X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

درباره من
هشت بهشت زندگی

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید. در آفرینش خداى رحمان هیچ خلل و بى‏نظمى نمى‏بینى. پس بار دیگر نظرکن، آیا در آسمان شکافى مى‏بینى؟ بار دیگر نیز چشم باز کن و بنگر. نگاه تو خسته و درمانده به نزد تو باز خواهد گشت. ======================= الهی طیب بقضائک نفسی… الهی مرا به آنچه برایم مقدر کرده‌ای دلخوش کن. ======================= برای دلم مینویسم. برای ثبت تاریخ ها. برای به یــــاد ماندن ها ======================= بــه دلایل کاملا شخصی، نظرات آقایان تائید نمی‎شود

جستجو
دسته‌ها
آمار

تعداد بازدیدکنندگان : 9171

نینا به مربی‌اش گفت "حس‌اش کردم". مربی پرسید "چی را؟" نینا گفت: "کمال را حس کردم" و صورتش با نور سپیدی تو صحنه آخر فیلم محو شد. با وجودِ تمام حس‌های نگران کننده و بعضی صحنه‌های منزجر کننده؛ با وجود اینکه وقتی دستم سینک را تمیز می‌کرد و چشمهایم صحنه ها را دنبال می‌کرد؛ کم مانده بود از احساس فشاری که از جو فیلم احاطه‌ام کرده بود تعادلم را از دست بدهم و بیفتم و حالم بهم بخورد؛ باز هم تا صحنه آخر خودم و بغضم را نگه داشتم. با آخرین جمله نینا پیام فیلم به دلم نشست و اشکهایم تسکین قلبم شد. 

 از اول تا آخر فیلم چندین بار نام فیلم را با خودم تکرار کرده بودم؛ وقتی اشکهایم رهاتر شد؛ دوباره چشم دوختم به اسم فیلم "Black Swan". تکرارش کردم. و جرقه‌ای در ذهنم زده شد که این همان فیلمی است که دوسال قبل دنبالش می‌گشتم. همانی که همسرک هم نتوانست برایم پیدا کند. دوباره ذهنم را گشتم. چه کسی گفته بود ببینمش؟ و اینجا پیدایش کردم. عتیق گفته بود که ببینم؛ برای اینکه بتوانم یک بار برای همیشه با ترسهایم روبرو شوم.حالا احساس سبکی دارم. احساس یک درس تازه از زندگی. حالا ذهنم درگیرِ تمرین این درس جدید شده. حالا دوست دارم دوباره ببینمش 



غ ـزل‌واره:

+ کاش باور کنم که در جایگاه خودم "عالی" هستم.

+ هوا عجیب پاییزی و خنک شده است. هم دوستش دارم هم دلم می‌گیرد.

+ امشب شبکه onyx ساعت 9:30 دوبله شده قوی سیاه را نشان می‌دهد.

+ چقدر دوست داشتم تو بازارچه خیریه امروز شرکت کنم. اما نشد.

برچسب‌ها: قوی سیاه ، balack swan ، سپاس سپاس سپاس خدای مهربانم ، درس زندگی ، تغییر ، خودشناسی ، من و خودم
  • 0 نظر
  • پنج‌شنبه 8 مهر 1395 , 12:21

ماندن همیشه خوب نیست، 

رفتن هم همیشه بد نیست، 

گاهی رفتن بهتر است.

گاهی باید رفت

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.



گاهی رفتن و دور شدن؛ هر چند کوتاه؛ کاری را انجام می‌دهد که صدتا قرص آهن و ویتامین ب و قرصهای تقویتی انجام نمی‌دهند.لابد می‌پرسید ربطش چیست؟ ربط‌ش همان بی خوابی‌ها و بی حالی‌ها و بی اشتهایی‌ها و بدخلقی‌هاست. فکر می‌کردم از ضعف جسمی  و عفونت است که بدن درد دارم و بی حالم. البته اینها بی تاثیر نیست اما نه در این حد که میل به غذایم را از بین ببرد؛ شبها بی‌خوابم کند و روزها توان حرکتم را بگیرد.

قصد رفتنش نداشتم. باید یک اعترافی بکنم. من فوبیای دوری از همسرک دارم. فکر می‌کنم اگر رفتم؛ برای همیشه می‌روم و دیگر برگشتی نیست. نه که فکر کنید برای قهر کردن و رفتن، این فوبیا رویم چمبره می‌زند و از پا درم می‌آورد ها که تا حالا حتی فکرش را هم نکرده‌ام؛ بلکه برای یک سفر کوتاه دو سه روزه برای دیدن عزیزانمان چنان این وحشت وجودم را به رعشه می‌اندازد که معمولا باعث می‌شود کلا از تازه شدن دیدارها صرفه نظر کنم و بچسبم به همسرکم مبادا بروم و همه چیز نیمه تمام؛ تمام شود. یک روز قبل از رفتن  با استرسی وحشتناک بیدار شدم و زنگ زدم به همسرک و اشک شدم که گفته اند برو که پشیمان می‌شوی. فردا با بچه؟ راه دور؟ تازه از اینها بگذریم؛ چطور تو را تنها بگذارم و او با همه اینکه می‌دانم از تنهایی بدش می‌آید خندید و گفت: "اتفاقی نمی‌افتد. من از صبح تا شی سر کارم. بروی حال و هوایت تازه می‌شود. چرا گذشته و حال و آینده را بهم می‌بافی و اینطور وحشت می‌کنی. امروز را ببین. فردا اهمیتی ندارد. تصمیم برای یک سفر دو روزه چه چیز آینده تو را بهم می‌ریزد که نروی و بعدن پشیمان شوی چون با بچه نمی‌توانی بروی؟ شرایط فرداها برای آن زمان است و حالا شرایط خودش را دارد. دوست نداری نرو" و شنیدن این جمله‌ها آبی بود روی آتش دلم. تصمیم گرفتم خانه را مرتب کنم و تا فردایی که فرصت داشتم برای رفتن یا نرفتن تصمیم نگیرم و آزادانه به امورات خانه رسیدگی کنم.

روز موعد رسید. همچنان قصد رفتن نداشتم تا اینکه دوباره از همان بحثهای الکی که اینجا نوشتم؛ پیش آمد و تصمیم گرفتم که بروم. بین عصبانیت با خودم فکر می‌کردم که: "قدر مرا ندارد. اصلا بگذار بروم و چند روز تنها باشد و متوجه شود وقتی نیستم با وقتی هستم چقدر تفاوت دارد. حال من هم بهتر می‌شود. قطعا من هم حالم بهتر شود در این بحثهای پیش پا افتاده صبورتر خواهم بود. باید بروم. هر دویمان به این دوری نیاز داریم. هردو باید فکر کنیم." و همین فکرها باعث شد تا شب بدو بدو کنم که خانه تمیز شود؛ ساعت پنج بلیط خریده شود و غذای چند روز برای همسرک آماده شود و یک ساعته هم چمدان بستم؛ هم نماز خواندم؛ هم فلافل سرخ کردم هم آماده شدم . نگران ظرف‌های کثیف مانده از آشپزی برای جناب شازده بودم که قول داد بشوید و ساعت 9:30 بود که وداع کردیم و رفتم. سه روز بعد  یک ساعت مانده به رسیدنم زنگ زده که آنها که گفتم انجام می‌دهم؛ انجام نشده مانده. دقت کنید که در محیط مردانه نمی‌توانست از کلمه ظرف و نشستن و مشتقاتش استفاده کند. عیب است آخر. وقتی رسیدم؛ هنوز در کامل باز نشده بود که از لای در پاکت انار را گوشه سالن دیدم و ته دلم ضعف رفت که به مناسبت آمدنم میوه‌ای گرفته که خیلی دوست دارم. وقتی قدم روی زمین خانه گذاشتم چندبار گفتم خدایا شکر که خانه ای هست مأمن جسم و روحمان حتی اگر سینک‌اش پر از ظرفهای نشسته آشپزی است و بقیه فضای آشپزخانه لبریز از ظرفهای کثیف و ریخت و پاشیهای همسرک.

حالا خستگی‌ راه از تنم در رفته و انرژی‌ها دوباره برگشته‌اند.  اگرچه همچنان دلتنگ دیدن مادرک و خانواده‌ام هستم. اگرچه بیشتر از یک ماه است که ندیدم‌شان و نمی‌دانم کی این دیدارها تازه خواهد شد اما بعد از یک ماه دوباره زنده شدم. دوباره نفس می‌کشم. گاهی دور شدن از خانه تنها راه برگشت انرژی‌هاست. گاهی رفتن و دور شدن؛ هر چند کوتاه؛ کاری را انجام می‌دهد که صدتا قرص آهن و ویتامین ب و قرصهای تقویتی انجام نمی‌دهند.


غ ـزل‌‎واره:

+ باید با چنگ و دندان این حس تازه شدن را حفظ کنم.

برچسب‌ها: سپاس سپاس سپاس خدای مهربانم ، حس خوب زندگی ، دلخوشی‌های کوچک زندگی ، سفر
  • 1 نظر
  • چهارشنبه 7 مهر 1395 , 14:55
این روزها با دُم‌ام گردو می‌شکنم 
و با نوک انگشتانم باله می‌رقصم زندگی را
عجب دنیا پر شور می‌شود
اگر و فقط اگر 
تغییر کنی
و خوب باشی
غ ـزل


غ ـزل‌واره:
تازگیها خوب که دقت می‌کنم می‌بینم اغلب مشکلات زندگی مشترک عدم مهارت در استفاده از کلمات است. یک جمله را به صد حالت متفاوت می‌توان گفت اما به قول قدیمیها از زمین تا آسمان فرق هست بین "بفرما"، "بشین" و "بتمرگ". دارم تلاشم را می‌کنم که نوع کلامم را ارتقاء بدهم قبل از اینکه جر و بحث سر موضوعات بسیار پیش پا افتاده و لحن صبحت سطح پایین، بینمان عادت شود. می‌دانم که اگر من تغییر کنم؛ شرایط به بهترین شکل تغییر خواهد کرد.

پی نوشت:
+ تک تک تان را خواندم اما مجال نوشتن برایتان نداشتم
برچسب‌ها: سپاس سپاس سپاس خدای مهربانم ، زندگی ، حس خوب زندگی ، دلخوشی‌های کوچک زندگی ، همسرداری
  • 2 نظر
  • جمعه 2 مهر 1395 , 12:35

بی خوابی

31
شهریور

چشمهایم از شدت خواب میسوزند اما نمیدانم چرا شبها خواب از من گریزان شده است.

  • 1 نظر
  • چهارشنبه 31 شهریور 1395 , 03:05

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی‌ها را

جشن می‌گیرد ...

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ‌ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب‌های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سبنه گل‎های سپید

نیمه شب بغض غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین



غ ـزل‌واره:

+ عید غدیر مبارک

+ داشتن همچین منظره‌ای درست جلوی اتاق خواب، لذت‌بخش‌ترینهاست. آن هم مشرف به یک باغِ غرق شکوفه های آلبالو و گیلاس. بیشتر شبیه یک رویاست

+ امروز یک روز معمولی است اما حال من خیلی خوب است. 

+ برنامه‌های جدیدی ریخته‌ام.

+ فصل باران در راه است و من می‌خواهم معجزه باران را باور کنم. باید خوب باشم

  • 3 نظر
  • سه‌شنبه 30 شهریور 1395 , 18:19