X
تبلیغات
رایتل

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

درباره من
هشت بهشت زندگی

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید. در آفرینش خداى رحمان هیچ خلل و بى‏نظمى نمى‏بینى. پس بار دیگر نظرکن، آیا در آسمان شکافى مى‏بینى؟ بار دیگر نیز چشم باز کن و بنگر. نگاه تو خسته و درمانده به نزد تو باز خواهد گشت. ======================= الهی طیب بقضائک نفسی… الهی مرا به آنچه برایم مقدر کرده‌ای دلخوش کن. ======================= برای دلم مینویسم. برای ثبت تاریخ ها. برای به یــــاد ماندن ها ======================= بــه دلایل کاملا شخصی، نظرات آقایان تائید نمی‎شود

جستجو
دسته‌ها
آمار

تعداد بازدیدکنندگان : 11630

 صبحی مبارک است نظر بر جمال دوست ... بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختــم نخفتـه بـود کـه از خـواب بامـداد ... برخاستـم به طالع فرخنـده فال دوست

بعد از برگشتن از سفر و منزل پدری، با وجود همه حسهای قشنگ، یک بی تفاوتی عجیبی نسبت به زندگی در درونم موج می‌زد. هرچقدر دنبال هدفهایم می‌گشتم؛ نبودند. به کل از ذهنم پاک شده بودند. ذهنم پر از سوال شده بود. چرا هستیم؟ ... اصلا چرا آمده ایم؟ ... همسرک گفت آمدیم که امتحان شویم و من گفتم: "من نمی‌خواهم امتحان شوم که رفوزه شوم" ... او هم با خنده ای شیطنت آمیز گفت: "پس رفوزه میشی و میری تو جهنم؟ راه می‌رفتم. حرف می‌زدم. آشپزی میکردم. اما تمام وجودم دنبال اهدافم می‌گشت. اهدافی که ثبتشان نکرده‌ام و این بزرگترین خطای من است. شاید روزی به دلیلی حافظه‌ام دیگر کار نکرد؛ آنوقت اهدافم برای همیشه گم می‌شوند. 

مرتب حرفهای جلسه هفتگی گروه خواهرک و برادرک را مرور می‌کردم. کسی گفت می‌خواهد دائم السفر باشد. دیگری گفت می‌خواهد بچه اش را به همه چیز برساند. آن یکی گفت می‌خواهد خیریه بزند.... خیریه یکی از اهداف مالی من هم بود اما ... به پول کاری که این روزها انجام داده ام و البته معلوم نیست کی به دستم برسد فکر می‌کردم. همسرک پرسید با این پول چی می‌خری؟ گوشی؟ لپ‌تاپ؟ در صدم ثانیه درونم گفت: " گوشی؟!! لپ‌تاپ؟!! هر دویشان فعلا برایم کار می‌کنند. حیف می‌شود پولم،  اگر خُرد شود" و جواب دادم نه ... اصرار کرد و من گفتم آنچه در فکرم بود و همسرک گفت: "اووووه حالا کو تا بچه". صدای در آمد و بحث همین جا قطع شد.

عصر فردا بود. مرزن‌جوشها دم کشیده بود. عسل را ریخته بودم داخل ماگ جفتی مان و منتظر سرد مرزن‌جوشها، کنار همسرک نشسته بودم.  دوباره حرف رسید به بحث شب قبل و اهداف من. برایش گفتم که در آن جلسه گفتند: "هدف چیزی نیست که لبخند بر لبانت بیاورد. هدف تو آن چیزی است که بغض شود و ببارد. شاید هدفهای واقعی همان عقده هایمان باشد. اسم بهتری برایش نداریم انگار" و من با هیچ کدام از هدفهایی که پیدا می‌کردم، بغض نشدم. تا اینکه پیدایش کردم.  دم نوش را داخل ماگها ریختم و شروع کردم به هم زدن. بغض تمام گلویم را احاطه کرده بود و همسرک اصرار داشت که هدفم را بداند.می‌دانستم همسرک قانعم خواهد کرد که نشدنی است. اما برایش گفتم و او سعی می‌کرد مرا قانع کند که ... راستش هدفم در اینجا و این لحظه نشدنی است. اما تنها خواسته ای بود که به تعریف آن جلسه نزدیک بود.

آن شب هم گذشت و من همچنان در پی اهداف فردی خودم بودم. تا مغرب جمعه. بعد از نماز وقتی نیت کردم و تسبیحات حضرت زهرا می‌گفتم. یکی یکی سرو کله شان پیدا شد. کتابهایی که روی هم چیدمشان. سینوهه که همه گفتند نخوان روحیه ات بهم می‌ریزد و من از ترس زیر کتابها قایم‌اش کرده بودم که وسوسه نشوم. زندگی شادمانه که خواهرک هدیه داد و غر زدنهای همسرک برای ترجمه باعث شده بود به کل فراموشش کنم و چند کتاب دوست داشتنی دیگر.

یکهو دلیل گم شدن هدفهایم را پیدا کردم. دلیلش متفاوت بودن اهدافم بود. دلیلش متفاوت بودن شرایط زندگی و فکری‌ام بود. من آنقدر هدف شخصیتی دارم که فعلا مجال پرداختن به اهداف مالی‌ام را ندارم. نه اینکه برای رسیدن به اهداف فعلی، نیاز مالی ندارم. بلکه من با همان درآمد مختصر هم می‌توانم به این امورات برسم. من هدف مالی دارم اما این روزها اینقدر با خودم کار دارم که به آنها نمی‌رسم. شاید وقتی به آنچه دوست دارم در شخصیت‌ام اتفاق بیفتد، برسم، هدفهای معنوی و مادی بهتری  جان بگیرند و به حرکتم وا دارند. 

