گاهی با وجود همه آدمهای دور و برت احساس می کنی تنهاترینی. شاید این هم تمرینی است برای رفتن راهی که تنهایی تا این دنیا طی کردی و باید به دنیای دیگر طی کنی و کسی جز خودت نمی تواند همراهی ات کند

با همه تنهایی ها اما ماه اک اغلب به من چسبیده و من را هم می خنداند. هم کیف می دهد. هم دلم را قنج می برد. هم به اوج احساس می رساند. هم گاهی کلافه ام می کند اما همیشه هست. افسوس کهاین هم یک دوره کوتاه است. او هم می رود و من باز تنها می شوم. چقدر وقتی به بزرگ شدن ماه اک فکر می کنم بغض گلویم را چنگ می زند. کاش زمان در یکی از لحظه های قشنگ این دوران قفل می شد و ماه ام همینقدر کوچک، خندان، بازیگوش، بی دغدغه می ماند و فقط من را میخواست. اما او هم زود خواهد رفت. زودتر از آنچه به نظر می رسد. باز هم تنهایی ام را تحمل می کنم. دعا می کنم ماه ام هرگز احساس تنهایی نکند اما می دانم تا دنیا هست و این آدمها هستند و هستیم دنیا همین است. دعا می کنم عاقبتش بخیر شود دردانه ای که عشق اش اشکهایم را روانه گونه هایم می کند



+ ظاهرن لازم است بعضی پستها رمزدار منتشر شوند باشد که مقبول بیفتد.



تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 13:03 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (0)

همسر آمد.میوه و چایی خوردیم. برای ماه اک ذوق کردیم و خندیدیم. فیلم دیدیم و سر غذا دادن به ماه اک بحثمان شد. همچنان چیزی در درونم سرجایش نیست. ماه اک مثل یک جوجه زرد هر جا باشم هست. حالا هم من روی تخت دراز کشیده ام و ماه اک کتاب روی میز پاتخت را برداشته و  به اش خیره شده و به زبان خودش حرف می زند. البته که چند دقیقه دیگر رهایش می کند و می چسبد به من. بودنش را عاشقم. فقط حالا که انرژی هایم تمام شده و خوابم می آید دلم میخواهد همین حالا بخوابد تا من بدون هیچ حرکتی همینجا به خواب بروم. یک خواب آرام، کاش بفهمم درونم را چه شده که خوب نیستم!!


از غزلی که در کنار خانواده ام قرار می گیرد بدم می آید. چه بسا متنفرم. حس می کنم یک تکبری در من بروز می کند که حالم را بهم می زند. همان تکبر مسخره خانواده پدری! نمی دانم اینها خصوصیت خوب نداشته اند که به ما هم برسد؟! حقیقتا به جز عمو و دختر عمه ام تمامشان را سرتاپا ایراد می بینم و متاسفانه من هم بعضی از آن ایرادها را از ژن خراب موجود دارم. خودم را وقتی کنار خانواده همسر قرار می گیرم عاشقم. یک غزل مهربان، خوش اخلاق که اگرچه در درون ایرادهایی به دیگران می گیرد اما سریع از رویش می گذرد و می گوید تو جای آنها نیستی. اما غزل در کنار خانواده اش یک فرد غرغرو ایرادگیر است. اغلب ایرادها را در دلش می گیرد اما نمی گوید من که جای آنها نیستم!! خودش را حق به جانب می داند و ... 

هر چه بیشتر به بعضی خصوصیات خودم آگاه می شوم بیشتر از خودم بیزار می شوم چون خودم را برای برطرف کردنش ضعیف تر  از هر زمانی می بینم. ایرادی که هر بار می گویم دیگر تکرارش نمی کنم اما لعنتی همیشه هست. بدترش آن است که خواهرک هم اخلاق به خصوصی دارد و بعضی جاها هیچ وقت درکش نکردم. قطعا او هم مرا. 

ماه اک و همسر را در سالن به حال خودشان گذاشته ام و به این فکر می کنم که از صبح هیچ کس نپرسید خرت به چند من؟! خودم به مادر زنگ زدم و او هم مهمان داشت. سریع خداحافظی کردم. همسر هم از رانندگی خسته بود و حالِ پرسیدن حال من را نداشت. 

ماه اک غر می زند اما من خالی تر از آنم که بتوانم زیر پایش را عوض کنم و بخوابانم. دلم شکست که همسر برای غذای بچه سر من داد زد. این روزها عجیب شده ام!!!! شبیه روزهایی که افسردگی داشتم شاید....



تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 23:00 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (1)

دیگه نمی خوام برای  نوشتنم قانون بزارم. می خوام آزاد باشم. هر وقت هر چیزی که دلم خواست بنویسم. بدون اینکه حساس باشم که الان این متن باید با سبکی خاص باشه. یا این خوبه این بده. می خوام هر موقع هوس کردم بنویسم حتی اگر فرصتی برای جواب دادن به نظرات پست قبلش نداشته باشم. حتی شاید نظرات رو تو بعضی پستها ببندم یا اینکه بی جواب فقط تاییدشون کنم. می خوام کمی بی قانون عمل کنم. می خوام آزاد باشم از خودمو و سختگیریهام تا بنویسم از هر لحظه ای که هوس نوشتن دارم. از اینکه



 الان خاکستری چشمهای ماه اک زیر پلکهای صورتی آرایشگونه ماه اک پنهان شده. تمام صورتش از خمیر نانی که خورده کثیف شده اما از آن کثیفی های قشنگ و خوردنی. طلایی موهایش نوازشگر چشمهایم است و سنگینی تن اش عزیزترین سنگینی است که در دنیا وجود دارد. از آن عزیزها که دلت نمی خواهد هرگز زمین بگذاری اش. افسوس که ممکن نیست.

از صدای نفس های در حال شیر خوردنش و گرمای تن اش که گاهی در این گرمی هوا تمام تنم را به آتش می کشد.

حال دلم کمی فقط کمی بهتر است. قرار است همسر از مهر و ماه برایم از آن سوهانهای مورد علاقه ام بخرد. مادرجان مهمان دارد و من اینجا تنها نشسته ام وسط خانه ای که درش بمب منفجر شده و من فقط شستنی های را شسته ام و پهن کرده ام. شکم ماه را سیر کرده ام اما ظرفها و کف خانه همچنان کثیف اند.

از قیافه ام نگویم که اوضاع فجیع شده. گفته بودم دو ماه پیش که بی مقدمه قصد خانه پدری کردیم و فرصت آرایشگاه نبود ابرویم با دستگاه بند انداز به فنا رفت؟! حالا تقریبا پر شده اما با این ماه شیطون چطور برم آرایشگاه؟

راستش را بگویم دلم رنگ مو می خواهد. همسر از دادن پول آرایشگاه بدش می آید. می گوید یک رنگ چه کاری دارد که تا این قدر باید پول داد. به مقایسه اش ایرادی نمی گیرم چون خودم هم زیاد موافق نیستم اما حقیقتش بعد از دو سال که به خاطر بارداری و حالا به خاطر نبودن کسی که ماه را نگه دارد، دلم یک تغییر اساسی می خواهد. همسر رنگ کاهی دوست دارد اما هنوز قانع نشده پولی بدهد :)). با خودم زمزمه می کنم کمی دیگر صبر کن شاید خاله اک عروس شد.

گفتم عروس! آخ خواهرک یکدانه ام چه رنجی می برد این روزها از مسائل پیش رویش. و برادرک که قصد ازدواج کرده اما مشکلات مالی اش این امکان را برایش میسر نمی کند. نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شد؟! کی اینقدر از هم فاصله گرفتیم؟! کی بی خبر ماندیم از هم. این بار نیامده بود اما عزیز دلم هدیه اش را برای ماه اک فرستاده بود و ماه اک چقدر پسندید.

نیاز به سفر دارم. به یک سفر سه نفره. بدون هیچ کس دیگر. به جایی سرسبز و بکر. اما ماه اک! سن مناسبی برای سفر ندارد. خمین چند روز که خانواده ام اینجا بودند لب به غذا نزد. انگار که نمی تواند حضور دیگران را در کنار دیگر مشغله هایش منیج کند و همین باعث می شود از غذا بیفتد. از طرفی شکم اش هم اوضاع مناسبی ندارد. 

ماه اک را روی زمین می گذارم. روی تخت دراز می کشم و سعی می کنم در ذهنم را به روی هجوم افکارم ببندم شاید کمی آرام بگیرم




تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 15:40 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (4)

تا حلقوم لباسشویی را با ملافه پر کرده ام. باز هم مقاومتم شکست و با این که ملافه روی تشک ها پهن کرده بودم، ملافه اصلی تشک ها را هم جدا کردم که شسته شود. ماه اک به میز آویزان شده و تلاش می کند دستش را به تافن برساند و غر می زند.همسر طی یک توفیق اجباری مشرف شده اند قم. البته فکر نکنم حرم بروند.

با ماه اک مراسم سرلاک خوری داریم. ته سرلاکها را که نمی خورد می خورم وًسعی می کنم با learn english سرش را گرم کنم تا چند جمله بنویسم اما بی فایدست. میاید و می چسبد به من. شیر می خورد و خوابش می برد. مست خوابم. نمیتوانم با باد کولر بخوابم. امروز کمی خنک تره. پنجره را باز می کنم و کولر را خاموش. بیهوش می شوم اما چند دقیهقه بعد با کوبیده شدن پنجره از خواب می پرم و دیگر خوابم نمی برد.

بی حوصله ام. درست صبحانه نخورده ام. از بعد از آمدن ماه اک تقریبا هر روز فرصت سیر خوردن صبحانه از دست میرود. به شدت گرسنه ام. حس آشپزی نیست. در یخچال را باز می کنم و انگار که تو بیابون آب پیدا کرده باشم، با خوشحالی باقیمانده قورمه سبزی را می بینم. گرمش می کنم و با ماست و سبزی خوردنی که مامان پاک کرده می خورم. غذا که تمام شد با خاله کوچیکه حرف می زنم. میگه دو جلسه آخر یک حس بی تفاوتی به طرف داره. برایش از حس های متناقض قبل از ازدواج می گویم. از روزهایی که عاشق همسر بودم و روزهایی که فارغ می شدم. میگویم به خودت فرصت بده. هنوز زوده که انتظار احساس ویژه ای داشته باشی. اما هر دو میداتیم که به خاطر تفاوت سنی شان نگران است. 

حالم خوب نیست. زنگ میزنم به همسر. میگویم برایم سوغاتی بیار. خیلی وقته دلم جانماز جدید می خواهد. میگوید باید ببینم بقیه برنامه اشون چیه. میگویم تنها ماندم. میگوید میام. ماه اک بیدار میشود. موزیک را تا آخر زیاد می کنم. سعی می کنم با رقصیدن حالم را خوب کنم اما رقصم نمیاد. ملافه ها را از حلقوم ماشین لباسشویی می کشم بیرون. پهن می کنم. بهنام بانی میخواند "کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده ..." و من یهو یاد هدی می افتم و حس اینکه تو ماشین به قول خودش تابلو پاشو گذاشته رو گاز  و صدای بهنام بانی داره ماشین رو می ترکونه و اون فقط برای اینکه حرف نزنه داره گاز رو تا جایی که ممکن است فشار میده. 

ماه اک از پایم بالا می آید و رشته افکارم پاره می شود




تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 09:55 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (1)

مهمانها رفته اند. آنقدر دیشب دیر خوابیدم و بیدار شدم به خاطر غذای صبح که حالا به زور بیدارم

خسته ام و بی انرژی

تنها چیزی که می تواند حالم را بِه کند خواب است. خواب



تاریخ : پنج‌شنبه 21 تیر 1397 | 22:38 | نویسنده : غ ـ ـز ل | نظرات (0)
مطالب قدیمی تر

  • paper | کیــــوسک | پــــرشیــــن ســـی