X
تبلیغات
رایتل
زنگ زد که آهنگ باس گازا رو دانلود کن که می خواهیم  تا خود مقصد گاز بدهیم:). من با همه استرس و دلواپسی و کمردرد، آهنگ درخواستی را به اضافه چند آهنگ مورد علاقه اش دانلود کردم و از ساعت ٨ صبح تا ٤ یک کله کار کردم . ساک بستم. لباس شستم. جمع و جور کردم. فلاسک را با آبجوش پر کردم. حمام رفتم و هر کاری جز مرتب کردن خانه انجام دادم که به موقع آماده شوم. اما باز هم یک ساعت دیرتر آماده شدم. وقتی نایلون آشغال را داخل سطل کوچه انداختم یادم آمد هیچ زیورآلاتی به دستم ندارم. با ترس و لرز به همسرک گفتم بروم بیاورم؟ و او با عصبانیت تمام گفت  نخیر. دیره یالا راه بیفت. چشمهایم را پرده اشک پوشانده بود و اشکهایم دانه تسبیح شدند. از شدت ناراحتی صدای موزیک را قطع کردم و  بین بغض و اشک گفتم:"نمی دانم بقیه چطور کار میکنند که هم به موقع آماده می شوند و هم کارهایشان تمام می شود اما من تا دقیقه نود میدوم و آخر هم یک چیزی جا میگذارم." همسرک که همین یک دقیقه پیش در مقابل جاگذاشتن مسواکها با عصبانیت گفت هربار میرویم خانه پدری باید یک سری مسواک جدید بخریم، انگار که دلش برایم سوخته باشد گفت:"مسواک را که می خریم اما اولویتها در انجام کارها متفاوت است. تو هیچوقت موقع سفر بیرون بردن آشغالها را فراموش نمی کنی. با این حال هیچوقت برداشتن زیور آلات برایت اولویت پاینی دارد و معمولا جا میمانند." هنوز بغض داشتم و اشکهایم گونه هایم را با شماره های منظم نوازش میدادند و من محکم پدال گاز را فشار میدادم که ناراحتی ام بین سرعت و حرکت فرمان گم شوند. در عین حال استدلال منطقی همسرک به دلم نشسته بود و میدیدم یکی از دلایل اصلی دقیقا همین بود که همسر میگفت
بین غم دلم به این فکر میکردم که نه ساعت ارزان است و نه طلا که وقت رسیدن یک چیزی بخرم برای تزیین دستم و تسکین دلم" همسرک ادامه داد "قصد نمایش که نداریم. نیاوردی که نیاوردی"  من اما گفتم فقط برای دلم و تنوع دوست داشتم جا نمی ماند وگرنه همه تزیینات مرا دیده اند. 
بیست دقیقه که گذشت دیگر نه من برای زیورآلات جا مانده غمی داشتم و نه همسرک از یک ساعت دیر راه افتادن عصبانی بود. 
جاده همیشه عجیب آرامم می کند و با رانندگی خشم و غمهایم را فراموش میکنم. حالم که به نقطه اوج خوشی رسید ماشین را تحویل همسرک دادم و روی صندلی ولو شدم و غرق شدم در صدای موزیک و تصاویر جاده که منظره اش کوه بود و خاک. در آن لحظه ها گویی زیباتر از آن منظره وجود نداشت.
تابستانها بی نظیرترین هوا از آن زنجان است. حتی در گرم ترین ایام سال از غروب به بعد هوا هر لحظه خنک تر میشود تا جایی که شبها باید لباس گرم به تن کنی. کمی قبل از غروب همان حوالی ایستادیم و چایی نوشیدیم و بادی که میوزید با همه شدتش دلچسب بود و حس مسافرت کردن را چند برابر کرد. 
حالا چند روز گذشته است و من با شلوغ بودن دوروبرم و حضور بیست و چهارساعته همسرک در کنارم تقریبا دلواپسی هایم را فراموش کرده ام. دیگر نه با پایین بودنش فکر میکنم نه به لحظه های دلهره آور زایمان. به راستی که حس عجیبی است ترکیب شیرینی و ترس و دردی که در این قصه بی نظیر، دل مادر و اطرافیان یک فرشته کوچک را زیر و رو می کند

غ زل واره:
الهی  این لحظه ها روزی تک تک آنها که آرزویش را دارند


تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1396 | 15:25 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

پشیمانم که چرا همان موقع از دکتر نخواستم توضیح بیشتری در مورد شرایط پیش آمده برایم بدهد که اینقدر دلنگران نشوم و حرفهای دیگران ته دلم را خالی نکند

یه بخشی از روز خوبم و از یک زمانی به بعد حسابی میترسم. به خصوص که از روز بعد از دکتر رفتن کمردرد گرفته ام و نمیدانم علتش چیست. قرار بود الان آرایشگاه باشم اما از درد کمر روی تخت ولو شده ام و ناهار هم نخورده ام. نه که دردش غیرقابل تحمل باشد! شبیه کمردردهای ماهیانه است. اما با روانم بازی میکند. اگر بیمارستان نزدیک بود همین امروز خودم را میرساندم بیمارستان تا با دکتر صحبت کنم شاید کمی خیالم راحت شود.

راستش از این وضعیت درونی ام به شدت ناراضی ام. هیچ دوست ندارم ماه اک تحت تاثیر این نگرانی ها قرار بگیرد اما بلد نیستم خودم را آرام کنم. شاید و فقط اگر شاید تا این اندازه تنها نبودم؛ این حجم از فکر و خیال روی مغزم و این حجم از ترس و دلشوره در دلم آوار نمیشد



تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 13:48 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (12)

در این ایام سخت و شیرین  بار شیشه، روانم چنان دستخوش تغییرات هورمونی و جسمی شده است که یارای مدیریت کردنم نیست

اینها را که ندید بگیریم، دو روز پیش که به ملاقات پزشک رفته بودم، بعد از شنیدن صدای قلب ماه اک و معاینه شکمم، با همان لحن مهربان و صورت همیشه خندانش گفت ضربان قلبش خوب است. اما وزن بچه کم است و وزن کم احتمال زایمان زودرس را بالا می برد. چرا بچه آمده پایین؟  چند سوال مهم داشتم که بپرسم اما با شنیدن این جمله کلا سوالات از ذهنم پرید و دچار دلنگرانی و تشویشی شدم که به هیچ چیز دیگر فمر نمیکردم. دوباره لب به سخن گشود و پرسید: زیاد روی پایت می ایستی؟ گفتم بله. شکم بندت را هم که نبستی!!! 

پرسیدم حالا چاره چیست؟ گفت باید مواد پروتیین دار بخوری و استراحت کنی. شکم بند را هم از صبح که بیدار میشوی میبندی تا زمان خواب.با اینکه لحن دکتر آرام و خالی از هرگونه نگرانی بود اما آتش دلواپسی بزرگی را در دلم روشن کرده بود که حالا چه کنم با این کوچک شیشه ای که مراقبت از او سخت تر از هرکار دیگری می نماید و چه کنم با کارهای خانه و توصیه استراحت پزشک که این دو درست در تضاد هم هستند. 

پودر لیدی میل را که نوشت گفت بعد از خوردنش یک ساعت تا یک ساعت و نیم باید استراحت کنی تا این مواد جذب بدن کوچکت شود نه جذب بدن تو

صبح بعد از نماز، پودر را طبق دستور خوردم و روی تخت ولو شدم که بهوابم و این استراحت موجبات جذب مواد مغذیبه بدن ماه اک را فراهم آورد لکن همانقدر که چشمانم از شدت خواب داغ بود و می سوخت، به همان اندازه خواب از آنها گریزان بود. ساعت نه و نیم صبحانه را خوردم و تا ساعت یک روی شزلون لم دادم و مثل چند ساعت قبل به رمان پست قبل پرداختم. ماه اک بیشتر از هر زمان دیگری شیطنت می کرد طوریکه گاه احساس می کردم دارم اذیت می شوم. مثلا تصمیم گرفته بودم کل روز را استراحت کنم اما داستان کتاب و حرفهای دکتر مثل خوره به جانم افتاده بودند و در هر صورت به جای یک استراحت آرام و دلنشین حسمی و روحی برای محافظت از شیرین جانم، با پرداختن به کتاب مذکور کل روزم به تباهی کشیده شد. این حس تباهی از آنجا سرچشمه میگرفت که از داستان خوشم نیامده بود و ناخودآگاه از خودم می پرسیدم یعنی ممکن است همسر هم بعد از سالها زحمت و تلاش دو نفره فیلش یاد هندوستان کند و تمام خوبیها و خوشیهای دونفره مان را فراموش که هیچ از درون انکار کند؟

در خانه چرخ میزدم و از نامرتبی و تمیز نبودن خانه عذاب می کشیدم لکن حرفهای پزشک مرتب در ذهنم تکرار میشد و مرا مجبور به استراحت می کرد. آنقدر این مسیله برایم آزاردهنده بود که بین حرفها اشک شدم و بحث گرفتن تمیزکار را پیش کشیدم اما همسرک جرات ندارد در این روزگار وانفسا غریبه ای پا به داخل خانه بگذارد. راستش خودم هم میترسم و  با مخالفت همسر فقط ساکت شدم. حوصله آماده کردن شام نداشتم و در اثر سرزنش های درونی که نمیدانستم چطور خفه شان کنم تمام انرژی ام تحلیل رفته بود. بالاخره با هر سختی بود ظرفها را داخل ماشین چیدم. تابه و زودپز را با دست شستم. ماهی را سرخ کردم و برنج را دم گذاشتم؛ بدون لذت و فقط با اجبار و مرور این فکر که ای کاش تا این اندازه دور نبودیم تا مجبور به آشپزی نباشم. راستش ببشتر روی پا بودنهایم سر گاز و سینک به پختن و شستن میگذرد. شام که آماده شد از فکر و خیال میل به خوردن نداشتم. دلم را به نوازشهای همسرک موقع خواب خوش کرده بودم شاید کمی آرامتر شوم لکن زمانی فرصت خواب پیدا کردم که همسرک هفت پادشاه را خواب دیده بود و من برای بیدار نشدنش به یک لحظه لمس دستانش کفایت کردم


غ زل واره:

+ همه تان را می خوانم  اما در سکوت. بی حوصلگی این روزها مانع از شکستن سکوتم می شوند. دلم می خواهد دوباره بشوم همان زن شاد و پر انرژی ولیکن انگار قدرت تغییرات هورمونی از قدرت اراده من برای شاد بودن بیشتر است.

+ انگار شماها هم مثل من سکوت اختیار کردید. حالتان خوب است؟

+ از کتاب که خوشم نیامد اما ادبیات نوشتاری اش شیرین بود. کمی شبیه این پست من



تاریخ : سه‌شنبه 17 مرداد 1396 | 09:02 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (6)

با عرض معذرت تو روح کتاب شوهر آهو خانم که گند زد به اعصابم و یک ساعت است دارم فحش میدهم و حرص میخورم که مردها چرا اینقدر بی چشم و رو می شوند و گ...ه می زنند به زندگی مشترکشان و تازه حق به جانب می گویند مگر خلاف شرع کرده ام؟

چه کسی این کتاب را توصیه کرد که من  را با همه دلواپسی هایم برای ماهک به جای آرام شدن آشفته تر کند؟

کتاب به نصف رسیده. از توصیفات زیاد از حد اش حوصله ام سر می رود و داستان کتاب اعصابم را بهم ریخته. سرم می سوزد و خواب صبحم را خراب کرده. اما کنجکاوی تحریکم می کند که ادامه بدهم شاید آخر داستان نظرم عوض شود


بعد نوشت:

قصه از دو سوم که گذشت دیگر حوصله نکردم و به آخر پریدم و چون این وسطها از اتفاقات رخ داده بی خبر بودن، خلاصه داستان را از ویکی پدیا خواندم

باز هم نظرم همان است که بود. نه تحمل خواری و خفت آهو را داشتم نه تحمل عوضی بودن میران و از هما چندشم می شد. راستش از این سبک داستان حالم بهم می خورد. تمام روزم به گند کشیده شد و احساس پوچی و به درد نخوری دارم که وقتم را برایش هدر دادم. بماند که شاید شما خوشتان بیاید



تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 08:28 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (7)

+ امروز تصمیم داریم یک برنامه مدون برای مرتب سازی و برقراری نظم در خانه ترتیب دهیم. عجز و ناله کافیست. اگر قرار بود با ناله های اینجانب غزل غزلیان خانه منظم شود تا کنون هزاران بار باید این اتفاق رخ میداد که متاسفانه یا خوشبختانه رخ نداده و ما را مصمم کرده که دست به زانو زده و قد علم کنیم در مقابل سگ زنان و گربه رقصان منزل دلبندمان


+ مادر همسرک طی پیامهای ارادتمندانه شان به مناسبت حضور ماه دردانه مان، آهنگ "دختر" حمید طالب زاده را ارسال کرده اند که روزمان را بسی پر از نشاط نمودند و اجالتا انگیزه ای شد برای عزم راسخ جهت انجام امور خانه داری و محکم ایستادن در مقابل ناملایمات زندگی  اعم از بی نظمی، تنهایی، دلخوری از عزیزان، ترس از زایمان، ترس از مادر خوبی نبودن ، احساس کدبانو نبودن و امثال آن


+ همسرک که با تماسش بپرد وسط نطق و فرمایشات غزل خاتون، نتیجه می شود پریدن همه سوژه های شکار شده و بی محتوا ماندن شماره فعلی


+ از وضع خانه بگویم که نصف وسایل کمد بالا، تمام فرش اتاقمان را جز راه باریک سی سانتی اشغال کرده. اتاق ماه اک که با چیدن سرویس خواب اش رسما برای وسایل دیگر جایی ندارد و فسقلک نیامده وسایلش چنان در اتاق پهن کرده که مبادا وسیله غیر شخصی در اتاقش جای بگیرد. پیرو این اتفاق میمون، جارو برقی و بخارشور و همراهان مذکورشان در نقاط مختلف سالن آواره شدند.  روی اپن خربزه و سیب زمینی از خریدهای شب گذشته و سبزی خوردن و ماست و شیر و تخم مرغ از خریدهای صبح امروز در حال پاره کردن حلق و جگرشان هستند که بیایید و ما را به محل دایم سکونتمان منتقل کنید. میز ناهار که دیگر از شلوغی خرت و پرتهای رویش عاجز شده و اشک ریزان التماسمان میکند به دادش برسیم و کف خانه که نیاز به یک تی کشیدن اساسی دارد. از گاز و ... حرفی نزنیم که آبرویمان در حد نخود حفظ شود. شاید فردا گزارش مبسوط تری از خانه و عملکرد امروزمان منتشر کنیم  و به احتمال زیاد شما را در لذت پاکیزگی آن قسمتهایی که امروز خدمتشان خواهیم رسید شریک کنیم.


+ بفرمایید سیب گلاب





تاریخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1396 | 11:39 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (8)
مطالب قدیمی تر

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی