده است. چند روزی است مدام فکر می‌کنم نباید بقیه تمرین‌ها را منتشر کنم مبادا که مدیون خانم سیما فرجی (مترجم کتاب) شوم.
ممنونم که تا اینجای تمرین‌ها همراهی کردید. کتاب را حتما تهیه کنید و تمرینها را درست 26 روز پشت سر هم انجام دهید تا در درونتان نهادینه شود.

+شاید در اینستا زودتر بنویسم. البته هنوز مشخص نیست تا زمانی که مطمئن شوم دارم در ایجاد تغییرات و قورت دادن قورباغه ها، بی وقفه و پرتلاش پیش می‌روم. قبلا آدرس اینستا را در پستی مربوط به سپاس گزاری گذاشته بودم.

روز و روزگارتان خوش
و تا نوشتنی دیگر بدرود


تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 10:09 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (10)

"تصور به راستی فرشی معجزه آسا است."

نورمن وینسنت

نویسنده



اگر تمرین های شگفت انگیز را مرتب دنبال می کنی؛ با انجام دادن تمرین ها شالوده ای شگفت انگیز در زندگی تان بنا کرده اید. اما امرزو به راستی روزی است هیجان انگیز است زیرا قصد دارید به کارگیری نیروی معجزه آسای سپاس گزاری را درباره ی آرزوها و خواسته های ارزشمندتان شروع کنید! 



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 22:31 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (4)

تمرینها را  انجام می‌دهید؟

برای تمرین یازدهم آماده هستید؟ 

تمرین یازدهم یک تمرین هیجان انگیز است برای رسیدن به آرزوها.

آماده باشید تا عصر 


+ تمرین‌های شگفت انگیز سپاس‌گزاری تا روز دهم  را در  دسته معجزه سپاس‌گزاری بخوانید.



تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 14:18 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (0)
مطالب قدیمی تر

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی