X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
قالب وبلاگ
هشت بهشت زندگی
بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد 

تو که دلم را دلداری می‌دهی... وقتی می‌گویی دقیقا چه فکری کردی...  وقتی دقیقا می‌فهمم از چه کسی ناراحتی...وقتی می‌فهمم آنکه نمی‌بخشی‌اش عزیزِ من نیست...وقتی می‌شنوم دیگر اجازه نمی‌دهی مسائل جانبی زندگی دیگران، زندگی ما را دچار تنش کند... آن وقت...

 هر جا که تو باشی می‌شود اَمن ترین جای دنیا



غ ـزل‌واره:

+ به یک باره خاطرم را جمع کرد و جمله ها پیدا شد.

[ دوشنبه 8 شهریور 1395 ] [ 16:49 ] [ غ ـ ـز ل ] [ نظرات (0) ]

خیلی عجیبه که پستهام توی لیست به روز شده های بلاگ اسکای نمیاد.. مثل پست قبلی و قبلترش ,و حتی همین پست

[ دوشنبه 8 شهریور 1395 ] [ 11:01 ] [ غ ـ ـز ل ] [ نظرات (0) ]

من خیلی خوشبختم که وقتی از شدت حس تنهایی و مهم نباش؛ تمام  گروهام رو پاک کردم؛ عمه و خواهر شوهر و دختر خاله و جاری و دخترعمو همه یکی یکی، خصوصی پیام دادن و نگران حالم شدن و خواستن دوباره برگردم. این یعنی من با همه حس بدبختی در اون لحظات، انسان دوست داشتنی هستم.

من خیلی خوشبختم که بعد از یه دعوای بد؛ می‌تونم دست بکشم روی سر همسرک و بهش محبت کنم با اینکه او تو بدترین وضعیت منو به حال خودم رها کرد و تنها چیزی که براش مهم بود حفظ آبروش پیش بقیه بود.  این یعنی من اینقدر مهربون هستم که با همه دلخوری نتونم غم همسرک را ببینم.

من خیلی خوشبختم که بعد از اون روزای تلخ باز هم مامانمو دیدم و خوب شدم. این یعنی ما هنوز سالمیم و شرایطش رو داریم که بریم دیدن خانوادمون.

من خیلی خوشبختم با اینکه الان انرژی ندارم و بی حال یه گوشه نشستم. این یعنی که دیروز توانش را داشتم که برم دنداپزشکی و تنم سالم بوده که تا شب کار کنم.

من خیلی خوشبختم که دیروز تونستم بعد ازیک ماه سهل انگاری برم دندانپزشکی، این یعنی که پول داشتم و اراده.

من خیلی خوشبختم که اونجا کتاب سپاسگذاری جی پی واسوانی رو خوندم این یعنی که قانون جذب برای خوندن کتاب بدون خواست من عمل کرده.

من خیلی خوشبختم که دیروز برای اولین بار کارهای کیکی انجام دادم؛ این یعنی که منم می‌تونم اگرچه که فکر می‌کنم خیلی سخته و نمی‌تونم.

من خیلی خوشبختم که امروز بعد از سالها از خوابم گذشتم که برم باغچه آب بدم؛ این یعنی که ما باغچه داریم و باغچه مون گل داره .

من خیلی خوشبختم که با وجود مشکل پیش آمده؛ ته دلم آرومه که همه چیز به خوبی حل میشه. این یعنی که هنوزم به خدا ایمان دارم.

من خیلی خوشبختم که میتونم نیمه پُرِ لیوان رو ببینم و قسمتهای تلخ و منفی رو ریجکت کنم. این یعنی که هنوز از عقل‌ام استفاده میکنم.

من خیلی خوشبختم که کم شده اند لحظه هایی که مثبت به زندگی نگاه نمی‌کنم؛ این یعنی  که دارم تلاش می‌کنم مثبت نگاه کنم و کمی هم نتیجه گرفته ام.

من خیلی خوشبختم که خواسته های دلم را می‌تونم به زبون بیارم یعنی که سلامت رابطه برام خیلی مهمه.

من خیلی خوشبختم که شکایتهامو تو دلم نگه نمی‌دارم این یعنی که گاهی می‌فهمم دیدم اشتباه بوده که دلگیر شدم.

من خیلی خوشبختم که که حرص می‌خورم از آرامش خانوادم در مورد اون 3تای باقیمونده این یعنی که خانواده ام هستند و سالم اند.

من خیلی خوشبختم که موندم چه جوابی به همسرک بدم این یعنی که همسرکی دارم که وقایع مربوط به من براش مهمه.

من خیلی خوشبختم که زیر این سقف و باد خنک کولر نشستم این یعنی که ما خونه داریم و خونمون کولر داره.

من خیلی خوشبختم که نمی‌تونم نعمتهایی که دارم رو بشمرم این یعنی که خدایی دارم توصیف ناپذیر و کریم.

من خیلی خوشبختم که خونه بهم ریخته است  این یعنی  که ما لباسهایی داریم برای پوشیدن و وسایلی داریم برای استفاده کردن.

من خیلی خوشبختم که خاک میاد تو خونه  این یعنی که پنجره ای داریم برای باز کردن.

من خیلی خوشبختم که نمی‌دونم صبحانه چی بخورم این یعنی که مواد غذایی متنوعی توی خونه دارم.

من خیلی خوشبختم که ....


غ ـزل‌واره:

+ راستی شماها چرا خوشبختید؟

+ شروع این پست مربوط به 12 مرداده. دو مورد اول و بقیه اش افکار این لحظه من است.

[ دوشنبه 8 شهریور 1395 ] [ 10:15 ] [ غ ـ ـز ل ] [ نظرات (1) ]

اپیزود 1: قبل از بیرون رفتن از خونه باهاش طی کرده بودم که میخوام مغازه های شیک اون راستا رو نگاه کنم. میدونستم اونجا که برسیم دوباره دستمو میکشه و میگه ما برای تفریح اومدیم نه خرید. همین اتفاق افتاد اما زبان من دراز بود که من اعلام کرده بودم و شما هم موافق بودی. به زور رفتیم داخل فروشگاه و با اینکه معتقد بود قیمتها بالاست؛ به خواست من برای خودش خرید کرد و مطمئنم خیلی خوشحاله از اصرار من.


اپیزود 2: هیجان‌زده بودم از دیدن اون فضای جنگلی داخل شهر و چند بار پرسیدم چرا تا حالا من  را اینجا نیاورده بودی؟! من فکر میکردم بد مسیر است. حال و هوایم به کل عوض شد با دیدن اون طبیعت زیبا.


اپیزود3: دیدن جمعه بازار هنری جالب بود. مخصوصا غرفه چوب و آن تخته چوب بزرگ نهنگ. چقدر دلم میخواست چند تکه چوب برای پذیرایی بخرم. فکر جایش را کردم و نخریدم.


اپیزود4 : پولهایم را یا خرج کرده ام یا قرض داده ام. تا گرفتن حقوقم مدتی زمان لازم است و مانده ام چطور برای همسرک هدیه سالگرد بگیرم.

[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 13:20 ] [ غ ـ ـز ل ] [ نظرات (3) ]

 دلگیرم. خیلی زیاد. رفتند تفریح و حتی یک زنگ نزدند که احوالم را بپرسند؛ به جز دیروز صبح که برای همان اتفاق کذایی من زنگ زدم. تیرماه 11 روز سفر بودم و عین 11 روز بهشون زنگ زدم. راستش گاهی حس می‌کنم من اصلا اهمیتی براشون ندارم و وقتی حس های بد میاد سراغم؛ با خودم میگم همون بهتر که ازشون دور شدم. البته مطمئنم واقعیت این نیست اما منِ کم طاقت زود دلسرد می‌شوم از کم‌محبتی آدم‌ها. میدونم درگیر مشکلات و زندگی هستند اما منم روزی جزیی از همه گذشته‌اشون بودم. گاهی فکر میکنم مامانم کلا فراموش میکنه منم هستم.

چند سال قبل، من فداکاری کردم برای حفظ زندگی خانواده‌ام. اما از نتیجه نگران بودم. دوست نداشتم اتفاقی بیفتد و همسرک یک سری مسائل را بداند.  از این یک فقره آخری البته که خودم هم بی‌اطلاع بودم. پیگیری سطحی کرده بودم و گفتند فعلا بی خیال شو و شدم. اما ای کاش یا من جدی‌تر پی‌گیر بودم یا آنها قضیه را جدی‌تر نگاه کرده بودند. قبل از اینکه گند بخورد به آخر هفته‌ای که تمام روزهای هفته را برایش شمرده بودم که همسرک باشد و حال و هوایم عوض شود. قبل از اینکه همسرک بفهمد. قبل از اینکه تا این حد خجالت زده شود.

دیروز وقتی آن اتفاق کذایی افتاد؛ که منِ طفلکی دخالتی درش نداشتم. از همه دنیا بدم آمد. از آدم هایی که هیچ کدوم منو درک نمی‌کنند. از نزدیکترین آدمهای زندگیم حتی. از خانواده‌ام که قضیه را جدی نگرفته بودند و از همسرک که چنان داد و فغانی به پا کرد و من را ترساند و اولتیماتوم داد. راستش تقصیر من فقط همان فداکاریست اما تقصیر بقیه قرار دادن من در این وضعیت ناراحت کننده است.

راستش دلم میخواهد به جز برای پی‌گیری این قضیه، فعلا تا مدتی تماسی نگیرم؛ اگر منِ بی طاقت، طاقت بیاورم. فکر نمیکردم یک سال بعد نزدیک سالگرد جشنمان به جای شادی، اینطور آشفته روزها را سر کنم و خطایی که بقیه کرده اند؛ زندگی مرا دچار تنش کند.

چقدر حرف دارم....

[ جمعه 5 شهریور 1395 ] [ 13:26 ] [ غ ـ ـز ل ] [ نظرات (2) ]

   1    2    3    4    5      ...    22    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید. در آفرینش خداى رحمان هیچ خلل و بى‏نظمى نمى‏بینى. پس بار دیگر نظرکن، آیا در آسمان شکافى مى‏بینى؟ بار دیگر نیز چشم باز کن و بنگر. نگاه تو خسته و درمانده به نزد تو باز خواهد گشت. ======================= الهی طیب بقضائک نفسی… الهی مرا به آنچه برایم مقدر کرده‌ای دلخوش کن. ======================= برای دلم مینویسم. برای ثبت تاریخ ها. برای به یــــاد ماندن ها ======================= بــه دلایل کاملا شخصی، نظرات آقایان تائید نمی‎شود
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 8259

  • paper | بامبی | چاله