برچسب‌ها: هدف ، هدفهای دوست داشتنی ، حس خوب زندگی ، یک روز تازه
  • 0 نظر
  • شنبه 20 آذر 1395 , 13:50

 کافیه راجع به یک آدم که از جنس مذکره که مثلا سخنرانه و حرفهایی که در جلسه سخنرانی اش شنیدم بگم تا یهو بگه چرا به این آدم گیر دادی.اون لحظه است که حالم از همه چیز میخواد بهم بخوره. مخصوصا از تصویر ذهنی که باعث میشه چنین حرفی بزنه و کلِ من رو ببره زیر سوال.

  • 1 نظر
  • جمعه 19 آذر 1395 , 09:48

آنقدر خسته‌ام که دلم میخواهد برای برنامه ریزی مجدد بگویم من نیستم. خسته‌ام چون فرصت استراحت نداشته‌ام. دیشب همسرک با آنکه تمام مدت مشغول انجام کارهایش بود، اجازه  نداد زود بخوابم و چقدر پشیمانم که چرا آن وسطها یک ساعت قاچاقی نخوابیدم؟! تمرینهای یوگا بعد از دو هفته تنبلی تمام تنم را دردناک کرده است و حالا از 5:10 بیدارم و تاشب دیگر فرصتی برای استراحت نیست. منتظر صبح فردا هستم که یک دل سیر بخوابم.


+ تیتر را با ریتم آهنگ رپ بخونیدش. خوانندش رو یادم نیست

+ الان توان پاسخ دادن به نظرات را ندارم.

+ در پست قبل نظرات باز است.

  • چهارشنبه 17 آذر 1395 , 06:14

بعد از چند روز شلوغی و مهمانی، امروز در این هوای ابری در خانه‌ای که کمی قبل از سفر بهم ریخته شد به دلیل جلو افتادن ساعت حرکت، و بخشی از ریخت و پاشهای همسرک در روزهای تنهایی و بخشی ریخت و پاشهای بعد از سفر که مسلما اصلی ترین آن چمدان و وسیله هایی است که همسفرت بودند. اما حالم به غایت خوب است. شاید تا پنجشنبه وضعیت خانه همین باشد به دلیل برنامه شلوغ این دو روز ولی این تجدید قوای چند روزه به تک تک این نامرتبی ها لبخند میزند که هر کدامشان نشانه یک اتفاق قشنگ بودند در زندگی چند روز گذشته ام.

دور و برم که شلوغ باشد، فقط آخر شبها درست وقتی روی تخت ولو می‌شوم و انواع اقسام افکار به ذهنم هجوم می‌آورند، انگشتانم روی حروف رج می‌زنند. آن هم افکار همان لحظه را که معمولا افکاری ناآرام است و گاه مشوش. نه که وقت شلوغی همیشه افکارم اینطور آشفته باشد. بلکه فقط وقتی آشفته است حروف بهم می‌چسبند. وقت آرامش حس های خوب را یکی یکی مرور می‌کنم. سپاسگذاری می‌کنم و نقشه می‌کشم برای نوشتن‌شان در فرصتی مناسب. آخر بعضی حس ها آنقدر شیرین و گرانقدرند که حیف‌ات می‌آید با ذهن خوابالود و چند جمله ویرایش نشده منتشرشان کنی.

همه حسهای استرس‌زا و پر تشویش وقت نشستن روی صندلی سفر، با مرور محبت عزیزانم و مزه مزه کردن خاطراتشان و چکیدن قطره های اشک شوق و دلتنگی آرام گرفتند و امروز یکی از آرامترین روزهای خداست.


غ‌ـزل‌واره:

+ از همراهی تک تکتان سپاسگذارم.

+ الهی الهی الهی همه دختر پسرها طعم شیرین همسرداری را درکنار چالش‌هایش با تمام وجود مزه مزه کنندو

+ حالم خوب است. خوب خوب خوب منتظر یک فرصتم برای انتقال این حال خوب (از طریق نوشتن) به شما


برچسب‌ها: زندگی ، دوستانه ، سفر ، عزیزان
  • 3 نظر
  • سه‌شنبه 16 آذر 1395 , 11:51

با استرس شدیدی بیدار شدم. همراه با حال تهوع و معده درد. از فکر رفتن دوباره ناخوشم. دوست داشتم این چند روز فقط بچسبم به خانوادم و جایی نرم. نرفتم و حالا همراه استرس دوری، استرس نکنه نکنه ناراحت شده باشن و نکنه بعدن پشیمون بشم لهم دست داده چون خدا میدونه کی بازم بتونم بیام اینجا.

کاش راه نزدیک بود. کاش رفته بودم خونه هاشون. کاش جمعه خونه بودن. کاش همسرک میومد دنبالم. میددنم فردا که برسم خونه آروم آرومم اما الان و در این لحظه قدرت کنترل استرسم را ندارم.

  • 3 نظر
  • دوشنبه 15 آذر 1395 , 09:17